داستانی از خاطره همتی
نویسنده : خاطره همتی
تاریخ ارسال :‌ 28 شهریور 05
بخش :
داستانی از خاطره همتی

مرده زا

قابله لگن آب داغ را آورد توی اتاق.زن‌ها دور زائو را گرفته و یک پارچه لای دندان‌هایش هل داده بودند که به جای جیغ کشیدن دندان‌هایش را به پارچه فشار دهد.زائو نفسش بند آمده بود.زور می‌زد و زمین را چنگ می‌زد.هر بار که صدایش می‌خواست کمی بلند شود زنی جلوی دهنش را می‌گرفت و می‌گفت:هیس!صدا می‌رود توی خانه‌ی در و همسایه،مگر تو آبرو نداری بی‌حیا؟
زائو زل می‌زد به چشم‌های تک تک زن‌ها و با نگاهش به آن‌ها التماس می‌کرد که پارچه را دربیاورند و بگذارند جیغ بکشد.ساعت‌ها بود که داشت درد می‌کشید،تمام ملحفه‌ی زیر تنش پر از خون و عرق بود.دو زن پاهایش رو از دو طرف گرفته بودند تا نتواند آن‌ها را به هم فشار دهد.از پانزده‌سالگی که به خانه‌ی شوهر آمده بود هر سال یکی زاییده بود.پنج شکم.همه پسر.همه مرده.هر جا که قدم می‌گذاشت زن‌ها زیر لب پچ پچ می‌کردند که مرده زا آمده.لب‌هایش را می‌گزید و خودش را به نشنیدن می‌زد.قدمش را بدشگون می‌دانستند،به عروسی‌ها دعوتش نمی‌کردند،دوست نداشتند به سر بچه‌هایشان دست بکشد.
قابله داد زد:زور بزن،همین‌کارها را می‌کنی بچه‌هایت می‌میرند،زور بزن،یازده تا شکم زاییدم،هفت تا دختر و چهار تا بچه،همه چاق و چله،این‌قدر ادا اطوار سر زاییدن در نیاوردم،زن مگر چه هنری دارد جز زاییدن؟همین یک کار را هم خوب انجام نمی‌دهی،یکی یکی بچه‌هایت را کشته‌ای.
زائو بدنش رعشه گرفته بود،دندان‌هایش روی ‌‌پارچه‌ی سفید تا شده می‌خوردند،انگشتانش را توی ران‌ها فرو کرد و چنگ زد،ناخنها توی گوشت ران فرو رفتند و از زیرشان قطره‌های خون جاری شد.سرش را از پشت به بالش فشار داد و با تمام وجود به پایین تنه‌اش فشار آورد،کیسه‌ی آب قبلا پاره شده بود،بچه اما از جایش تکان نمی‌خورد،انگار که دیواره‌های رحم را چسبیده است و نمی‌خواهد راه واژن را طی کند،یک جور لجبازی در مقابل به دنیا آمدن.
قابله صدایش را بالاتر برد:سلیطه بچه به خشکی افتاده،اگر عجله نکنی می‌میرد،زن‌های شهر هم اندازه‌ی تو نازک نارنجی و فزرتی نیستند،زور بزن.
تیغ را برداشت و دو شکاف بزرگ به طرفین واژن داد.خون شره کشید اما درد زائو آن‌قدر زیاد بود که متوجه برش نشد.
زن‌های دور و بر هر کدام چیزی می‌گفتند،یک نفر می‌گفت:این زن بزا نیست،امشب تا صبح این‌جا باید معطل یک بچه‌ی مرده‌ی دیگر بشویم.
دیگری می‌گفت:من از اولش هم می‌دانستم همان آش است و همان کاسه
آن یکی می‌گفت:اینهمه شاخ شمشاد زاییدم یک ده را معطل خودم نکردم،سر زمین دردم می‌گرفت می‌زاییدم،بچه را می‌پیچیدم توی چادر می‌آمدم خانه.
سر زائو از صداها به دوران افتاده بود،چشمهایش داشتند از حدقه بیرون می‌زدند،توی گوش‌هایش صدای توفان می‌پیچید.دو زن دیگر دست‌هایش را هم گرفتند تا نتواند حرکت کند.درد توی ستون فقراتش،توی واژنش،مقعدش،لگنش و استخوان‌ ران‌هایش پیچیده بود،تنش داغ بود،موهایش خیس عرق بودند،ضربان قلبش بالا رفته بود.صورت‌ زن‌ها توی هم قاتی شدند،صداهایشان هم. بوی خون و عرق اتاق را پر کرده بود،خون پارگی واژنش بیشتر و بیشتر می‌شد،شنید که یکی از زن‌ها می‌گوید:اگر همینطوری خونریزی کند سر زا می‌رود.شنيد که قابله می‌گوید:نترس خودش نمی‌میرد بچه‌اش را می‌کشد.شنید که زن دیگری می‌گوید:تبش دارد بالاتر می‌رود.شنید که قابله می‌گوید پارچه‌ی خیس روی پیشانی‌اش بگذارید.شنید که آن یکی می‌گوید:لرزش بدنش دارد زیادتر می‌شود.شنید که قابله می‌گوید محکم بگیریدش.شنید که یک نفر می‌گوید:صدایم را می‌شنوی؟شنید که قابله می‌گوید:نمی‌شنود.اتاق دور سرش می‌چرخید.صداها بوها صداها بوها صداها بوها،فشار و درد را هم زمان در واژنش حس کرد،درد کشنده بود،فشار آن‌قدر زیاد بود که فکر کرد پایین تنه‌اش دارد می‌ترکد،پارچه‌ی لای دندان‌هایش را تف کرد بیرون،با تمام وجودش زور زد،جیغ بلندی کشید و سرش روی بالش افتاد.
چند ثانیه بعد صدای گریه‌ی نوزاد در اتاق پیچید،قابله با صدای آرام و با اکراه گفت:دختر است.
سکوت فضای اتاق را پر کرد.
یکی از زن‌ها برگشت طرف زائو تا بهش بگوید که نوزاد زنده است،چشمان زائو روی هم بودند،رنگ صورتش پریده بود و دست‌ها و پاهایش بی‌حرکت بودند.
زن صورتش را نزدیک دماغ زائو برد،کمی نگه داشت و یک مرتبه از جایش پرید.
مرده زا مرده بود.

خاطره همتی/۲۲فروردین ۱۴۰۵

بازگشت