داستانی از استنلی بوبین
ترجمه ی بنفشه اله دانه
تاریخ ارسال : 30 مرداد 05
بخش : ادبیات جهان
ام. استنلی بوبین، متولد ۲۶ ژانویه ۱۹۶۵ در کالیفرنیا، مهندس نرمافزار و نویسندهای است که اشتیاقی وافر به خلق داستان دارد. بوبین بیشتر بهعنوان نویسندهی داستانهای کوتاه و بسیار کوتاه شناخته میشود. او همچنین بنیانگذار وبسایت Story Bytes است؛ بستری که بیش از ۵۰۰ اثر کوتاه از او در آن منتشر شده است.
دستهای پدربزرگم
داستانکی از ام. استنلی بوبین
ترجمهی بنفشه اله دانه
دستهای پدربزرگم همیشه مرا مجذوب خود میکرد. یکی از اولین خاطراتم این است که شست و انگشت اشارهی او را در دست گرفته بودم؛ بهسختی میتوانستم آن انگشتان ضخیم را در مشت بگیرم و وقتی ناخنهایش که بر اثر گذر زمان سخت و چوبی شده بودند را میمالیدم، نگران بودم مبادا خار کوچکی در دستم فرو برود.
او با همان دستها همهچیز را میساخت و سرهم میکرد؛ دستهایی آنقدر بزرگ که بتوانند چکشی را بلند کنند و در عین حال آنقدر چابک که با ظرافت آن را به کار بگیرند. هر روز بعد از مدرسه، وقتی بیتابانه برای دیدنش میدویدم، او را مییافتم که با آن صدای خشدار و دودخورده زیر لب زمزمه میکرد، عینکش سر بینی نشسته بود و تمام فکر و ذکرش پیش تازهترین ساختهاش بود. هیچوقت از دیدن من غافلگیر نمیشد. فقط سری تکان میداد و میگفت: «چند تا ربعاینچی برام بیار.»
دوچرخهام را به درِ گاراژ تکیه دادم و شیشهی میخهایی را که رویش نوشته بود «ربعاینچ» برداشتم.
در سکوت تماشایش میکردم که میخها را ردیف میکند و شروع میکند به کوبیدن. وقتی کارش تمام شد، تختهها چنان محکم به هم وصل شده بودند که انگار حالا یک تکهی واحدند.
پرسیدم: «بابابزرگ، چطور میتونم جلوی جدا شدن مامان و بابا رو بگیرم؟»
عینکش را روی صورتش جابهجا کرد، سرش آرام تکان میخورد و گلویش بیصدا میغرید ـ مثل اینکه داشت ترانهای بسیار غمگین را زیر لب زمزمه میکرد، ترانهای که هیچ گوشی تاب شنیدنش را نداشت ـ بعد شانهام را محکم فشرد.
گفت: «بفرما» و چکش را به سمتم گرفت. «وقتشه کاری بیشتر از آوردن میخ انجام بدی.»
با شوق فریاد زدم: «واقعاً؟! واقعاً داری میگی؟!»
سرش را تکان داد و دو تختهی جدید را جلویم گذاشت. از پشت، دورم حلقه زد و بازویم را گرفت، بعد با دستِ خود آن را در حرکتی نرم و موزون به بالا و پایین هدایت کرد.
برای رابرت هِیلیک
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
