شعرهایی از سید علی صالحی
تاریخ ارسال : 29 شهریور 05
بخش : شعر امروز ایران
تحلیلِ حلاوتِ مرگ
دیگر کسی را به یاد نمیآورم،
گاهی فقط جنازهٔ خستهٔ خود را
به سختی
از این شانه به آن شانه
جا به جا میکنم.
آخر این چه روزگاریست
که حروف از کنار آمدن
با هر کلمهای
احتیاط میکنند.
حالا متوجه میشوی…
آدمی چرا از آدمی
هراسان است؟!
وقتی که شب
با هزار دست تاریک
تکانم میدهد: بیدار شو !
من چطور به روشناییِ لرزانِ این شمعِ مُرده
اعتماد کنم!؟
تنهایی
تنهایی
تنها… تنهایی خوب است،
هر چند تنهایی
تاوانِ هولآوری دارد.
*یا همه... یا هیچ!*
بیدادا...
چه روزگاری شده
که مخفیکار و ناپیدا میپرسید:
فانوس شکستهات کجاست،
مگر تو نبودی که میخواستی
خورشید را
پشتِ پلکهای پیرِ خود
پنهان کنی!؟
ای بیخبر...
خداوند
تو را کاهل و کَمبین آفریده است،
برو فقط شعرت را بگو...!
و من هراسان وُ
خیره به انبردست،
گفتم حق با شماست.
شما پدرانِ بسیاری را
دوزخنشینِ نان و هلاهل
کردهاید،
حالا هم مرا
به پرهیز از نجاتِ ناممکنِ آدمی
اندرز میدهید!؟
-بنویس:
اسم، فامیل، رویا، کار...؟
من
ماهیِ خُردِ هیچ دریایی نبودهام،
من
کوسهی کمین کردهی هیچ برکهای
نیستم.
من
تنها
چشم به راهِ سپیدهدمی هستم،
تا سرانجام روزی
همهی دریاها را
یکجا ببلعم...!
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
