شعرهایی از حسین اشراق
تاریخ ارسال : 30 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
۱
دستی برافراشت از من
قرق را شکست و کشت و کشید به آغوشم
ملیلههای مرده بر پوسیدگی پیراهنت را
میگویی نوادگانت را نجات میدهد این دریچه
و من آن دریچه را رو به جهان بسته بودم
که مفهوم زندان را ارتقا داده باشم به خانه
خانه را لابهلای اثاث ریخته باشم پشت کامیون
و حالا بر سنگفرش پیادهرو
مغزی را که سوراخش کرده بود گلوله
و از تمام آرزوهاش رد شده بود
میخوانم
طعم گس آزادی را
آزادی
همان بود
همان که در منقار گنجشکی
لختهی خون بود
و خیابان با واقعیت شب بر نعش عابرانی که آرزوهای سوراخشان از تظاهرات برگشته بود
راه افتاده بود به گردنت
که بروی
که رفتی
و من آغوشم را به روی کسی باز کردم
کسی تازه رسیده از تو
کسی سفیر کشان
همچون گلوله
شلیک شده از دهانت
دریچه را
آغوش را.
۲
ای فصل نیامده
ای که مو در شانهی باد میکشی
ای دریچهی معدوم
در گزارهی واپسین درخت
ای ادامهات هدهدی مجنون
که بر دیوار زندان نقش بسته
تو آن آیت منظومی
از قائله که میآیی
میخندی
نه به جراحت اسب
که بر تهیگاهش
من نگاهت را نشناخته میشناسم
ندیده میبینم
چرا شلیک نکرده مردهای؟
و از قبیل تابوتت شکل کاسبرگ میریزد؟
پنجره پنجره قبر کندهای رو به خاک
و مردگان را به سیاحت گنجشکی بردهای که در بیفصلی تاریخ مرده بود
صدای دکتری در بیمارستان لبت میبوسید
سرطان ورم کرده را
مبادا هدر برود ضربان قلبت
مساله دارد ساده میشود
مثل مین عمل نکرده
در نشیب جادهای که در اتوبوس شاعران سقوط کرد
و سادهتر اگر بخواهم بگویم
نمیگویم
نگفتن فعل نیست
آیین مشارالیهی است که بوسیدن را نمیگوید
آغوش را نمیگوید
رعشهی بعد از آزادی را
بلاهت صدا را که در گلوی خواب حرف میزند
هیچ را
پوچ را
حتا رویای جوهری را که نامت را بنویسد را
نمیگوید
ای که شانه خالی نمیکنی از رفتن
اگر رفتنت گلوله خورد
برگرد
اگر پاشید جمهوریات
برگرد
اگر درنگ نکرد در تو فصلی،
برگرد
و آنگاه که برگشتنت برگشت
بگذار جهان را در تلسکوپی
و بعد از میلیونها سالِ رفته
بیا
همچون نمنم باران
در آنچنانیترین جنگل
در سابقهی من
که در آوند درختان تنها بود
ای فصل نیامده
بگو صدای آمدنت چه رنگی است؟
رایحهات
رایحهات دارد نسلکشی میکند.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
