اثری از سمیه جلالی
تاریخ ارسال : 30 خرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
شاعر هشتم
گیجم نمیکند پر پروازِ سارها
حتّی صدای محتضر سازِ دارها
گیجم نمیکند بغلِ خیسِ مارها
وقتی که در کفن، بدنی لاابالیام
وقتی حرامزادهترین خاکِ در بغل
پهلو گرفته از بدن من به ریشههاش
وقتی که خشک آمده خون در رگِ درخت
دلخوش به ساقههای بریده نفس نباش
بالا مه است، روز غلیظ است، عافیت
بر بامهای مضطربِ خانهها نشست
پایین، غروبِ میزده، با خونِ ریخته
بغض گلوی آدمِ دیوانه را شکست
دیوانههای رو به زوالِ پریدهرنگ
دیوانههای از قفس زندگی به در
دیوانه ما، که نام خدا را بلد شدیم
ماندیم در هوای خدایانِ خیر و شر
شر، خیرِ ماکیانِ به بالا درآمده
از آستینِ دوزخیِ شب برآمده
شری که بیبدن شده مسلول کوچههاست
انگار شرطِ شرحهشدنها سرآمده
بر شمهی مذکر دورانمان پر است
از وارثانِ تنزده به خاکِ باغچه
ما را پراندهاند به یمن سلامها
سمت جنون و دلزدگی، آروارهها
ما را به قعر معرکه دادند دامها
بعد از غروبِ جنزدهی آبراههها
هر چشم انتهای نگاهی گزنده بود
خیره به اعتبارِ صداها و نامها
محصورِ در محیط غمانگیز خانهها
مجبورِ کوچ فاختهها، رازیانهها
صبح از مشامِ بام، گریزانِ کوچهها
شب اجتماعِ جانبهلب از تازیانهها
گفتم بیا و در دهن شب، هوا بریز
بر خوابهای معترض شب صدا بریز
گفتم، بیا و صورتِ جان را ببوس و بعد
حرفی که مانده توی دهان را ببوس و بعد
امّیدوار باش و جهان را ببوس و بعد
آنسوی خوابها کفنِ بیبدن ببوس
سمیه جلالی
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
