جمانه حداد روایتگر انفجار بیروت؛ شهر، زن و یک متن
ترجمه بابک شاکر
تاریخ ارسال : 28 شهریور 05
بخش : ادبیات عرب
جمانه حداد روایتگر انفجار بیروت؛ شهر، زن و یک متن
«قربانی شماره ۲۳۲» بر اساس شمارشی معکوس به سوی ساعت فاجعه ساخته شده است...
کاتیا الطویل
ترجمه: بابک شاکر
شاعر و نویسنده لبنانی، جمانه حداد، در رمان تازهاش «قربانی شماره ۲۳۲» (انتشارات نوفل، ۲۰۲۲)، روایت را بر محور یک شمارش معکوس بنا کرده است؛ شمارشی که قهرمان داستان و دیگر شخصیتها را گامبهگام به سوی لحظه انفجار بیروت میبرد؛ انفجاری که سهشنبه، چهارم اوت ۲۰۲۰، ساعت شش و هشت دقیقه عصر رخ داد. شمارش از ساعت پنج و هشت دقیقه آغاز میشود و در مسیر خود با بازگشتهایی به گذشته پیش میرود. هر دقیقه یک فصل را شکل میدهد و کل روایت در محدوده همان یک ساعت پیش از انفجار محصور میماند.
یک ساعت؛ یک ساعت مملو از خاطره، رنج و درد. در همین فاصله کوتاه، خواننده با زندگیها و سرنوشتهایی روبهرو میشود که در جریان اعتراضات بیروت در سال ۲۰۱۹ به یکدیگر گره خوردهاند. شخصیتها، زیر نگاه نویسنده، یکییکی از برابر ما عبور میکنند و روایت بهتدریج آنها را به دقیقه صفر نزدیک میکند؛ همان لحظهای که در ساعت شش و هشت دقیقه، انفجار شهر رخ خواهد داد.
اینجاست که انفجار شهر با انفجار روایت تلاقی میکند؛ انفجاری که این بار قربانی آن از جنس کاغذ است. لحظه نوشتن با لحظه روایت درهم میآمیزد و مرز میان جهان خیال و جهان واقعیت فرو میریزد؛ تا جایی که شخصیتهای داستان به قربانیان واقعی شهر بدل میشوند و رمان، خود، بخشی از فاجعه میشود.
از همین منظر است که نویسنده در پایان، با حسرتی عمیق، درمییابد که دیگر قهرمان داستانش را ندارد و مینویسد:
«چند نفر را در انفجار چهارم اوت ۲۰۲۰ در بندر بیروت کشتند؟ هر عددی که باشد، یک نفر به آن اضافه کنید. یک قربانی دیگر هم هست که از او چیزی نشنیدهاید: نامش هند بود.»
(ص. ۲۰۰)
اما هند تنها یک قربانی در میان قربانیان انفجار نیست. او حامل مجموعهای از رنجها، بحرانها و مصیبتهایی است که پیش از انفجار آغاز شدهاند. هند، که نام رمان و بخش مهمی از فصلهای آن را به خود اختصاص داده، با بحرانهایی وجودی، دینی و خانوادگی دستوپنجه نرم میکند؛ زیرا هند در حقیقت همان عباس است، مردی که در محیطی شیعه، محافظهکار و مذهبی رشد کرده و هر انتخاب متفاوت او با مجازات روبهرو شده است.
با این حال، خطرناکترین انتخاب عباس، انتخاب نام «هند» است؛ انتخابی که در محیط پیرامون او نه پذیرفتنی است و نه حتی قابل تصور. مادر، برادر، جامعه و محیط اطراف، همگی در مجازات او سهم دارند. هند پیش از آنکه قربانی انفجار شود، قربانی جهانی است که نمیتواند تفاوت او را تحمل کند.
نویسنده خطاب به هند/عباس میگوید:
«هر کاری بکنی، هند، و هر جا که بروی، از اسمت رها نخواهی شد. از بدنت رها نخواهی شد. از تاریخ و جغرافیا و دینت هم رها نخواهی شد.»
(ص. ۱۴)
نفرین، پیشگویی و مجازات؛ جمانه حداد روایت خود را با همین سهگانه آغاز میکند. و درست در لحظهای که قهرمانش به آستانه یک پایان خوش نزدیک میشود، همهچیز منفجر میشود:
«تیکتاک. تیکتاک. […] وحشت.»
اسیر واقعیت
در رمانی که زمان بیوقفه به جلو حرکت میکند و هر لحظه ما را به انفجار بیروت نزدیکتر میسازد، جهان خیال سرانجام با جهان واقعیت برخورد میکند. نویسنده نیز از بیرون روایت باقی نمیماند؛ خود وارد متن میشود و به یکی از شخصیتهای آن بدل میگردد؛ ناظری که میبیند، هشدار میدهد، با شخصیتها سخن میگوید، اما در نهایت از نجات دادن آنها عاجز است.
حداد هیچگاه پشت نقاب راوی بیرونی، بیطرف و همهتوان پنهان نمیشود. از همان آغاز به خواننده نشان میدهد که میان او و شخصیتهایش رابطهای عاطفی و سرنوشتساز برقرار است؛ اما همین نزدیکی، ناتوانی او را نیز آشکارتر میکند. او به شخصیتهایش نزدیک است، اما نمیتواند سرنوشتشان را تغییر دهد.
شاید از همینجا بتوان معنای تصویر روی جلد را نیز دریافت: دستی چوبی، خشک و منجمد؛ دستی که گویی دیگر توان انجام هیچ کاری را ندارد، حتی توان نوشتن. این دست، پیشاپیش سرنوشت نویسنده را در متن اعلام میکند: دستی که در برابر واقعیت، از عمل بازمانده است.
حداد بهتدریج از «یکسانی مسیر و سرنوشت» خود با شخصیتهایش پرده برمیدارد؛ شخصیتهایی که قهرمان داستان، هند، را بیآنکه نویسنده بتواند کاری برای نجاتش انجام دهد، به «قربانی شماره ۲۳۲» انفجار بیروت تبدیل میکنند.
این حضور نویسنده در متن شکل مشخصتری نیز پیدا میکند. در پایان بسیاری از فصلها، چند سطر به نویسنده اختصاص یافته و با حروفی شبیه دستخط از متن اصلی متمایز شده است. سپس حداد مستقیماً با شخصیتهایش سخن میگوید؛ گاه با طنز و طعنه، گاه با اندرز و گاه با جدیتی که نشان میدهد دیگر نمیخواهد صرفاً ناظر داستان باشد.
گویی حداد نمیخواهد شخصیتهایش، بهویژه هند، را به حال خود رها کند.
او در مقام نویسنده وارد زندگی آنها میشود، با آنها بحث میکند و میکوشد راهی برایشان پیدا کند. جمانه حداد، همان فعال عرصه برابری، سکولاریسم، آزادی بیان و حقوق بشر، در این لحظات بیشتر شبیه همپیمان شخصیتهایش است تا خالق مطلق آنها.
اما درست در همین نقطه است که مهارت روایی حداد خود را نشان میدهد: هرچه به لحظه انفجار نزدیکتر میشویم، صدای نویسنده نیز آرامآرام از متن محو میشود.
از ساعت پنج و پنجاهودو دقیقه دیگر خبری از نویسنده در پایان فصلها نیست. صدای او خاموش میشود، روایت شتاب میگیرد و فصلها کوتاهتر میشوند؛ گویی خودِ داستان برای رسیدن به لحظه انفجار نفسنفس میزند. دیگر نویسنده نیست که روایت را هدایت کند؛ گویی افسار داستان از دست او رها شده و واقعیت، خود، فرمان روایت را به دست گرفته است.
حداد در این لحظه زنی شکستخورده و فریبخورده به نظر میرسد؛ بیروت به او خیانت کرده، بمب به او خیانت کرده و حتی نوشتن نیز از یاری او بازمانده است. ناگهان نویسنده خود را در برابر سه جسد مییابد: جسد یک قهرمان، جسد یک رمان و جسد یک شهر.
زبان رمان نیز بخشی از همین واقعیت است. حداد از واژههای رکیک و بیپرده، اصطلاحات عامیانه، واژههای انگلیسی، تعبیرهای روزمره و تکهجملههایی استفاده میکند که به زبان واقعی مردم نزدیکاند. این زبان، خواننده را از فضای انتزاعی ادبیات دور میکند و مستقیماً به محلهها، خانهها و زندگی مردمی و فقیرنشین شخصیتها میبرد.
زبان رمان شبیه شخصیتهای آن است؛ شبیه محیطی است که در آن زندگی میکنند و شبیه تجربههایی است که از سر گذراندهاند. چنین انتخابی شاید در نگاه نخست ساده به نظر برسد، اما برای نویسندهای که در معرض قضاوت ادبی و جوایز قرار دارد، تصمیمی کمخطر نیست. هنوز این تصور وجود دارد که استفاده از واژههای تکاندهنده، زبان عامیانه یا پیرنگهای نامتعارف میتواند شانس یک اثر را برای حضور در میان نامزدهای جوایز ادبی کاهش دهد.
این البته قانونی قطعی یا اثباتشده نیست؛ اما حداد آگاهانه چنین خطری را پذیرفته است. او همان نویسندهای است که در زندگی اجتماعی و فکری خود نیز بارها نشان داده است که برای دفاع از انسان، آزادی و حقوق او حاضر نیست از برابر موانع عقب بنشیند.
رمانی درباره کشمکشهای اجتماعی
خوانندهای که آثار پیشین جمانه حداد را میشناسد و با شیوه مواجهه او با مسائل اجتماعی آشناست، حتی پیش از آغاز این رمان نیز میتواند حدس بزند که با چه جهانی روبهرو خواهد شد.
حداد این بار در کنار سالهای تلخ و تراژیک بیروت معاصر، مجموعهای از مسائل واقعی و دردناک اجتماعی را وارد روایت میکند: شوهر سلطهگر، جامعه مردسالار، وادار کردن زن به ازدواج با مردی که به او تجاوز کرده، ازدواج دختران کمسنوسال، خشونت خانوادگی، سنتها و عادتهای اجتماعی ناعادلانه، مادر سنگدل، برادر متعصب و لجوج، تعصب دینی، کشمکش طبقاتی، تبعیض نژادی و مسائل دیگری که زندگی شخصیتها را از هر سو محاصره کردهاند.
در این جهان، فضاهایی که میتوانستند جای امید، عشق و شادی باشند، بهتدریج محو میشوند و جای خود را به عجز، درد و فلاکت میدهند. شخصیتها هر روز درگیر نبردهایی هستند که گاه از خیابان و جامعه آغاز نمیشوند، بلکه از درون خانههای خودشان سر برمیآورند؛ همان خانههایی که قرار بود پناهگاه و مأمن آنها باشند.
از این منظر، قربانیان انفجار بیروت پیش از آنکه قربانی بمب باشند، قربانی روابط و ساختارهایی بودهاند که زندگیشان را پیشاپیش زخمی کرده است: قربانی خانواده، سنت، خشونت، تعصب و حتی قربانی خودِ زندگی.
حداد خطاب به شخصیت «میشا» ــ که در کنار هند، بخش بزرگی از روایت حول او شکل میگیرد ــ مینویسد:
«اعتراف کن، میشا… حقیقتی که امروز دیگر آن را میدانی این است که تنها مجازات واقعی در این زندگی، خودِ زندگی است. و همه ما مجازاتشدهایم.»
(ص. ۳۵)
حداد در واقعگرایی روایی خود حتی یک گام فراتر میرود و تقریباً تمام راههای خروج را به روی شخصیتهایش میبندد. در اوج درد و رنج میشا، نویسنده به او میگوید:
«دایره، عزیزم، کاملاً بسته است. همیشه کاملاً بسته است.»
(ص. ۸۱)
با این حال، خواننده در این رمان تفاوتی آشکار با آثار پیشین حداد احساس میکند. اینجا نوعی واقعگرایی و آگاهی تازه در مواجهه با مشکلات زندگی و جامعه مردسالار شکل گرفته است؛ نوعی تغییر که بیش از هر چیز در راهحلهایی دیده میشود که نویسنده برای شخصیتهایش در نظر میگیرد.
در آثار پیشین، تأکید حداد بیشتر بر خودسازی، دفاع از خویشتن، به چالش کشیدن جامعه، مطالعه، پیشرفت و آگاهی بود؛ گویی ادبیات، اندیشه و آگاهی اجتماعی هنوز میتوانستند نیروی تغییر باشند. اما در این رمان، این خوشبینی کمرنگ شده است. شخصیتها دیگر الزاماً به سوی اصلاح جهان نمیروند؛ آنها به دنبال راهی برای گریز از آن هستند.
این بار حداد شخصیتهایش را به سوی فرار میفرستد؛ گاه از مسیر مهاجرت و گاه از مسیر جنایت. نویسندهای که پیشتر با قانون، ادبیات و اندیشه به مقابله با جهان میپرداخت، این بار شخصیتهایش را وامیدارد از جهان بگریزند.
اما آیا این همان یأس است؟ آیا چیزی که ما «بلوغ اجتماعی» مینامیم، در واقع حاصل برخورد مستقیم با واقعیت و از دست رفتن امید است؟ آیا این تغییر نشان میدهد که دیگر افقی باقی نمانده و راهحلهای متمدنانه و مسالمتآمیز به بنبست رسیدهاند؟
پایان رمان پاسخ تاریک خود را به این پرسشها میدهد؛ آنجا که شرایط از نویسنده پیشی میگیرند و سرنوشت شخصیتها را خود به دست میگیرند. دیگر نویسنده نیست که پایان را تعیین میکند؛ واقعیت است که برای آنها تصمیم میگیرد.
دستی که روی جلد کتاب دیده میشود، در این معنا، همان دست خشک و منجمد نویسنده است؛ دستی که دیگر توان تغییر دادن چیزی را ندارد. دستی عقیم که حتی اگر بخواهد، نمیتواند واقعیت را دوباره بنویسد.
مرگ از عنوان رمان، از تصویر روی جلد و از همان نخستین صفحات بر داستان سایه انداخته است و سرانجام نیز بر آن غلبه میکند. اما چرا این همه مرگ؟ چرا شخصیتهای حداد دیگر نمیایستند و نمیجنگند، بلکه میگریزند، مهاجرت میکنند، میکشند و در نهایت خود نیز میمیرند؟
اصرار نویسنده بر دفاع از زنان به حاشیه راندهشده، زنان قربانی خشونت و زنان تحت ستم همچنان پابرجاست؛ اما این بار مرگ آنچنان بر روایت سایه میاندازد که حتی امکان نجات نیز از میان میرود. کار به جایی میرسد که مرگ نه فقط شخصیتها، بلکه خودِ خلاقیت را نیز تهدید میکند.
خود نویسنده سرانجام اعتراف میکند که دیگر نتوانسته نوشتن را به پایان برساند. روایت از کنترل او خارج شده و او نیز، مانند شخصیتهایش، به قربانی واقعیت بدل شده است.
از این منظر، «قربانی شماره ۲۳۲» فقط رمانی درباره یک زن، دو زن یا چهار زن نیست. داستان، در یک لحظه، مرگ یک شهر را روایت میکند؛ داستان زنی است که در برابر واقعیت شکست میخورد، داستان نویسندهای است که قدرت تغییر سرنوشت آفریدههایش را از دست میدهد و داستان نوشتنی است که همراه با شهر منفجر میشود.
بمب در این رمان فقط بیروت را منفجر نمیکند؛ زن را، شهر را و خودِ نوشتن را نیز با خود منفجر میکند.
«قربانی شماره ۲۳۲» فقط هند، قهرمان داستان، نیست.
قربانی شماره ۲۳۲ خودِ جمانه حداد است.
و پس از این همه مرگ، تنها یک پرسش باقی میماند:
آیا پس از این مرگ، تولدی دوباره ممکن است؟
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
