شعرهایی از امید چاووشی
نویسنده : امید چاووشی
تاریخ ارسال :‌ 28 شهریور 05
بخش :
شعرهایی از امید چاووشی

دو شعر از امید چاوشی

۱
بندرنشین‌ها اعتقادهای عجیبی دارند
می‌گویند: مردی که رو به دریا گریه می‌کند
اندوهش را به آب می‌دهد
و می‌شود دلیل خودکشی نهنگ‌ها.

مردی که پشت به دریا گریه می‌کند
غم دریا را به شهر می‌برد
و می‌شود دلیل کوچ پرنده‌ها.

یادم هست پیرزنی صحرانشین سفارش می‌کرد
شب‌ها زیر آسمان کویر بخوابم
تا تنم بوی ستاره بگیرد
می‌گفت مارها کسی را نیش نمی‌زنند
مگر آن‌که شب در چادرش خوابیده باشد
و تنش بوی ستاره نگرفته باشد
و این می‌شود دلیل نزدیکی ستاره‌ها به کویر.

اصلا چرا دور
همین پدرمن
پیرمردی زاده‌ی جنگل
معتقد است
تمام جنگل شبیه به هم است
تا کودکانی گم شوند
دوباره پیدا شوند 
به آغوش مادر برگردند
و مادرانشان دعا به جان جنگل کنند
و همین دعا می‌شود دلیل سبزماندن جنگل.

راستش را بخواهی
از وقتی بال جوجه‌کلاغی را بستم و پرید
زبان پرنده‌ها را می‌فهمم
دیروز
عقابی از پنجره به تخت‌خوابم آمد
از قله‌ای کوچک
در کوهستانی دور پیام آورده بود
اگر فرصت شد به پابوسی دماوند بروم
و این می‌شود دلیل کوه‌نورد شدن من پسرم
من
قله‌های زیادی را فتح کرده‌ام
از تمامشان به جهان خیره شدم
دنیا پر از دلایل عجیب و غریب است که هیچ‌کس نمی‌داند
مثلاً
دلیل خنده‌ی مادرت را
وقتی من به خانه برمی‌گردم تو نمی‌دانی
دلیل خنده‌ی تو را
وقتی با تفنگ اسباب‌بازی مرا می‌کشی
مادرت نمی‌فهمد
و دلیل خنده‌ی مرا
وقتی به مادرت نگاه می‌کنم تو نمی‌فهمی.

این نامه را پیش خود نگه دار
و سال‌ها بعد
دلایلی را که فهمیدی به آن اضافه کن
به فرزندت بده
ما
نسل به نسل می‌خواهیم
یک‌روز تمام دلایل جهان را فاش کنیم

 

 

۲
شهر گلوله‌ی بزرگی‌ست
که هنوز شلیک نشده 
و ما 
پنج نفر بودیم
زیر پل حافظ
نفس کشیدیم در جمهوری
که مثل رودخانه می‌پیچید
دست هم را گرفته بودیم گم نشویم
می‌ترسیدیم آتش و صدا
مثل سگ پاشنه‌ی پایمان را گاز بگیرد.
مهدی اما 
همان اول گم شد
دستش را که بالا برد
پرنده‌ای از آستینش بیرون زد
و
ما فهمیدیم
کشته‌‌های خیابان می‌توانند پرواز کنند

سمیرا
صورتش را با شال پوشانده بود
از چشمش آتش بیرون زد
صدایش را به سمت باد فرستاد
و باد
مشت گره‌کرده‌اش را در جیب مردی کاشت
که از گلویش فقط صدای گلوله می‌آمد
سمیرا برنگشت
گاهی اما
در آینه‌ی آسانسورها
دیده می‌شود
با گلی سرخ در قلبش
و لبخندی که شهر را روشن می‌کند

پویا
سنگ می‌زد به آسمان 
باران فریاد بود که می‌ریخت
جمعیت بدل شد به مورچه‌هایی
که نمی‌دانستند کدام جنازه را باید ببرند
فریاد پویا فروریخت
حالا زبانش را
در نامه گذاشته‌
انداخته‌اند در چاه میدان ولی‌عصر
گاهی صدایی از چاه می‌آید
و کسی نام مادرش را زمزمه می‌کند.

نورا
عکس خواهرش را
به سینه چسبانده بود
فراموش کرده بود خودش هنوز زنده‌ست
وقتی زمین افتاد
خیال کردیم بازی می‌کند 
ولی خاک
خنده‌اش را جدی گرفته بود
حالا هر شب
دست در دست خواهرش 
در پارک دانشجو قدم می‌زند و
بوی گلوله
از قدم‌هاش می‌ریزد.

من
- که همیشه دیر می‌رسم -
هنوز وسط خیابان ایستاده‌ام
با تفنگی در دهان
که مدام به عقب شلیک می‌کند
به چیزهای گذشته
به قاب عکس‌های شکسته
که مثل شیشه‌ی بخار گرفته‌اند
و کسی جرئت نمی‌کند پاک‌شان کند.

به مادرم فکر می‌کنم
که پشت پنجره منتظر ایستاده 
فریاد می‌زند:
«همیشه یک‌نفر باید که دیرتر برسد»

ما پنج نفر بودیم
حالا هر کداممان 
در پنجره‌ای گیر کرده‌ایم
و شهر
مثل خاطره‌ای تار
روی شیشه‌های بخارگرفته تکرار می‌شود.

بازگشت