شعرهایی از حسن فرخی
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
«بازمانده»
وسط همین تابستان خنجری بکش
با تو امشب بیقراریها دارم
دست میکشم روی پوست تنات
من تمام میشود.
[شادی کنید!]
حالا که به تو میرسم
واقعیت دارد نقش باستانیات روی دیوار غارم
حالا درست بغلام کن
و شروع کن
از همین دیوارهی یاسها و بوسههای ایکاش!
اینجا
کلاغهای کور را وسط جمعیت انداختهاند
این خشونت برای چیست؟
ما حق داریم به خاطر گذشته عذرخواهی کنیم
و نترسیم!
ما را دست بسته و دهان بسته اما به خواب سپردهاند!
[چرا منو زدی؟
-کمکمکنید!]
جنگ اما کوچه را خاکریز کشتهها میکند
در سرزمین شببوها مرا روی زمین کشیدهاند.
[دختر قشنگم
کبوتر سفیدم!
بروم از کی انتقام بگیرم؟]
خوب توجه کنید
نان و غزل را به تو میدهم
حالا باید فکر و ذکرم این باشد
کولهبارم را بردارم و به صف گرسنهگانت بپیوندم!
[تو کجایی؟]
من دیگر قول و قرار خنجر و لبها یادم نمیآید
ترجیح میدهم صاف و زلال دریایت باشم!
[دار و ندارم!
چندبار منو صدا کردی؟
ببخش
اینبار دیر رسیدم!]
همین
و فراموش کن!
بقیه ندارد.
قایقها را بیخاطره به خاک نشاندهاند
و دستهایم بوی مرده میدهد.
«گفتنیتر از سکوت!»
دست از شب کشیدم
برای صبح
شعری خواندم روشنتر از سپیدهدم
توفانیتر از دریا
گفتنیتر از سکوت
پنجرهها خم شدهاند درون آینهها
آن پایین
ببین
کفنها
رنگ می ناب گرفتهاند
شاعر اما
ترانهی تلخی دارد
کنار اینهمه کشتهگانام
حالا فکر کن
چهقدر از سکوت گفته باشم
گفتنیتر از شعر
و سرانجام
از خورشیدهای شکستهاش میگوید!
چشم اسفندیار اما
زخم عمیقی برداشته است.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
