داستانی از سمیه شبانیان بروجنی


داستانی از سمیه شبانیان بروجنی نویسنده : سمیه شبانیان بروجنی
تاریخ ارسال :‌ 28 شهریور 05
بخش : داستان

ساحره
مادر از حال رفته.
صورتش سفید شده.
لبهایش نیمه بازست.
روسری اش تا روی شانه اش سرخورده.
خاله ثریا همینطور که سر مادر را تکیه داده به سینه اش.با یک دست شانه اش را ماساژ می دهد و با آن یکی بادش می زند.
زن دایی لیوان آب قند را هم می زند.
چشمهای خاله قلوه ی خون شده.پشت پلکش ورم کرده . دماغش بادکرده .
زن دایی رو به خاله ثریا می گوید:دلدار باشید آجی.ایشالا قضا و بلا دوره.هنوز که طوری نشده.دور از جون پیش از مرگ که نمیرن مصلی.
بعد زانو می زند و می نشیند روبروی مادر.
لیوان را جلو می برد و می گوید :دهنتو واکن آجی یه قلپ آب قند بخور.
من می گم رفته خونه یه دوستاش .میخواد چشم ترستون بره.
بر می گرده. 
مادر با دست لیوان را پس می زند.آرام می گوید
خونه دوستاشم سر زدیم.نرفته.سابقه نداشت شب نیاد خونه.
بعد آرام سرش را از روی سینه خاله بلند می کند.
زن دایی چهارزانو می زند . می نشیند همانجا و می گوید:اگه وسایلشو نبرده ..
*یالله.یا الله.
صدای بابا حرف زن دایی را ناتمام می گذارد.
خاله و زن دایی بلند می شوند و سلام می کنند :سلام آقا نصرالله.خسته نباشید .
بابا همینطور که سرش را انداخته پایین .میگوید:سلام. خوش اومدید.
زن دایی می گوید:سلامت باشید.
بعد می آید تا لب ایوان و مشمای خرید را میگذارد روی پله .
من هم بلند می شوم و میگویم:سلام .
بابا بدون اینکه نگاهم کند می گوید:سلام.
بدون اینکه حرفی بزند می رود و می نشیند لب حوض .شیر را باز می کند تا دستهایش را بشوید.
مادر با چشمهای نگران به بابا نگاه می کند.
بعد بریده بریده می گوید:خبری نشد مرد؟
بابا همینطور که دارد مشتش را پر آب می کند .بدون اینکه برگردد سرش را می دهد بالا.
مادر دوباره توی خودش آوار می شود.
زن دایی می رود لب ایوان مشمای خرید را برمی دارد و می گوید:ایشالا به حق این شب عزیز .خسرو با خبر خوش برمی گرده.دلتون خوش میشه.
بابا جواب نمی دهد.
ما هم سکوت می کنیم.
مادر دوباره زل میزند به گلهای گلیم کف ایوان.انگار دارد به همه چیز فکر می کند.دنبال ردی از ساحره میگردد.
دیروز بعد از ظهر که من و مادر رفتیم مسجد ساحره خانه بود.
رفته بود توی اتاقش و گریه می کرد.صدای فن و فنش تا توی پذیرایی می آمد.
دیروز سر ظهر بود که بابا سراسیمه آمد توی خانه و یکراست رفت توی اتاق سر وقتش . مادرتوی آشپزخانه بود تا آمد بفهمد چی شده و دعوا سر چیست.بحث و قیل و قال بالا گرفت .از صدای سیلی ای که بابا زد توی گوش ساحره من که توی پذیرایی مشغول نوشتن تکالیفم بودم میخکوب شدم.
بابا می گفت:من باید عکس بی حجاب دخترم را توی گوشی جواد ببینم؟
جواد پسر شریک بابا بود.توی مغازه قالی فروشی.چند بار مزاحم ساحره شده بود.یکی از روزهایی که می رفتیم پیاده روی توی راه به من نشانش داد . گفت:چند باری مسیج داده و پیشنهاد دوستی داده و او رد کرده.
حالا که فکرش را می کنم حتما به خاطر همین هم این کار را کرده .گوشی را برده ، نشان بابا داده و مثلا گفته:بیا این هم دختر عزیز کرده تان.
زن دایی با یک سینی چایی بر میگردد.یکراست می رود سمت بابا که حالا نشسته لب ایوان و سیگار می کشد.
می گوید :بفرمایید آقا نصرالله.بابا سرش را بلند میکند و میگوید:ممنون.دستش می لرزد.لیوان چای توی نعلبکی تلق تلق می کند.
زن دایی اشاره می کند به کف حیاط و می گوید.
چه کار خوبی کردید اینجا رو موزاییک کردید. حیاط به این کوچیکی باغچه به این بزرگی نمی خواست.
ماشالا دست پنجه تونم خوبه.دستتونم فرزه .
من سه سال بود به خسرو می گفتم یه ردیف موزاییک کنار پله رو که شکسته دربیاره عوض کنه .پریروز درآورد همه رو کج و کوله کار گذاشت.
بهتر که نشد هیچ..
سکوت ما و بی توجهی بابا باعث شد حرفش را نیمه کاره رها کند.
زن دایی آمدو نشست کنار مادر و خاله.
بعد به من نگاه کرد و گفت:سحر جون تو چایی نمیخوری؟
گفتم:نه ممنون.
تا حالا بابا را اینطوری ندیده بودم.
با موهای سفید کنار شقیقه اش .
بااین پیراهن سرمه ای راه سفید پیرتر از قبل توی چشم می زند .از دیروز تا حالا چشمهایش گود رفته.
حیاط توی سکوت فرو رفت.
یکمرتبه صدای زنگ موبایل آمد.
مادر به خودش آمد و گفت:گوشی کیه؟
همه به هم نگاه کردیم.
خاله گفت:نمی دونم گوشی من که نیست.
زن دایی گفت:مال منم سامسونگه. این زنگ نوکیاست.
همه به بابا نگاه کردند.
مادر نیم خیز شد .رو به من گفت:تلفن ساحره کجاست؟
خاله دست مادر را گرفت و گفت :تو طاقچه اتاقه.اما این زنگ اون نیست.
مادر بی توجه بلند شد و به سمت اتاق رفت.
بابا متعجب دور و برش را نگاه کرد.
زن دایی گفت . حتما از بیرونه.
نگاهم می افتد به بابا.
پیشانی اش عرق کرده.
رگهای آبی کنار شقیقه اش متورم شده بود.بلند شد .دور خودش چرخ خورد. بعد نگاهی به اینطرف و آنطرف انداخت.
رفت تا دم در کوچه .در راباز کرد .توی کوچه را نگاه کرد .برگشت.
صدا قطع شد .
آم
د سمت ایوان .این پا و آن پا می کرد.
بعد هم دست برد و دکمه بالایی یقه اش را باز کرد و به اتاق نگاه کرد.
آه کشید .دستی کشید روی ابروها و بعد به گونه هایش.
دلم برای بابا می سوزد.حتما خودش را مقصر می داند.
مادر با گوشی ساحره بر می گردد و می گوید :این نبود.
.
ساعت از ده گذشته .به ساحره فکر می کنم.
کاش اینجا بود.یکجا قایم شده بود و حال همه را می دید.
همیشه گله داشت که هیچکس دوستش ندارد.
همین دیروز بود بعد از آن دعوای وحشتناک. به بابا گفت :حالا که قرارست همه توی زندگی اش سرک بکشند و برایش تعیین تکلیف کنند،تحمل نمیکند و از خانه می رود.
از دیشب که برنگشت همه مان به این فکر می کنیم که تهدیدش را عملی کرده.
قرار بود دیروز با دوستش رومینا بروند برای تولید محتوا .
روزی که دانشگاه روزانه قبول شد گل از گل بابا شکفت .رفت مغازه و وقتی برگشت برایش یک گوشی مدل بالا خرید.شیرینی قبولی اش.
انگار همین دیروز بود.بابا تا مدتها پز دختر درسخوان و آینده دارش را به فامیل و دوست و آشنا می داد.
یادم نمی رود .من هم کلی حسودی کردم.
ترم دوم دانشگاه بود که با یکی از دوستهایش رفت سراغ تولید محتوا برای سایتهای پوشاک.
ساحره زیبا و خوش اندام بود. لباسها را پرو می کرد ،کلیپ می ساختند و می گذاشتند توی سایت.
پول خوبی توی این کار بود.
اما..
بابا مخالف این کار بود.می گفت: دختر نباید به هرقیمتی دنبال دیده شدن باشد .
سر همین مسائل چند باری بحثشان شد و بابا گوشی و سیمکارتش را هم مصادره کرد .اما مادر هربار پادرمیانی می کرد تا بابا پسشان بدهد . 
ساحره می گفت:من دیگر بیست و یک سالم شده .عقلم می رسد. نمیخواهم کسی به من امر و نهی کند.
مادر هم که اوایل توی دعواها طرف پدر را می گرفت کم کم حساسیتش کمتر شد .
دیروز وقتی من و مادر داشتیم آماده می شدیم برویم مسجد برای دعای عرفه، ساحره توی اتاقش بود . هنوز صدای فن فنش می آمد.
بابا هم نشسته بود پای تلویزیون.
مادر قبل رفتن به بابا سفارش کرد که اگر ساحره خیلی اصرار کرد برود بیرون مانعش نشود.
بابا عکس العملی نشان نداد.وقتی بابا عکس العملی نشان نمی داد یعنی هنوز دلخور بود.
غروب که برگشتیم ساحره نبود .
بابا گفت :نیم ساعتی جلوی تلویزیون چرتش برده .
حتما ساحره همان وقت یواشکی رفته.
گوشی تلفنش را هم نبرده.
خاله می گوید:از عمد نبرده تا نتوانیم راحت پیدایش کنیم و نگرانش بشویم.
هوا تاریک شده .
مادر مثل مرغ سر کنده توی حیاط می چرخد .
هربار انگار چیز تازه ای یادش افتاده باشد می رود توی اتاق سحر یا توی پذیرایی .بعد برمی گردد.اتاق ها را از غروب چند بار زیر و رو کرده .
هربار ناامیدتر برمی گردد.
وضع بابا هم خیلی بهتر نیست.هرچند دقیقه بلند می شود دور حیاط می چرخد.می رود تا دم در.توی کوچه .بعد برمی گردد.بدون اینکه حرف بزند.صبح وقتی با دایی خسرو رفتیم کلانتری موقع پر کردن فرم دستهایش می لرزید.صدای نفس نفس زدنش آنقدر بلند بود که من از پشت سر می شنیدم.
موقع پایین آمدن از پله ها دایی دستش را گرفته بود.بااین وجود پاهایش می لرزید.
بیمارستان هم همراه من و دایی نیامد .نشست توی ماشین.وقتی برگشتیم چشمهایش قرمز و پف کرده بود.
دایی تو راهروی بیمارستان می گفت:بنده خدا حق دارد .هرکس جای او بود می ترسید.یک عمر به زحمت دختر بزرگ کنی بعد یکبار که از سر دلسوزی گفتی بالا چشمت ابرو بگذارد برود .
زن دایی توی آشپزخانه مشغول پختن کتلت است.
دلشوره عجیبی به جانم افتاده.
رغبت نمی کنم حتی به در اتاق ساحره نگاه کنم.
هر چند دقیقه یکبار صفحه تلفن خودم و ساحره را روشن می کنم.به امید اینکه پیامی رویش باشد و من ندیده باشم.
بوی کتلت پیچیده توی فضا ،برای اولین بار حالم را بهم می زند.
تکالیف ریاضی ام را انجام نداده ام.هرچه از فلسفه خوانده بودم پریده.لباسهایم هنوز روی بند پهن است.دست و دلم به هیچکاری نمی رود.
اصلا اگر ساحره برنگردد چی؟
جرات نمی کردم حتی فکرش را از سرم بگذرانم.
این اتفاق تازه ای نبود.اینکه بابا و ساحره دعوا کنند.
فکر می کنم بابا دیروز کمی زیاده روی کرد .ساحره هم همینطور.
وقتی مادر رفت برای وساطت چندباری به بابا گفت:قرون وسطایی .
گفت :باید افکار پوسیده اش را بریزد دور.
نمی دانم چرا دلم برای بابا سوخت.
دارد شب می شود . 
سکوت تمام خانه را گرفته.نشسته ام توی ایوان . می ترسم بروم توی اتاق و خفه شوم .بس که هوا کم است.
توی حال و هوای خودم غرقم که 
دایی خسرو سر زده آمد توی حیاط .
مادر از توی اتاق دوید لب ایوان و گفت:چه خبر خسرو؟
زن دایی و خاله هم آمدند .من هم بلند شدم.
دایی گفت:ساحره برنگشته؟
انگار کسی آب ریخت روی کله مادر .
خاله آمد جلو و گفت:نه. چطور؟
دایی گفت: یکی از دوستای ساحره گفت :چند وقت پیش یک گوشی و سیمکارت داده دستش .دیروز ساحره از همون خط بهش پیام داده. گفته :بابام گوشیمو ازم گ
رفته.به این خط زنگ نزن .بابام توی حیاطه .گوشی را قایم میکنم.باید یه جوری راضیش کنم بعد بیام.
مادر با دهان باز به دایی نگاه کرد و بعد به بابا.
بابا که با دیدن دایی از جا بلند شده بود .رفت عقب و بدون اینکه حرفی بزند نشست لبه حوض و سرش را گرفت توی دستهایش.
زن دایی گفت :خب.
خاله گفت: یعنی الان اون گوشی دستشه ؟
دایی خسرو گفت:خط روشنه .زنگ میخورد.اما برنداشت.
مادر که حالا امیدوار شده بود اشک از گوشه چشمش سرازیر شد. نشست وسط ایوان و دستهایش را بالا برد و گفت:خدایا هزار مرتبه شکرت.این یعنی زنده ست.می دونستم زنده ست.نذر کردم سالم برگرده پنج شنبه آخر هرماه سفره ابالافضل بندازم.
خاله گفت:یا ابا الفضل
دایی خسرو گفت :پیامشم دادم جواب نداد.
خاله آمد جلو و گفت:یبار دیگه بزن.بعد با عجله دست کرد توی جیب مانتویش و گوشی اش را درآورد دست دایی و گفت :
با شماره من بزن.شاید جواب بده.
دلم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.کاش جواب بدهد.
دایی گوشی را گرفت.
شماره را وارد کرد.
گوشی زنگ خورد.
همزمان صدای زنگ از داخل بلندشد.
زن دایی گفت:صدای یه گوشی میاد.مادر بلند شد و گوشهایش را تیز کرد.
خاله و زن دایی از ایوان رفتند پایین.دایی گفت:زنگ میخوره .
من رفتم سمت صدا .گفتم :نکنه این صدای زنگ نوکیا .مال همون گوشیه؟عصرم زنگ خورد.
دایی گفت:آره گفت نوکیا دوصفره .چطور؟
بعدگوشی به دست رفت سمت کوچه .
من ،مادر و زن دایی به هم نگاه کردیم.
تماس قطع شد.
دوباره شماره گرفت .
صدای گوشی بلند شد.حالا دیگر مطمئن بودیم صدا از داخل خانه است.
دایی گوشی را گذاشت لب ایوان و گفت:انگار صدای گوشی از داخل حیاطه.
حال عجیبی داشتم.یک آن از ذهنم گذشت
نکند ساحره یک جا قایم شده و دارد ما را یواشکی دید می زند؟اما کجا؟
از دیشب همه جا را چند بار گشته بودیم.
دایی شروع کرد به دنبال کردن صدا .صدا از سمت باغچه می آمد.
خاله سراسیمه رفت سمت لاله عباسی ها.
دست برد وسطشان .
خبری از گوشی نبود.تماس قطع شد.دایی دوباره شماره گرفت.صدا از توی باغچه می آمد .
از زیر سیمانهای نیمه خشک .
مادر رنگ پریده در حالیکه جفت چشمهایش داشت از حدقه بیرون می زد پابرهنه آمد سمت باغچه .رفت و نشست کنارش.دست کشید به موزاییکها.بعد سرش را گذاشت روی موزاییکها . خاله با دهان باز به دایی نگاه کرد.
دایی در حالیکه به زحمت آب دهانش را قورت می داد برگشت سمت بابا .
همه به هم نگاه می کردند .
نگاهها درآخر چرخید سمت بابا.
بابا همینطور که نفس نفس می زد.زل زد به باغچه.
مادر دست کرد لبه موزاییک را بلند کند.
زن دایی بریده بریده گفت:یعنی..
چرا حرفش را تمام نکرد؟یعنی ساحره گوشی را انداخته توی باغچه؟و بابا رویش را سیمان کشیده؟
خاله دو زانو نشست روی زمین .
دایی رو کرد به بابا و گفت: اینا رو دیروز کار گذاشتی نصرالله ؟
بابا فقط نگاه کرد.
مادر همچنان که سعی می کرد موزاییکها را با دستهایش بکشد بالا
رو کرد به بابا.
بابا نشست لب حوض و زل زد به باغچه .
چشمهای مادر از هم دریده شده بود.چادر خاله از سرش افتاده بود.دایی گوشی را انداخت روی زمین و رفت سمت موزاییک های تازه کار شده.
مادر همینطور که نفس نفس می زد . ساحره را صدا زد .چنگ زد به موزاییکهای کنار باغچه به هوای اینکه بتواند بلندشان کند.از کنار انگشتهایش خون راه افتاده بود.دایی دو زانو نشست کنار مادر.بعد
رو کرد به من .برو یه چیزی بیار .چکشی ،تیشه کاری...
میخواستم بروم اما نمیتوانستم پاهایم چسبیده بود به زمین .نفسم در نمی آمد.هوای حیاط داشت کم می شد.
باغچه داشت می چرخید دور سرم.
صدای فق و فق بابا حیاط را پر کرده بود.

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :