| شعری از حمیدرضا هادوی | |
|
نویسنده : حمیدرضا هادوی تاریخ ارسال : 8 آبان 05 بخش : |
|
حواسِ پرت این زن را فقط جوراب میفهمد
پریشان بودنِ او را فقط بشقاب میفهمد
پر از بوسیدنِ لبهای عشقی بیسرانجام است
پر از تکرار کردنهای سیگاری که بدکام است
تمامِ عشقبازیهای او بدشکل و بدبو شد
شبیه حسّ صابونی که در حمّام، پُرمو شد
ورق زد خاطراتش را کنارِ گازِ رومیزی
به یاد اوّلین ابهام در احساسِ خونریزی
برای شام امشب بغضهایش داخلِ یخچال
دوباره موقعِ چایی، دوباره موقعِ سریال
میانِ تختخواب و فکرهای تلخ و بیداری
از آن مرد کنار خود همیشه حسِ بیزاری
■
صدای قلب میآید... پر از تردید شد دنیا
چگونه آمدی در من؟ میان این همه بلوا
میانِ خندهی دکتر، صدایی در سرم مبهم
نیا لطفاً به این دنیا! من از این قصّه میترسم
جنینِ کوچکم! باور بکن دنیای ما سرد است
درونِ خندهی این زن مگر چیزی به جز درد است؟