| درباره احمدرضا احمدی و شعر او سید مرتضی معراجی |
|
|
نویسنده : سید مرتضی معراجی تاریخ ارسال : 28 شهریور 05 بخش : |
|
با قافیه های گم شده در باد
احمد رضا احمدی و شعر او
احمدرضا احمدی هم دفتر کارهایش را بست و رفت.
او شاعر بود، شعر زیاد می گفت، زیاد می نوشت، زیاد چاپ می کرد؛ شاید به جرأت بتوان گفت پرکارترین شاعر زمانه ما بود.
شاعری آرام، بدون حاشیه، بدون هیاهو، شاید بدون خط و خطوط و فقط اهل نوشتن، نوشتن، نوشتن و شعر.
شعرهایش شعر بود؛ نثرهایش شعر بود؛ حرفهایش شعر بود؛ داستانهایش شعر بود؛ نمایشنامه هایش شعر بود.
با آن که مخفی نبود، کمتر او را در جلسه ای می شد دید، در محفلی می شد دید، در کنگره ای، در سخنرانی، در بزرگداشتی، پشت تریبونی، یا جایی که همه شاعران زمانش را می شد دید، نبود؛ امّا همه او را می شناختند، نامش را می شنیدند، می دیدند، احساس می کردند.
این اواخر دیگر برای کتابهایش نامی نمی گذاشت و آنها را دوره،دوره کرده بود و می ریخت روی کاغذ و می داد دست مردم، دست ما.
شعرهایش مثل خودش آرام راهشان را پیدا می کردند می آمدند در خانه ما، در دست ما، در چشم ما، در جان ما و جایی وا می کردند و کناری آرام می نشستند.
با فروغ دوست بود، با بیژن الهی دوست بود، با جواد مجابی دوست بود، با احمدرضا احمدی که خودش بود ... با همه آنها که شعر می گفتند و می نوشتند با همه آنها که کنارش عکس می گرفتند، دوست بود.
من هم مثل همه آنها که با شعر آشنا شده بودند که شعر را دوست داشتند، شعر خوب را دوست داشتند، ، دنبال شعربودند، دنبال شعر معاصر ، شعر روز، شعر جدید بودند؛ دنبال شعرش بودم، شعرش را می دیدم، شعرش را می خواندم؛ در مجلات، در مجموعه ها، در کتابهایش و هرجا که نامش بود؛ باز می کردم، می خواندم؛ از قفسه کتابخانه ها، روی پیشخوان کتابفروشی ها، توی بساط دست فروشان، گاهی بر می داشتم و می خواندم، گاهی می خریدم و می خواندم، گاهی بلند می کردم و می خواندم، گاهی ... می خواندم، می خواندم، و مثل همه کتابهایی که دوست داشتم، به خانه می آوردم تا حالا که در همین گوشه اتاقم کتابهایی از او هم دارم.
البته همینطور که شعرش را می خواندم، باشاعر شدنش هم آشنا می شدم، می دانستم که روزی با بیژن الهی و مجابی و ... همصدا گفته بودند مامثل همه شعر نمی نویسیم و نمی خواهیم مثل همه شعر بگوییم؛ ما موج نوی از شعر را برپا می کنیم، و موج نو را شروع کردند و تعریف کردند و سرودند و نوشتند و به دست همه رساندند تا این که همه موج نو را دیدیم، شنیدیم، خواندیم و دنبالش رفتیم و ... و او همچنان می گفت و می سرود و می نوشت و چاپ می کرد حتی بدون بیژن الهی و دیگر دوستان. تا اینکه دنیا را تنها گذاشت و رفت، ما را تنها گذاشت و رفت، شعرهایش را تنها گذاشت و رفت، تنها رفت.
حالا من تنها هوس کرده ام که دوباره شعرهایش را در تنهایی بخوانم وتنها کتابی که از میان کتابهایش به دستم می افتد « قافیه درباد گم می شود » است همان که خودش در یادداشتی می نویسد : « تاریخ سرودن شعرهای این مجموعه از سال 1351 تا سال 1358است. در روزهای بمباران تهران شعرهایی نوشتم که به این مجموعه اضافه شده است. فصل آخرین مجموعه نثرهایی است با نام ـ یار خواب است و بنفشه گل نمی دهدـ این نثرها یادهایی از کودکی است و از شهرم کرمان که در همه فصول سال در باد و بی آبی و گلهای اطلسی گم بود...» که بازش می کنم و برای خودم تنها می خوانم :
همین بس
که نوازندگان در باران
آرام می نوازند.
روح آینه آرام است
قافیه درباد گم می شود
کوران آینه را دوست دارند
سیبی سرخ در باران رها می شود
کوران آینه را دوست دارند
به پا ایستاده ام در باد
نوازندگان در باران
آرام می نوازند.
تجربه پیری به پایان است
نوازندگان در باران مرده اند
کوران آینه را شکسته اند
من سیب را در باران گم
کرده ام.
همینطور که کتاب را به دست گرفته ام تا ورق بزنم می بینم بالای برگهایی از آن تا خورده اند، یادگار روزهایی که برای رادیو می نوشتم و در هر فرصتی شعری از او را چاشنی متن می کردم تا شنوندگان به دنبال بی قافیه گی، خود را در بادِ رویاها گم کنند.
میخوانم،ورق می زنم؛ می خوانم، ورق می زنم؛ می خوانم و در باد می روم با «اطلسی»، «سیب سرخ»، «آینه»، « نور»، ... چقدر کلمات آشنا، نزدیک، خودمانی، دم دستی، ... و شعرند.
همه شعرهای شنیده و خوانده به یادم می آید، همه شعرهای خوانده و شنیده از کودکی تا حالا که پا به سن گذاشته ام، امّا کلمات و شعر «احمدرضا» با همه آشنایی و خودمانی و دم دستی بودنشان لذّت بخشند؛ لذّتی نه از آن دست که در ذهن گذشته هایت هست؛ لذّتی غریب، لذّتی «آشنایی زدا» ؛ چه آشنایی زدایی زیبا و لذّتبخشی، خالی از «صورخیال» سنّتی. پس بی آن سنّت مالوف و معروف هم می شود شعر گفت. شعری که «موج نو»اش ، «رستاخیز کلمات را بر انگیزد؛ شعری که با انبوه آن همه زیبایی های آشنا، بازهم با زیبایی های دیگری آشنایت می کند. پس شعر «احمدرضا احمدی» :
1-از صور خیال سنّتی خالی است و از آن تشبیهات، استعارات، کنایه و ... موسیقی های درونی و بیرونی و کناری شاهکارهای کهن وام نمی گیرد:
ٍ در میان آن غزلها
و گلهای بنفشه که در بمباران
لگدکوب شد
ما به غزلی احتیاج داشتیم
که بر قایق سوارشود
و از شهر بمباران شده
به ساحل رود
و مهاجرین را با ملافه های سفید
به خانه آورد ...
2-از صور خیال سنّتی خالی است ولی مثل همیشه شعرها که باید باشند از طبیعت پر است ؛ با طبیعت زندگی می کند، طبیعت را زندگی می کند، موج می زند، دریایی است، دریایی پر از موج مظاهر طبیعت؛ طبیعت بی تشبیه، بی استعاره، بی کنایه، بلکه خودِ خود طبیعت،از آننوع که وقتی بنویسی باران، باران ببارد :
ٍ اگر تو به خلیج نگاه کنی
موج همیشه هست
پشت ما دریاست ...
ٍ ... در کنار درختان سپیدار نشستیم
لکه های نور از میان شاخه ها
بیخته می شد و
بر چهره ما می ریخت
باد، ساعتها
خاموش مانده بود
بام خانه ها
در آفتاب می لرزید ...
3-امّا او بیشتر از این که در طبیعت پرسه بزند و کوه و دشت و بیابان را بگردد، شهری است، خانگی است، فضایش، کردشگاهش و طبیعتش خانگی است تا آنجا که حتّی می خواهد آسمان را به خانه آورد تا شاهد روز باشد و باد و باران و ابر و برف را هم از پشت پنجره خانه دوست دارد و می بیند :
ٍ روزهایی دارم
که از پشت این پنجره
آن درخت را
در نور می بینم
که ایستاده است
و نمی داند زمین
سیاره کوچکی است
انبوه از صحبت و قول
نمی داند
روزنامه کنارش
خبرهای بد دارد ...
ٍ دستانم را از یاد برده ام
چراغی نیست
باید از پله ها به بام رفت
و آسمان را به خانه آورد
تا شاهد
این روز باشد
که لبخند را صاحبی نیست ...
ٍ به وسعت خفتنم در باران
نگاه کن
مرا بپذیر
من به خویش آمده ام
از پشت پنجره برف به روی
شاخه
می ریزد
عزیز است
این سه پنجره با رنگ سبز
هر پنجره
طلوع آفتاب را زمان می گوید.
4-با این همه در خانه و شهر تنهاست، یک تنهایی مفرط، مردم شعرش، عابرانی بی توجهند، شاید بی درک، بی احساس درک او و هستی که او می شناسد؛ مردم همیشه اورا می برند و رها می کنند، فریبش میدهند، تنهایش می گذارند؛ با این حال او با همین مردم زندگی می کند، با آنها حرفمی زند، آنها را صدا می کند :
ٍ ... من با چمدانی از اعتقادات روزانه
عقاید دیگران
سرفه های پیرمردان
به قربانگاه آمدم
کلید چمدان را از من ربودند
عمرم کفاف نمی دهد
که در این چمدان را بگشایم.
ٍ شما که خواب مرا
به کوچه بردید
عشق را بر قامت من
افروختید
و به من نیاموختید
که صبح جوان است
شب پیر
پس چگونه مرا با دستهای خاموش
در هیاهوی میدان سبزی و
میوه
در ازدحام ملال
رها کردید ...
ٍ در هوایی
که رسم من نیست
قدم می زنم
گریه را کافی می دانم
که گریه من نیست
دستانم را به سوی کسانی
دراز می کنم
که مرا یار نیستند ...
ٍ ... ای مردمان
من شما را صدا میکنم
نه ماهیان را .
5-او با همه تنهاییها یک «ما» دارد، یک «ما» ی جمعی، یک انسان، یک انسان کلی، که این «ما» و انسان کلی ، تنها و حیران است،نمیداند، نمی تواند، نمی خواهد، نمی ... ؛ و این «ما» همه جا هست حتّی در نثرهایش با آن شعر می سراید :
ٍ ... ما از میان سبدهای انبوه زیتون
به سوی نور و نمک
رهسپار بودیم
در باد صدای سنتور را
شنیدیم ...
ٍ ... دستانمان گم، مرطوب، خواب آلود
از تاراج باد می گریختند
ما نمی توانستیم
کبوترها را بر بام ببینیم ...
ٍ بر کاغذ پاره
تکه ای ستاره روییده است
که سکوت طولانی ما را
معنی می کند ...
ٍ ... جانهای عزیز ما در بخاری که از پستخانه های پایتخت که عطر مردمان داشت گم می شد. باران پایتخت برتن ما نجوا داشت. قاصدان پایتخت در نوبهار یافت شده ما را از خواب بیدار می کردندو نامه ها را به ما می سپردند. نامه هایی آمیخته به دریا که از ماه اسفند سالهای آینده برای ما فرستاده شده بود ...
6-در کنار این « ما » و تنهایی شاعر، یک محبوب، معشوق، همراه که با او امّا جداست و شاعر لحظات را به او گوشزد می کند و او سایه وار در زندگی شاعر حضور دارد؛ یا در حالی که وجود دارد بازهم نیست :
ٍ به خانه آمدم
جهان را در آتش کبریت تو
خاموش کردم.
از انتهای چهره تو
رانده شدم
ماه پاره، پاره در آسمان
از خانه ما گریخت...
ٍ دست تو
چقدر تاخیر دارد
وقتی که چای گرم می شود
و تو
چای سرد را تعارف می کنی
.
.
.
همه ما را دعوت کردند
من بودم
تو نبودی
تومرده بودی
عکاس از همه ما بدون تو
عکس یادگاری گرفت ...
7-با این حال شاعر عشق را می شناسد هرچند به گونه ای دیگر، همچنان که آدمی را به گونه ای دیگر؛ او در سخت ترین دقایق زندگی و « در هوایی که تصویری از قلب نیست» از عشق می گوید هرچند هراس دارند؛ به همین خاطر است که از زبان کودکان و پیرمردان دریغا گوی عشق است؛عشقی که نیست و وجود ندارد یا عشقیکه گم شده یا عشقی که فنا شده یا عشقی که کسی به آن نمی رسد :
ٍ شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود.
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات کال و نارس
به عابران تعارف میکند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
ٍ تا طلوع فریادم
از حریم باغ
حافظ می خواندم
سحرخیزان از شتاب من
به عشق
هراس داشتند
و خود در محال خفتند ...
ٍ کودکان در کنار سبدهای سیب سرخ
اسبان را شبنم می دادند
می گفتند: دریغ از عشق
دریغ از عشق
.
.
.
برکتیبه های ایستگاه راه آهن
پیرمردان با قلم های فلزی
بر دیوارهای سیمانی می نوشتند:
دریغ از عشق
دریغ از عشق
8-عشقی که شاعر می گوید، موجی نو از عشق است ، عشق جانسوز قدیم نیست، عشق آه و ناله نیست، عشق او، عشق موقعیت است، عشقِ «آن» و «لحظه»است، عشقی نامحسوس که جریان دارد و باید آن را پیدا و درک کرد :
ٍ حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
ٍ ... تو از میان گندمزار
با یک آینه بیرون آمدی
گیسوان، چشمان
در آینه هم سیاه بود
روز با لبخند تو
آغاز شد ...
9-اصولا او با موقعیت شعر می سازد؛ موقعیت را به احساس تبدیل می کند، شعر او با موقعیت به موجی نو می رسد، موجی که به یک موقعیت عادی احساس شعری می دهدو همین تبدیل موقعیتهای واقعی زندگی به احساس است که شعر می شود؛ اتفاقات عادی، سفرهای عادی، دیدارهای عادی، زندگی عادی، که بر همه می گذرد و برای همه عادی است بر احمدرضا احمدی می گذرد و احساسی و شعری می شود ؛ شعری احساسی و البته اندیشه انگیز :
ٍ روزی بود
که دختران لبخند داشتند
سبدهای میوه
در آفتاب عریان بود
دندانهای مصنوعی پیرمردان
از صدف بود
عصا به رنگ آسمان بود
آسمان توان ابر داشت...
ٍ دور تر از میوه های زمستانی
ما به راه دور می رویم
نمی دانم آیا شب نشده
به آن ساختمان سپید
خواهیم رسید؟ ...
ٍ ... چگونه صبور باشم
وقتی که گلدانهای شمعدانی را
در خانه من شکستند
من هنوز در ایوان خانه ایستاده ام ...
ٍ ... از روشنی اتاق
به تاریکی شب می روم
جرعه ای آب
به عبث می نوشم
کلید خانه ام را به چاه می اندازم
تا کسی مرا به یاد نیاورد ...
10-هرچند به نظر می آید این ویژگی تکرار مبحث بالا باشد ولی دلم نیامد آن را جدا نکنم و نگویم تمامی شعرهای احمدی تجربه شخصی و توصیف دیده های شاعرانه اوست؛ یعنی دیدن شاعرانه هستی، واقعیات گذر عمر و آنچه در اطرافش اتفاق می افتد است که به موجی از شعر می شود:
ٍ روزهایی دارم
که از پشت پنجره
آن درخت را
در نوری می بینم که ایستاده است
و نمی داند زمین
سیاره کوچکی است
انبوه از صحبت و قول ...
ٍ ... لطف است این آب
که از صورت من
در کنار ستون خنک
است
به خنکای این ظلمت در پشیمانی من سرد می شوم ...
11- با توجه به ویزگی های گفته شده طبیعی خواهد بود اگر بگوییم حضور خود شاعر در تمام شعرهایش نمایان است. خود را می بیند، خود را توصیف می کند، تجربه های خود را بر کاغذ می آورد، دیده ها و احوالات خود را توصیف می کند :
ٍ من
در روزهایی می خواستم
قربانی ها را دوست باشم
اکنون ایستاده در باد
من قربانی هستم ...
ٍ صبح می شود
نشانی از رگهای دستم
در خانه نیست
جهان با من به آشتی است
خاموش به سوی درهای زمستان
می دوم ...
12-به همین خاطر است که اکثر فعل های او « ماضی ساده » هستند و راوی شعرهایش «اول شخص» (مفردیاجمع) . چون خودش می بیند، خودش گزارش می کند و انگار همیشه توصیف و گزارشی از همین چندی پیش است که تجربه ای تازه داشته است:
ٍ ... در شب سکسته ما
ستاره باران بود
شبی که از خرقه ی عشق
بسوی ستاره در سبو رفتیم
لباس ما کهنه بود
و زمین دور بود ...
ٍ ... کبوتران در خیابان تدبیر و تجربه ی صدساله پرواز را همراه داشتند به روی آینه های ما در آفتاب پرواز می کردند و راه عشق را برای ما هموار کردند و به ما سپردند ...
13-حالا که به افعال شعر او رسیدیم این را هم بگوییم که شعر احمدرضا احمدی از جمله هایی کوتاه و کامل بدون بر هم خوردن ارکان آنها تشکیل می شود.
می دانیم که یکی از شگردهای بدیهی شعرسازی _آشنایی زدایی _ ، بر هم ریختن ارکان جمله و به رستاخیز بر انگیختن کلام از راه در هم ریختن جمله است. اما او این کار را نمی کند و شعر می گوید ، آن هم با جملات کوتاه و کامل :
ٍ ... شما از دور
خانه ام را می دیدید
خانه ام را بافتم
راه خروج خانه را به شما گفتم ...
ٍ ... بر ایوان ها
نشانی از باد نیست
از اطلسی ها
عطری بر نمی آید.
می دانم
آن طرف خانه ی ما
زمستان چادر زده است ...
14- از دیگر ویژگیهای شعر احمدرضا احمدی ، تکرار است، تکرار کلمات، عبارات، افعال، و حتی موقعیت ها که موجی از حجم رستاخیز کلمات او را به عهده دارد :
ٍ ... اگر آینه بشکند
اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد ...
ٍ ... ماهی مرا از آب
نطلبیده بود
ماه مرا بر بام
نخوانده بود
بر آب رفتم
بر بام رفتم ...
ٍ ... ساعت برای من بزرگ است
عشق برای من بزرگ است
خستگی بزرگ است
گرما بزرگ است
نان بزرگ است
خانه بزرگ است ...
ٍ ... ما در همه عمر ندانستیم
چند پرنده
چند گلدان
چند اندوه
در آتش شنبه سوخت ...
15- و « مرگ »؛ حضور «مرگ» و « مردن » در بادی که قافیه های شاعر را گم می کند و موج هایی که نو به نو می رسند؛ همیشگی و بی وقفه و واقعی است. «مرگ» چه آشکارا و چه پنهان در لایه های شعری او می لولد و تو تعجب میکنی که احمد رضا و این همه مرگ اندیشی؟!
ٍ هیچ حیله نیست
تبار من مرده اند
شاید از زمین
غباری به سوی من آید...
ٍ کبوتران پر می زنند
مرگ تمام
مرگ نعنا
مرگ پونه
مرگ تنها
به اشتیاق توست ...
ٍ اصحاب بهار:
پرنده،
درخت،
مکتوب نیست
باید مرگ را دید ...
ٍ ... من با لکنت می گویم
زنانی را دوست داشتم :
زنی به رنگ غم
زنی که حوصله آسانسور نداشت
زنی که سوال نمی کرد، جواب می داد
زنی که بیست دقیقه مانده به ساعت یازده
مُرد ...
ٍ اگر در بسته شود
آن اطلسی که گل است
و در ابر رشد می کند
می میرد ...
ٍ هنگام
که بیداری کولیان را
در خیمه ها
در شهرستان می دیدم
مرگ مرا تصرف می کرد ...
16- چون شعرش موج است و موقعیتی موج وار و نوین دارد نام بردار نیست؛ بی نام به دنیا می آید، نام نمی خواهد ، عنوان ندارد. تمام شعرهایش با عدد نامگذاری شده اند فقط از آن جهت که از یکدیگر جدا شوند و بدانیم در زمانی جدا بر کاغذ آمده اند. هر چند استفاده از عدد می تواند معنا دار هم باشد اما این قلم تا این لحظه چیزی جز عدد بودنشان و شمارش موج شعر برایش مسلم نشد بجز اینکه اعداد می توانند کثرت سروده های او را نشان دهند.
حتی بخش پایانی کتاب که خودش آنها را «نثر» میداند، با شماره از هم جدا شده اند و عنوان جداگانه ای ندارند.تنها عنوان در سر فصل هر قسمت که به نظر می آید هر کدام کتابی مستقل هستند و به سالهای خاصی تعلق دارند، دیده می شود و بس.
17-چنان که انتظار داریم و می پنداریم شعر احمدرضا احمدی چندان از اجتماعیات و حتی سیاسیات زمان خالی نیست که بحث در این مقوله، مقال و مقاله ای جدا می طلبد و طلبمان باشد.
و به این صورت است که این « قافیه گونه » های گم شده در باد ، شعر احمد رضا احمدی را می سازند و نو به نو موج می سازند و کلمات را در آن به رستاخیز و آشنایی زدایی بر می انگیزند. حیف است که شما نیز شعرش را یک بار دیگر از نظر نگذرانید و به دنبال قافیه های گم شده در باد او نگردید و تن به موج نواش ندهید چنان که من به مروری این نکات را برای خودم دریافتم.