شعرهایی از فرناز جعفرزادگان
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
۱
همه از تنهاییِ زن، به چهرهی حرف مینشینند
من، اما، از تنهاییِ مردی میگویم
که نامش را شبها
در تهماندهی پیک جا میگذارد
و صبح،
در گودیِ استخوانهاش،
تاریخ را به دوش میکشد
و به دنبالِ خودش میگردد
سیگارش را با آتشِ پرومته روشن...
سیگارهای نیمسوخته را
انگار تسبیحی خاکستری،
با انگشتانش میچرخاند،
برای وطن مرثیه میخواند
و در هر خاکستر،
کودکی را به یاد میآورد
که دیگر
با صدای توپ، نمیخندد
درد را میداند
و عشق را آفتابی...
تنهاییاش همزادِ کیومرث است
وقتی هنوز هیچ زنی بر خاک نبود
چراکه تنهایی را
از دندهاش نیافریده بودند.
نوری خندید
بر قفلِ زنگزدهی سینهاش،
و باز شد
با بوسهی خدایان
در هیئتِ زنی
که از متنِ آب آمده...
بینام،
بیپایان
با چشمهایی
همرنگِ جنگلی پس از آتش.
مرد،
سایهاش را هنوز
بر دوش میکشد
و در دلش
گلی روییده
که نامِ کوچکِ آن زن را
بلند بلند میخواند
آنگاه که
سکوت
زبانِ خدایان میشود
«کیومرث، نخستین انسان و پادشاه اساطیری، سرچشمهی دانایی و عدالت و آغازگر زندگی و نظم در جهان کهن ایران بود.»
۲
آی!
عروسِ سوختهی جنوب،
که لب بر سکوت دوختهای
انفجار،
کدام زخمِ کهنهی زمین را
تریش داده
که حقیقت را به گلوله بسته
دریا خون میگرید،
خورشید،
مُرده به ساحل افتاده
آی!
تو را چه سود
که دود و مرگ
از پیکرت سر برآوَرَد
و جهان،
چشم فروبندد به نالهات؟
دریا به سوگ نشسته،
و ماهیان،
بر مزار نان و نمک،
مویه میکنند
۳
چشمهام ارثیهی مادر است
لبهام ارثیهی پدر
و نگاه،
که خورشید را دو شقه میکرد
جوانی، وامدار نگاه است
زمان، وامدار جوانی
تنها من میداند
کلوپاترا
ضمیر خواستنِ تن بود
از ریزش دو اندوه
تنِ تنان بودن
رنجیست باردار در پس شادی
بگذار تاریخ بنویسد،
نامم را بر لب دو قصهی ناتمام.
نه شیرینام که در کام سنگ گم شوم
نه کلوپاترا، که در زهر بوسه بمیرم،
با تاجی از تیشه
با جامی از عطش
میان دو سایه
که یکی را تاریخ نوشت،
و دیگری را رودها بردند.
بگذار نامم
نه در دل سنگ نه در بوسهی آخر
که در دهانِ قصهای تازه بماند
زمان وامدار این تن است
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
