شعرهایی از نعمت مرادی
نویسنده : نعمت مرادی
تاریخ ارسال :‌ 28 شهریور 05
بخش :
شعرهایی از نعمت مرادی

دو شعر از نعمت مرادی

۱
حرف همیشه برای زدن نیست
وقتی بتواند خانه‌ای را ویران کند

آن‌قدر حرف   آن‌قدر گمان

بی‌ شک باید شک کرد به آن پرنده
که در گهواره آسمان 
نمی‌دانست بپرد یا بمیرد روی شانه‌های مترسکی که از پرنده‌ها می‌ترسید

من، وقتی پرنده بودم
در آکواریوم ماهی‌ها 
رنگی و تلخ
بی عینک و بی مسافت 
به جنگ هواپیمای می‌رفتم که پرواز را در کلاه مترسک پنهان کرده بود.

بره‌ای  گم شده بود در اعماق چشمانم
آن‌قدر حرف     آن‌قدر گمان
که فکر می‌کرد باید از چشم‌های من شیر بنوشد.

من، اسب پرنده‌ای بودم که هم نمی‌پریدم و هم نمی‌دویدم در دریا 
سیمرغی بی وطن
که نه خورشید و نه ماه را 
به دنیا آورده بود.

حدس همیشه برای زدن نیست
وقتی انگشتان ماهی‌ها 
نفهمند که خاکستر سیگار را 
نباید داخل آکواریوم ریخت

آن‌قدر حرف    آن‌قدر گمان
که اسب‌ها ابلهانه 
پرنده می‌شوند

۲
زن 
این بلدواره‌ی همیشه 
که شخم خورد در چشم‌های من 
دانه‌ای بود که کاشتم

توله اشک‌هایم را ریختم کنار ریشه‌هایش
بزرگ‌تر که شد
شاخه‌هایش از موهایم بیرون زد
از دیوارهای تهران هم کمی بلندتر

حالا می‌بینی!
هر  میوه‌ای که می‌دهد
بوی چشم‌های ترا می‌دهد
بوی اشک‌های ترا

غمگین‌تر از در خت
مشتی خواب باستانی هفت‌ماهه را
داخل شومینه می‌ریزم 
که شانه‌های تو
که شانه‌های اسفند
از برف‌های زاگرس خالی شوند

بی دلیل 
شبیه سطری بی عصا 
با تکان خودکار
توت می‌ریخت به شعر

می‌بینی! 
این فصل 
توت در باران زنی می‌ریزد
که  اسفند
نام کوچکش را آویزان کرده بود بر شاخه‌ها  

سلام کن به خانم درخت
که بی تو
چگونه می‌خوابد با سایه‌اش 

زار می‌زند شب در ریشه‌هایش
تنهایی در شاخه‌هایش پرسه می‌زند

کمی درخت
کمی بادکنک
کمی کوچه 
حوالی باغی خلوت
بدون هیچ ردی از زنی که قبلا روی شناسنامه‌ام شاشید پیدایت کردم

دانه‌ای بودی که ترا کاشتم در زندگی‌ام چشم‌هایم شخم خورد

حالا مرد تنهایی کوچکی‌ست
که با چشم‌های درخت بزرگ می‌شود

سلام کن به خانم درخت
که شاخه‌هایی برای گریستن دارد.

بازگشت