جایگاه عناصر شعر در آثار محمود دولت ‫آبادی
فاطمه محسن‫ زاده


جایگاه عناصر شعر در آثار محمود دولت ‫آبادی
 فاطمه محسن‫ زاده نویسنده : فاطمه محسن‫ زاده
تاریخ ارسال :‌ 12 شهریور 98
بخش : اندیشه و نقد

جایگاه عناصر شعر در آثار محمود دولت‫آبادی

 فاطمه محسن‫زاده        

_____________________________

 

      اصطلاح بیان شاعرانه در مورد شیوۀ بیان و نثر برخی از داستان‫نویسان به کار می‫رود، ربطی به شعر ندارد و منظور از «بیان شاعرانه» بیانی است که تا حدّ ممکن لطیف و نرم باشد. داستان می‫تواند در لحظه‫هایی، شعر را به خدمت بگیرد. در این مورد می‫توان از «آهوی بخت من گزل»، اثر محمود دولت‫آبادی، نام برد.[۱]

   تصاویر خیال نوشته را غنی‫تر می‫کند. برای برخی از نویسندگان استفاده از استعاره و تشبیه، طبیعی است، عدّه‫ای هم با تأمّل و برنامه‫ریزی ماهرانه از این تصاویر استفاده می‫کنند و بسیاری نیز ارزش تصاویر را نادیده می‫گیرند.

   نگارش رمان از انعطاف‫هایی ‫برخوردار است؛ به‫عنوان‫مثال در رمان می‫توان عناصر شعر را به کار گرفت و از زبان بهرۀ کافی برد و آن را به شکلی فاخر و غنی ارائه داد. این‫گونه نثر فاخر، اغلب بی آنکه محتوا را از بین ببرد، به نظم و ترتیب جملات کمک می‫کند، امّا باید از این شیوه، به‫گونه‫ای مؤثّر استفاده کرد و نه به طور دائم. نویسنده باید توجّه داشته باشد که نباید نمایش قریحه وسبک وی، اهمّیّتی بیش از محتوا پیدا کند؛ به بیان دیگر خواننده اوّل باید محتوا را بفهمد و بعد متوّجه نثر شود.[۲]

اغلب در توصیف‫های داستانی‫، از عناصری مانند تشبیه و استعاره برای واقعی‫تر و ملموس‫تر کردن تصاویر استفاده می‫کنند.

یکی از تمرین‫های بسیار خوب برای رعایت اختصار، تقلیل صحنه‫های طولانی به شعر سپید و مختصر هفده کلمه‫ای یا حتّی کمتر است، البتّه در اینجا منظور خلاصه کردن طرح صحنه است و نه مضمون؛ چراکه خلاصه کردن مضمون، کار ساده‫ای است. نویسنده با تمرین تقلیل صحنه به شعر سپید کوتاه می‫فهمد که چه مقدار از نوشته‫اش زیادی است؛ در این حالت احتیاجی به جزئیات نیست. با استفاده از قالب شعر سپید می‫توان صحنه را بازسازی وزاویه دید آن را حذف کرد، البتّه قرار نیست با این کار راه و رسم شعرِ سپیدگویی را بیاموزیم، بلکه به این وسیله می‫توانیم از عادت سنّتی درازنویسی دست برداریم.[۳]

دولت‫آبادی در داستان‫هایش از این شیوۀ تصویرسازی بسیار استفاده کرده است:

«برق تیغۀ کارد، در آفتاب سرخ. آستین و رخ و شانه، خونین بود. پوز و پیشانی و پلک، خونی. پشنگاپشنگ خون در غبار آفتاب. پاره پارۀ کویر، پاره پارۀ سراب، جام‫های سرخ آینه، آفتاب و خاک و شورزار، ارغوانی و بنفش و زرد بود. رنگ‫ها به هم درآمده، ز هم گریخته، گسیخته.  این زمین و آسمان، مگر نه سرخ بوده است پیش از این؟ تفت باد، تفت باد می‫دمد. باد، هر چه باد! کار یک‫سره، جدال یک‫سره. باد، هر چه باد! زیر گردن شتر. شاهرگ. جای جا. ضربه‫ای به‫جا. درست در جناق سینه.»[۴]

    او در این مورد می گوید:«بله، درواقع درگیر وجد می‫شوم، در پیوند با تصویری که دارم می‫بینم؛ و آن تکّه‫ای که "پاره‫پاره. آفتاب ، پاره‫پارۀ سراب"اینها درواقع بیان وضعیت حال عبّاس است در حال گریز از پیش لوک که در آن گریز و فرار، تمام اشیا تکّه‫پاره دیده می‫شوند و بعد به مناسبت وضعیت، درواقع راه از یک سربالایی، ماهور ملایم بالا می‫رود و دوباره فرود می‫آید و برمی‫گردد به راه هموار و کاملاً در ارتباط با حرکت خود داستان.»[۵]

  استفاده از ایجازی شعرگونه در توصیف این صحنه نیز دیده می‫شود:«برف بند آمده بود. آسمان ساکت بود. دم‫کرده و ساکت ابر فشرده و یک‫دست، همچنان روی آسمان ایستاده بود. بام‫های زمینج، گنبدی و بانوجی*، هم‫دست از برف بود؛ سفید. کلاغ‫ها، کلاغ‫ها. خطّ سیاه بال‫ها بر سفیدی هم‫دست: قار، قار.تک‫وتوکی مردم، روی بام‫ها. کبود، کبود. نقطه‫ای کبود، مردها بودند، پوشیده در چوخار و پاتاوه. پارو به دست و دست به دستکش یا پوشیده در تکّه‫ای کرباس، در آستر یک جیب کهنه‫پالتو. سرها پوشیده در شال و کلاه، کمرها بسته به شال و به تسمه یا به ریسمانی کهنه. جابه‫جا یک زن. بخار دهن‫ها، دودی دمان از هیزم ترسوز سوز اجاقی در باد، بر زمینۀ سپید برف. شیهۀ به شوق آغشتۀ جوانی از کلۀ زمینج. سکوت سوراخ می‫شد. صدا در صدا، از این بام به آن بام. گفتگوهای بلند بر بستر بخار دهان.»[۶]

    به چند نمونۀ دیگر از این صحنه‫ها که مختصر و شبیه به شعر سپید هستند، اشاره می‫کنیم:

«وجد! غلیان رها شدن. شور سرگشتگی. فوران ناگهانی نیروهای نهفتۀ درون. پندار باززایی. باری، یک‫بار دیگر به خود آمدن. باوری یا دست کم میل به باور بازیافتن دوبارۀ خود. غلیان. بروز گمشده‫های شوق‫انگیز  آدمی، بی آنکه خود از پیش خواسته باشد یا آنکه خود از پیش دانسته باشد. غافلگیرِ خود شدن. به جوش آمدن، بی‫توان یا میل آرام داشتن خود. برکشیدگی، برکشیده شدن. فراز رفتن، فرا رفتن. جستن و جهش ناهنگام و صد البتّه بی‫دوام. وجد آدمی. حال. تجلّی هولناک شوق.»[۷]

«بیزار و کنجکاو؛ تحقیرشده و محقّرشمار. پرنفرت و به‫حسرت. انزجار و شوق سرکوب‫شده. شوق و انزجار میل به بودن و گریز از بودن. بهانه‫جویی. بهانه‫جو، پررنج، کینه‫توز و بیگانه. بیگانه با خود. بیگانه با خانه، بیگانه با خانمان، بیگانه با برادر، با پدر، با کسان و همالان، بیگانه با دیگران، بیگانه با قلعه‫چمن و مردم قلعه‫چمن، از دوست تا دشمن. پس، دشمن. از آن  بر مرز بیگانگی، مگر از دیوانگی و به دیوانگی، چندان درنگ نتوان کرد که یا به خویشی پای بایست برآوری، یا به خصومت دست بایست برآری. اکنون، خصومت…»[۸]

«دشت سبز نای تنگی داشت. سبزۀ نورس، جابه‫جا گلبوته‫ای بر خاک فرش کرده بود. رنگ خاک و سبزه، درهم. خرمایی و سبز. خرما و علف. جا‫به‫جا بوته‫ای بلقست* جابه‫جا بوته‫ای جیگریز** همه جا عطر خاک باران‫خورده. ردّ پاها بر خاک ملایم. خاک، خمیر ورآمده. چشم‫های تیز و خیره، بوته‫های خوارای علف ابر می‫چیدند و در بال پیراهن خود جا می‫دادند، با نگاهی گهگاهی به هم، پنهانی. باز، جستجو، تیزتر. رقابت پوشیده. طبیعی ذات کار، که گاه برهنه می‫شود، عریان. بسا که به کینه انجامیده است.»[۹]

      یکی از مواردی که در داستان‫های دولت‫آبادی بسیاردیده می‫شود، استفاده از «تشخیص» یا «جان‫بخشیدن به اشیا» است:

«توده‫های ابر آسمانی را غافلگیرانه به تسخیر درآورده بودند. انبوه ابرها بی آنکه غرّشی از برخوردشان برآید، روی شانۀ یکدیگر سوار می‫شدند و در آغوش هم فرو می‫رفتند.»[۱۰]

«دلهره وگمان، بدگمانی. سکوت خفته، نهفته. قلعه‫میدان حتّی خمیازه نمی‫کشد.»[۱۱]

نویسنده درعبارت زیر از تشخیص و حس‫آمیزی استفاده کرده است:

«تن تابستانۀ شب به ابریشم صدای دختر، انگار نوازش می‫یافت.»[۱۲]

«گیسوان رهاشدۀ مارال بر شانه‫ها و بازوان، چشمان شب را می‫زدند.»[۱۳]

«شهر در گریۀ خود بی‫سلاح شد؛ و چون بی‫سلاح شد، خواری رسید.»[۱۴]

    دولت‫آبادی با استفاده از تخیّل به پدیده‫های طبیعی جان می‫بخشد که به چند مورد از آنها اشاره می‫کنیم. توصیف تابش آفتاب روی برف با استفاده از تشخیص:

«تابش آفتاب، بر سینۀ سپید برف.

نرمه‫های نور، پاش‫خورده، پشنگنده، درخشان بازمی‫تابد و در آیینۀ چشم‫ها به هم درمی‫شکند. چشم‫ها از شکستن نور در خود، خسته می‫شوند؛ پلک‫ها دزدانه به هم می‫رویند، نگاه از برفآفتاب می‫رمد و در آبی یک‫دست آسمان رها می‫شود. رها، هم‫آغوشی برف وآفتاب به هم وامی‫هلد؛ بگذارشان با هم بگذارشان از هم بچشند. تن‫هاشان ارزانی هم.

آفتاب پایانۀ زمستانه.

بیخ گوش اسب‫ها عرق کرده بود. پشت ابروها و کنار شقیقۀ قدیر هم عرق کرده بود و نفس‫نفس می‫زد.»[۱۵]

استفاده از تشخیص و تخیّل:

«پگاه. نسیم سپیده‫دم نیشابور.

بلقیس چشم گشود ، روی جا نشست واز دهنۀ در، بیرون را نگاه کرد ، هوای بیرون خاکستری بود .

پاک و زلال .

انگار هوا در آبی روان تن شسته بود. غسل کرده بود. بلقیس برخاست و پیش از همه جایش را جمع کرد و کنار دیوار گذاشت و بعد در حالی که شلیته‫اش را صاف می‫کرد از در بیرون رفت.»[۱۶]

توصیف صبح با استفاده از تشبیه وتشخیص:

«با این همه صبح زیبا بود. برهنه بود و زیبا بود. پوستی لطیف و تُرد داشت؛ چنانکه دست تو را به نوازش تن تردش وسوسه می‫کرد. می‫خواستی ببوئیش؛ همان‫گونه که بناگوش زنی زیبا را می‫خواهی ببویی. کششی مستانه داشت. صبح مست. به خویش می‫خواندت. به دامان خویش ستاره‫هایش کم‫کم رنگ می‫باختند. ورمی‫پریدند. محو می‫شدند. تکرار بازیِ کودکانه. گم می‫شدند تا باز پیدا شوند. آبی سحر دوامی نمی‫آورد. رنگی بود که به آب سپیده شستشو می‫یافت. دمی دیگر، همه چیز در دست‫های روشنایی جای می‫گرفت. لبخند روز، آفتاب می‫آمد و پیش از آنکه بیابد نادعلی باید وضو می‫گرفت.»[۱۷]

«بادی هم ازآن تیره که بر چهرۀ زیبای یزد تن می‫کشاند و در سرپنجۀ نخل‫های طبس می‫پیچد.»[۱۸]

«سینه‫خیز و آرام، ماه پهنۀ ابرهای پراکنده را می‫نوردید و راه خود می‫رفت.»[۱۹]

     دولت آبادی گاهی از «پارادوکس»* نیز استفاده می‫کند:

«حالا صوفی، دختری که در بودی مدیار، هر کس به قواره‫ای او را در نظر آورده بود، پیش رویشان بود. نیلوفری سوخته، به غم آغشته، پریشان و آشفته، وامانده سودایی نافرجام، دیدارش خاطرۀ مدیار پرخروش را زنده می‫کرد. هم ازاین‫رو دختر عزیز و نیز دلگزا بود. خوشایند و زهرآگین، خشم‫آور و مهرانگیز…»[۲۰]

استفاده از پارادوکس:

«چه مردانی این خشت‫ها را به کار زده، در هم چیده، و کدام مردان خشت‫افکن، خشت‫هایی چنین را بالا پرانده‫اند؟ می‫بایست غول‫هایی بوده باشند، آن مردان، مردان گذشته. غول‫های زیبا. دستار بر سر پیچیده، بال قبا به کمرزده، پاچه‫های ورمالیده، ساق دست‫ها به مچ‫پیچ بسته، چکیدگان زحمت.»[۲۱]

استفاده از «استعاره» هم در آثار او به چشم می‫خورد؛ به‫عنوان‫مثال در عبارت زیر منظور از «سرو سوخته»، شیرو و در سطر بعد «خورشید» استعاره از مدیار است :

«دست گل محمّد بر شانۀ شیرو به مهر نشست. سرو سوخته سر فروخمانید.»[۲۲]

«شب بی تو، بی ستاره باد، خورشید من!»[۲۳]

در آثار دولت‫آبادی علاوه بر تشبیه‫های محلّی، از تشبیهات دیگر نیز استفاده شده است:

«مهتاب بود. مهتاب، ملایم و نرم، چون حریری سپید روی نازکای برف، بر بیابان و بر سروگوش بام‫های قلعۀ برکشاهی، تن کشیده بود.»[۲۴]

دولت‫آبادی در منظرۀ زیر توصیفی را با استفاده از «تخیّل» و«تشبیه» ارائه داده است:

 

«روی آب سه مرغابی، پنداری خشکیده مانده بودند. دیوار کهنه، یال شکسته دیوار از پوشِ پردۀ آفتاب به رنگ سبوی می‫نمود. درخت کهنه بی‫رنگ‫تر از سپیده‫دم وآب رونده سردتر. خاک و آفتاب، هم سرد. هیچ‫کدام انگار که همدیگر را وانمی‫گرفتند؛ و هیچ پدیده را شوق به دیگری و هیچ پدیده را جاذبه با دیگری نبود. هرچه، سرد. هرچه، بی‫رمق و بیزار، هرچه، ولنگار.»[۲۵]

برای روشن‫تر شدن مطلب چند مثال دیگر در این مورد ذکر می‫کنیم:

«مشهد. ماشین باری با کناره‫های سیمی و راه قدیمی کاروان‫رو. بوی نفت و بنزین و روغن و دود با خاک راه، چنانکه تا شب شود، انگار چادری از خاک روی تن و روی زوّار کشیده شده. سامون را که از خواب بیدار می‫کنند، ماه بالای سر کامل است، مثل آب چشمه می‫درخشد.»[۲۶]

«نزدیک غروب است که خورشید با چارقد سفید وشلیتۀ پیراهن آبی گلدار، مثل یک عروسک پاکیزه کنار سکّویِ در خانه ایستاده است.»[۲۷]

«شب و سرما. ستاره‫های کویری جام شکسته‫ای هستند واریخته در همه جای آسمان.»[۲۸]

«آن مرد صورتی مسخ‫شده داشت و بینی‫اش با آن بال‫های واگشوده به مشتی گره‫شده می‫مانست که درست میان صورت نشسته باشد.»[۲۹]

«نیستانی کوچک، سبزنایی تیره. مانند به دسته‫ای زن، با جامه‫های بلند.»[۳۰]

توصیف زیر یک توصیف شاعرانه است که جزئیّات ظاهری شخصیّت را در نظر خواننده مجسّم می‫سازد:

«هر لحظه‫ای که به یاد او می‫افتد، نمی‫تواند به زیبایی کمتر از یک گل صورتی بیندیشد، مگر اینکه فکر کند لاله از گل جوان‫تر بود و به شکوفه‫های بهاری سیب می‫مانست از سپیدی و لطافت و چشمان او حتّی بدگمان نبود در زیر ابروان روشن وآن پیشانی صاف و سپید، و پرتو چشم‫هایی که تمام چهرۀ خوشوارۀ او را روشن می‫کرد وته‫رنگ خون گرم بر گونه‫های زلال و سپیدش حالتی درخشان می‫یافت، مثل یک خندۀ نیالوده بر لبان گلبهی در آرایش سیب نارس زنخدان که تا گردن خوشتراش و بلورین او قوسی ملایم را می‫گذراند و جایی که آن تن باکره در پیراهن پوشیده می‫شد، نگاه از برآمدگی دو سیب کال فرو می‫لغزید و می‫پیوست به دست‫های کوچکی که اصلاً تکیده نبود که اصلاً آفتابخورده و به هیچ‫وجه پینه‫بسته نبود و همواره به ماهی‫های سپید و کوچک و زیبایی مانند بودند تروتازه و پاکیزه و سرشار از تپش بلوغ، دستانی آویخته از دو سوی قامت خوش‫تراشی که طنین بلوغ داشت با راه رفتنی سرشار از سلامت وحجب.»[۳۱]

کلام دولت‫آبادی در توصیف زیر کاملاً شاعرانه شده است:

«دشت نیشابور، دشت کهن. دشت هزاران  کاریز. بخشاینده. دشت دلاوران به خاک افتاده…گندمزارانت به خون تپیده،

باروهایت، خانه‫هایت، باغستان‫هایت به خون تپیده است!

پستان مادرانه تو چگونه بخشکید، ای دشت؟

پهنۀ خاوران را می‫توانستی به نان و به انگور، سیری بخشی.

از  باغستان‫هایت خارها روییدند.

چشمۀ کاریزهایت کور شد. به تنت آتش درافتاد؛ تو سوختی، ای دشت!

دود از اندامت بر آسمان است، درد استخوان‫هایت را می‫شنوم.

…

…

خاک می‫نالد. خون از کاریز بر می‫جوشد.

در جویباران‫ا‫ت. خون واذان جاری‫ست.

انگورستان‫هایت شراب نمی‫بخشند.

عقیم؛ ای دشت نیشابور!

از چشمانت خار روییده است.»[۳۲]

وقتی «گل‫محمّد» در مرگ «مدیار» ناله سر می‫دهد، آوای او را به صورتی شاعرانه می‫شنویم:

 

«به جان ناله و دردمند می‫خواند، گل‫محمّد. آوایی به درد در ژرفای جان و گاه خروش به خشم که در تنورۀ دل درمی‫پیچد. دیگر صدا نیست. تن و هفت بند تن، خودِ صداست. فریادی خاموش بر گسترۀ شب و دشت. انبانی از هیاهوی در هم فروکوفته. تیرۀ پشت از درد تیر می‫کشد غم!

کجا برم این غم، مدیار من؟ کجا برم این غم؟

در اندوه تو، کلیدر سیاه به تن کرده است،

شب، سوگوار جوانی توست؛

کاکل‫ات خونین است، مدیار.

 

کجا برم این غم؟

گوزن کوهی، مدیار من!

جوانم! رشیدم! عیِّارم!

عیار بی‫پروایم، مدیار من!

خون تو مدیار، به رویۀ گیوۀ پسر بلقیس نشست کرده است.

خونت گرم است هنوز، گرم.

پای من، پای گل‫محمّد گرما گرفته؛ گرما از خون کاکل تو، مدیار!

کاکل‫ات خونین است، مدیار!

...

حرام باد بی تو، سایه‫ساران درّه‫های کلیدر، شب‫خوانی و اسب تازان دشت؛

خروش مستانه وسرودهای بیابان!

گو مرده باد بی تو جلای جوانی؛ شب‫تابی ‫نگاه مست غزالان!

شب بی تو، بی ستاره باد، خورشید من!»[۳۳]

    محمود دولت‫آبادی در آثارش، به‫خصوص کلیدر، اغلب با حسّی موسیقایی با کلمات و عبارات برخورد می‫کند که می‫توان در مقاله‫ای جداگانه، بدان پرداخت. اودر مورد اینکه آثارش، گاهی به شعر پهلو می‫زند، می‫گوید:«من اعتقاد دارم که در درون هر نویسندۀ ایرانی، یک شاعر هم وجود دارد که می تواند در کار نویسنده کشف بشود و تجلّی بیابد یا می‫تواند فراموش و گم شود.» [34] دولت‫آبادی برعکسِ این موضوع، نویسندگانِ درون شعرا را غالباً نویسندگان خوبی نمی‫داند.

او به این زبان نامتعارف و متمایز آثارش آگاهی دارد و در مورد مخاطبان کلیدر نیز معتقد است که این شیوه:«چه‫بسا برای بعضی‫ها سکته‫ای در شروع ایجاد کند، امّا پیش که برود، خود متوجّه خواهد شد که این رمان را جز با این زبان نمی‫شد و نمی‫بایست بیان کرد و نوشت.»[35] نکته‫ای که بسیاری ازخوانندگان آثارش نیز بدان اذعان دارند.

پاسخ اینکه آیا محمود دولت‫آبادی ‫چنین شیوه‫ای را به دیگران هم توصیه می‫کند یا نه، در این سطرها می‫توان یافت:«…امّا اینکه من به استناد تجربیات خودم، حکم قطعی صادر کنم دربارۀ اینکه نثر معاصر الزاماً باید شعر را در خود داشته یا نداشته باشد، کاری است دور از خرد و توصیه کردن هم بخردانه نیست، پس آنچه من می‫گیرم فقط بیان حس و ادراک خودم هست از یک مفهوم و آن اینکه درون هر نویسندۀ ایرانی، یک شاعر بالقوّه وجود دارد که نویسنده، اگر به نیاز کشف شاعر درون خود در جریان کارش برسد و مجموع  شرایط کارش ایجاب کند، می‫تواندآن را یار خود بداند و از او کمک بگیرد و این یک استنباط است و نه توصیه؛ بنابراین اشکال زبانی معاصر به تبع منش و سبک و سیاق هر نویسنده و سراینده‫ای طبیعی است که متفاوت و متنوّع باشد، همچنان که فی‫نفسه هست و اگر حق باشد که انسان سلیقۀ خود را به دیگران پیشنهاد کند، در آن صورت من، همان‫طور که هر آدم واقع‫بینی، همچنان جانبدار تنوّع و شگردهای متفاوت بیان ادبی هستم، منهای تقلیدهای بی‫مزه ازآخرین شکل‫های ارائه‫شدۀ جهانی.» [۳۶]

 

    در اینکه در رمان عرصۀ ورود به عناصر شعر برای نویسنده وسیع‫تر است، شکّی نیست، امّا این مورد بستگی به آگاهی و تسلّط نویسنده بر واژه‫ها دارد و غنای دایرۀ واژگان او. اینکه این عناصر در خدمت محتوای داستان قرار بگیرند و دستاویزی نباشند برای خودنمایی شاعرانۀ یک نویسنده. این عناصر چنان باید در متن بنشینند که به‫عنوان‫مثال، در مورد اثری سترگ، چون کلیدر، اغلب اذعان دارند که جز این نباید می‫بود؛ هرچند که برخی نیز به زاید بودن چنین توصیف‫هایی که ممکن است موجب ملال خاطر عدّه‫ای از مخاطبان گردد، اشاره دارند، امّا شاید بتوان گفت دولت‫آبادی با آگاهی و نیز علم خویش نسبت به کلمات، از این شیوه بهره جسته است و آثاری عرضه نموده است که به جایگاه خویش، چنانکه شایسته است، در ادبیّات داستانی ما دست یافته‫اند. همچینن به استناد سخنان او درمی یابیم وی لزوماً و به طور قطعی، استفاده از چنین شیوه‫ای را به دیگر علاقه‫مندان داستان‫نویسی پیشنهاد نمی‫کند، مگر آنکه مجموعه‫شرایط اثر ایجاب کند و در خدمت متن داستان باشد.

 

 

 

______________________________________

 

پی نوشت :

۱ـ ابراهیمی، نادر: ساختار و مبانی ادبیّات داستانی، چاپ دوم، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی،۱۳۷۷، ص ۳۴۶.

2ـبیشاپ، لئونارد: درس‫هایی دربارۀ داستان‫نویسی، ترجمۀ محسن سلیمانی، نشر زلال، تهران ۱۳۷۴، صص ۵۱ ـ 50.

۳ـ  همان، صص ۳۱۳ ـ۳۱۱.

 

4 ـ دولت‫آبادی، محمود: جای خالی سلوچ، انتشارات جاویدان، تهران ۱۳۶۵، ص ۲۸۷.

5 ـ چهل‫تن، امیرحسن  و فریاد، فریدون: ما نیز مردمی هستیم، چاپ دوم، نشرچشمه و نشرپارسی، تهران ۱۳۷۳، ص ۱۸۲.

*.  بانوج: ننو؛ گهواره.

6 ـ دولت‫آبادی، محمود: جای خالی سلوچ، صص ۱۲۲ـ121.

7 ـ دولت‫آبادی، محمود: کلیدر، چاپ سوم، نشرپارسی، ۱۳۶۳، ج۵، ص ۱۵۱۱.

8 ـ همان، ص ۱۷۶۷.

*. بِلقَست: علف خوارا؛گل بلقیس؛ بلقس؛ برغست (اسفناج وحشی). این گياه اندكي تلخ و تند است، امّا قبل از به‌گُل‌نشستن، می‌توان برگ‌هاي بهارة آن را چيد و به‌عنوان سبزيِ آش استفاده کرد.

**. جیگریز: علف خوارا؛ سبزی شبیه سبزی جعفری که در حاشیۀ زمین‫ها و محلّ عبور آب می روید و باطراوات و خوشمزه است.

۹ ـ دولت‫آبادی، محمود: جای خالی سلوچ، ص ۱۹۷.

۱۰ـ همو: کلیدر، ج۹، ص ۲۳۰۵.

11ـ همان ، ج۱، ص ۲۷۱۹.

۱2 ـ همان، ج۶، ص ۱۵۲۴.

۱3 ـ همان، ج۷، ص ۱۹۶۹.

۱4 ـهمان، ج۱۰، ص۲۶۲۵.

۱5 ـ دولت‫آبادی، محمود: کلیدر، ج ۳ و۴، ص743.

16 ـ همان، ج ۱، ص 89.

17 ـ همان، ج۳، ص 733.

18 ـ  همان، ج ۱، ص ۷۴.

19 ـ دولت‫آبادی، محمود، کلیدر، ج۱، ص ۲۳۴.

* تصویر پارادوکسی یا ترتیب پارادوکسی آن است که دو کلمۀ متناقض با یکدیگر ترکیب شوند(میرصادقی، جمال و میرصادقی، میمینت: واژه‫نامۀ هنر داستان‫نویسی، کتاب مهناز، تهران ۱۳۷۷، ص ۴۹).

20 ـ دولت‫آبادی،  محمود: کلیدر، ج ۱، ص ۳۱۳.

21 ـ همان، ج۳، ص ۷۸۸.

22 ـ همان ، ج۸ ، ص ۲۱۰۹.

23 ـ همان ، ج۱، ص ۱۸۸.

24 ـ همان، ج۳، ص ۷۲۱.

25 ـ همان، ج ۹، ص ۲۲۲۳.

26 ـ  همو: روزگار سپری‫شدۀ مردم سالخورده، ج۱، صص ۳۲۰ ـ ۳۱۹.

27 ـ همان، ج۱، ص ۱۶.

28 ـ همان ، ص171.

29 ـ همان ، ص 233.

30 ـ دولت‫آبادی، محمود: کلیدر، ج۱، ص ۴۲.

31 ـ همو: روزگار سپری‫شدۀ مردم سالخورده، ج۲، صص ۶۵ ـ ۶۴.

32 ـدولت‫آبادی، محمود: کلیدر، ج۳، صص ۷۵۵ ـ ۷۵۴.

 

33 ـ همان، ج۱، صص ۱۸۸ ـ ۱۸۷.

34 ـ چهل‫تن، امیرحسن و فریاد، فریدون: ما نیز مردمی هستیم، ص ۳۶۹.

35 ـ همان.

36 ـهمان، صص ۳۸۴ ـ ۳۸۵.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :