شعری از آریا من احمدی


شعری از آریا من احمدی نویسنده : آریا من احمدی
تاریخ ارسال :‌ 28 تیر 92
بخش : شعر امروز ایران

هارمونی پُشتِ میله‌هایِ پنجره‌یِ اتاقِ شماره‌یِ 209

به: یک «نام»، که با «نون» آغاز می‌شود و با «ر» تمام نمی‌شود

آریامن احمدی

 

1

نُه زن –برهنه- ریختند روی عرشه:

نسرین، فرزانه، آیدا، سعیده، سمانه، فاطمه، آریادخت، نیلوفر

و زنی که نامی نداشت با خود

و داشتند می‌بردندَش سمتِ کابینی

که انتهایش شبی بود با جنینِ مُرده‌ی مشروطه

که داشت می‌رفت فرنگ

 

تاریخ را احضار می‌کنم پشتِ میزم

و می‌نشینم روبه‌روی پنجره‌یی

که رو به سمتِ تیمارستانِ ایالتی باز می‌شود

از زاویه‌ی چشمِ عابر

که از خیابان می‌گذرد

به پنجره نگاه می‌کنم

زنی میان‌سال

شبیهِ سوررئالیسمِ مَگریت

با موهای جوگندمیِ مایل به سفید

ایستاده

وسطِ ...

«این یک پیپ نیست» مرد!

‌و دود می‌کند چپق‌اش را

و دود می‌کند

دود

دود

و

...

زنی بازمانده از دودمانِ مشروطه

که پایش را در یک رقصِ دو نفره‌ی باله جا گذاشته بود

شبی در لُغانته، 1984

از وسط ِ تابلو‌ی نقاشیِ اتاقِ خواب

برمی‌خیزد

 

2

نشسته‌ام روبه‌روی خودم

و به تو فکر می‌کنم:

به دختری با توده‌ی خاکستریِ 1360 گرمیِ مایل به صورتی

که یک روز تصمیم می‌گیرد پیر شود

 

حالا هر روز

سایه‌یی

از آن طرفِ خیابانِ دو طرفه

به این سو دراز می‌شود:

کسی می‌آید

با روزنامه‌ها‌ی باطله

و خبرِ گم‌شدنِ دمپایی‌هایِ دختری را می‌دهد

که کلاغ‌ها

خاطره‌هایش را دزدیده‌اند

 

 

3

نُه زن - خاج‌زنان- می‌ریزند روی عرشه

هر یک به سویی می‌رود

یکی می‌ماند

و تاریخ را وارونه می‌کند تن‌اش

بوی دی‌اکسیدکربن می‌پیچد روی عرشه

مشروطه‌ مانده روی میز

لایِ انگشتانِ زنی سی‌ساله در شب‌هایِ بالزاک

و جیغ می‌خورد

 

4

از آرشیوِ روزنامه‌‌های باطله بلند می‌شوی

با خودت می‌گویی: یعنی هیچ تاریخی مرا با خودش نبرده سمتِ آب‌های آزادِ دنیا بفروشد؟

 

روزنامه/ روزنامه/ روزنامه/ خبر جدید:

زنانِ نُدبه خود را فروختند به مشروطه!

 

روزنامه را می‌پیچی دورِ زن

و خودت را می‌اندازی روی عرشه

صدای ممتدِ سوتِ کشتیِ بخار از بینی‌ات بلند می‌شود

 

خانم‌ها! آقایان!

این یک نقاشیِ سوررئال است

من باید خودم را به صفحه‌ی اولِ روزنامه‌ی دیروز برسانم

زنی می‌خواهد شبیهِ مشروطه‌‌ بزاید

 

دست‌هایم را قابِ دوربین می‌کنم

و از پشت پنجره، عبورِ خیابان را که می‌پیچد دورِ زن

دنبال می‌کنم

 

 

پانوشت‌ها:

پاراگراف اول شعر برداشتی آزاد از آغاز نمایش‌نامه‌ی نُدبه‌ی بهرام بیضایی ا‌ست:

نه زن خاج‌زنان می‌ریزند روی سكو...

اشاره به تابلوی خیانت (پیمان‌شکنی) اثر رنه مگریت نقاش سورئال بلژیکی دارد. و اشاره‌یی غیر مستقیم به کتاب این یک چپق(پیپ) نیست اثر میشل فوکو فیلسوف فرانسوی.

زن سی‌ساله، نام رمانی از اونوره دو بالزاک (1850-1799) نویسنده‌ی فرانسوی.

خانم‌ها و آقایان، نام اثری از اندی وارهُل، نقاش و فیلم‌ساز آمریکایی(1928-1987) و از سردمداران جنبش پاپ‌آرت. و نام فیلمی از پیترو جِرمی کارگردان ایتالیایی و برنده‌ی جایزه‌ی کن 1966.

1984، شاهکار جرج اُرول نویسنده‌ی انگلیسی، و تولد نگارنده.

لُغانته(لقانته) نام کافه‌یی در میدان بهارستان با باغچه و استخر که در قبل از انقلاب بسیار معروف بوده. نام این کافه در نمایش‌نامه «خانم‌چه و مهتابی» اکبر رادی آمده است.کافه‌یی در پاریس.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :
 

ارسال شده توسط : آریامن احمدی - آدرس اینترنتی : http://

شعر شما (البته به نظر من نمي شود اسمش را گذاشت شعر) اجازه بدهيد بگويم نوشته ي شما به قدري بي مفهوم، بي تصوير، بي كشف و عاري از هر چير نويي بود كه مخاطب بتواند با آن ارتباط برقرار كند كه از سح [سنخ] يك يادداشت بالاتر نمي رود. (نقل قول مستقیم از کامنت yek nafar) وقتی شما یک متن ادبی به مثابه یک اثر ادبی (در اینجا شعر) را هیچ می دانید و آن را حتا شعر نمی دانید، پس عملا نمی توان وارد مباحثه شد با شما. مطلق گویی شما برای من به عنوان سراینده شعر چیزی نمی گذارد جز تایید حرف شما. چرا که زمانی که روی یک موضوع اتفاق نظری نباشد عملا نمی شود وارد بحث و سپس نقد شد. چون شما به طور مطلق متن فوق را به عنوان یک شعر قبول ندارید. پس جای بحثی نمی ماند. حق با شماست: متن بالا شعر نیست.

ارسال شده توسط : سمیراکرمی - آدرس اینترنتی : http://www.dood.persianblog.ir

شعری خوش ساخت بود که با ارجاعات بیرونی زبان رو گسترده کرده بود فضای ژورنالیستی حاکم بر شعر را دوست داشتم اما تصاویر مبهم با رزولیشن پایین کمی اثرگذاریشعر را دچار بحران میکرد ممنون از اریا

ارسال شده توسط : yek nafar - آدرس اینترنتی : http://


واقعا اين مجله ي پياده رو چرا اينقدر ضعيف است كه چنين شعرهايي به راحتي از فيلترش مي گذرند و روي سايت قرار مي گيرند!
شعر شما (البته به نظر من نمي شود اسمش را گذاشت شعر) اجازه بدهيد بگويم نوشته ي شما به قدري بي مفهوم، بي تصوير، بي كشف و عاري از هر چير نويي بود كه مخاطب بتواند با آن ارتباط برقرار كند كه از سح يك يادداشت بالاتر نمي رود.

وام گرفتن از اين نمايشنامه ها و اسمهاي مثلا بزرگ هيچ كمكي به نوشه ي شما كه نكرده هيچ، بلكه آنرا گنگ تر و بي تصوير تر كرده.
در نوشته ي شما بسيار بسيار بسيار جملات كلمات و عبارات اضافي وجود دارند و خلاصه اينكه در هنگام و بعد از خواندن آن آدم هيچي حسي ندارد و هيچ چيز دستگيرش نمي شود.

پاورقي هاي نوشته تان را بايد هميشه وصله اش كنيد تا مخايب بفهمد براي چه چنين چيزي را دارد مي خواند كه چه بسا با دانستن اش هم چيزي دستگيرش نمي شود. اينها ضعف است.

بنده به شما پيشنهاد مي كنم بار ديگر شعرتان را ويرايش كنيد و ببينيد اگر مثلا آن8 اسم را از اول شعر حذف كنيد چه مي شود؟
آيا آسيبي به بدنه ي شعر يا مفهمومش مي خورد؟
ببينيد چه چيزهايي را بايد حذف كنيد؟ به نظرم از كل شعر 4 سطر مفهوم و زيبا و نو شاعرانه بماند خيلي بهتر از اينهمه روايت بي تصوير است.

ببخشيد . دوستان اينجا اصلا حوصله ي حرف زدن ندارند مي گويند عالي آفرين تو بي نظيري و مي روند ...
يا اگر هم چيزي بگويند نهايتش مي شود يه كامنتي مثل اين خانم سميرا! (رزوليشن پايين!!!)
گفتم كه بدانيد صرفا از سر دوستي و دلسوزي بود اگر نظري مي نويسم. اميدوارم ناراحت نشويد
ممنون