شعرهایی از سیامک بهرام پرور


شعرهایی از سیامک بهرام پرور نویسنده : سیامک بهرام پرور
تاریخ ارسال :‌ 29 شهریور 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

 

اوفلیا 

 

شبیه کشور درویش، بسان موطن غَیّاث
مچاله در کلماتِ (در این شرایط حساس)!

نشسته‌ای و سرت را نشانده‌ای سر زانو
و شانه می‌کشد آرام، به مویت این غم سیّاس

به مویه مویهء موی‌ات، به شروه‌های مگوی‌ات
سوال مضطرب غم، تپیده در تب وسواس

که‌: «من چرا و چگونه؟! چطور می شود اصلا؟!»...
چه غرقگاه عمیقی برای هر چه که غواص!

و ذهن کوچک من در تلاقی شب و باران
به آب می‌زند و بعد
شتاب می‌کند و بعد
شراب می‌شود و بعد
جواب می‌دهد و بعد....
...نفس نفس نفسم رفت، تو را به حضرت عباس!!

بگیر دست مرا و 
مرا از آب در آر و
به روی خاک خودت کَش، 
دهان بنه به دهانم
نفس نفس برسانم
به طعم تازهء ریواس!

و بعد راحت و آرام،  به زیر ماه بیارام...
و بعد از آن، سر فرصت - و در نهایت وسواس-

جوابهای مرا در سوالهات بچرخان
شبیه موج شرابی که بر جدارهء گیلاس 

به یک دو جرعه ننوش‌اش!  بسنج و مزمزه‌اش کن
که ذره ذره بگیرد تو را از آن شب نسناس

بگیردت که برآیی، برقصی و به در آیی
از آن سکوت سترون، از آن خمودی احساس
##
بلند شو که غزل را برایت آینه کردم
بخند و چهره خود را بدون شائبه بشناس!

 

 

2

 

تو انحنای بهاری به روی شاخه بادام
درون رود برقص و به روی برکه بیارام

سخن بگو ! کلماتت به دست باد بچرخد
به عین عشوه بیاغاز، به قاف عشق بیانجام

چنان که صرف نصرفد، چنان که نحو به هر نحو!
مرا به اسم ببوسان! مرا به رسم بیاندام!!

سخن نه! سکر لبانت؛ نه! جرعه جرعه دهانت؛
که نٓقل نُقل زبانت: غریو العطش و جام

به لوت دجله بنوشان! به ماه سرو بپوشان!
خزر خزر بخروشان به کوهپایه ایلام!!

که چشم و گوش نمانم، به (اقراء)ات بکشانم
منی که (هیچ ندان)ام، منی که (هیچ توانا)م

بگو که هیچ بسم نیست؛ زمان،مکان قفسم نیست
که فکر پیش و پسم نیست، در این دقایق سرسام

بسوز آب و گلم را، جهان منفعلم را
ضمیر متصلم را، مرا بکوب و بیارا 

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :