| شعرهایی از گراناز موسوی | |
|
نویسنده : گراناز موسوی تاریخ ارسال : 7 آبان 05 بخش : |
|
سه شعر از گراناز موسوی
۱
نمی کشمت
مبادا گورت را مثل دلم گم کنی
اما جناغت را می شکنم
در خاطره های شدید
مرا یاد و تو را فراموش
کسب و کار من است
اصلا بیا از ارتفاع عشق بیفتیم
در سرزمینی که همه چیز به مویی بند است
اتفاق
عادت می کند به افتادن
۲
قصه ای برای گفتن نمانده
در خاموشی
مرزی میان آغوش کشیدیم
تمام نیروگاهای هم را زدیم
و کلاغ به خانه ش نرسید
۳
آمدم بگویم از یادم رفته ای
اما جنگ آمد و
دیدم داغ
لای جناغی که شکستی و بردی
پشت نبودن
ندیدن
نساختن
پناه گرفته و ورد می خواند:
- از عاشقی گفتن جنایت است