شعرهایی از شیوا فرازمند
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
۱
اتوبان غمگینیست
پیش رویت
و ترافیکی
که اعصابت را
دمبهدم
عریان میکند
با بوقهایی که هرز میروند.
هنوز جای مشتت
روی دیوار مانده.
ترکها که باز میشوند
کابوسهایی
بیرون میجهند
که بالا میآورند دلهرههایت را.
به من فکر کن
به جنازهای که با چشم باز
کنار تمام دوستداشتنها
کنار انبوهی از دود و فریاد
کنار حاشیههایی ناامن
ایستاده.
به من تلفن کن
به زنی
که با موهای پریشان تابخورده
کنار پنجرهی منتظر
کنار آتشگونگی رازهایت نشسته.
همهچیز
باور کن
قرار نیست همانگونه بماند.
تمام زندگی را
در خاکستری دود نبین.
درها و پنجرهها ساخته شدهاند
که روزی باز شوند.
۲
نیمههای شب
صدای وحشی باد
میپیچد در هوای همهمهها،
تا نیمهی ترسوی من
به پوچی زندگی فکر کند.
به تیرکهای دار
پنجرههای بسته
میلههای آهنی
درهای فولادی.
نیمههای شکسته
تکهتکه جان میگیرند
لتههای پنجره را میکوبند
مشت میزنند
خفه میکنند جیغهایم را
باور کن
همینقدر بهتآور است
زندگی.
مگر برای تو قصه میگویم؟
گوشهایت را نگیر
بگذار بهت زندگی
در تو جریان پیدا کند
و مرگ با تنپوش سرخ
رخنهکند در کام تلخ من.
هر شب قدم میزنم در شقیقههایم
و با جغدهایی که در چشمهایم
لانه کردهاند
حرف میزنم.
خوابها
در بالشم گلوله میشوند
و رویاها
به پرواز در میآیند تا سقف.
شرم در چهارچوب در میایستد
با تکرار هوهوی باد
نیمههای سیاه را
در گوش مینشاند.
دستهایت را بالا ببر
گنجشک کوچکی
دنبال آسمانیست که ردش را
در سینهی تو گرفته
زخمی بر دستهای خسته
زخمی بر شانهها
زخمی بر قلب
بگو چگونه قلب را
میتوان از سینه بیرون کشید؟
باور کن
همینقدر ترسناک هستند
رفتنها.
تاب میآوریم؟
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
