باز خانی مفهوم مرگ در آثار عباس نعلبندیان: با رویکرد پدیدارشناسانه هایدگر/سید حمید شریف نیا

نویسنده : سید حمید شریف نیا
تاریخ ارسال : هجدهم آبان ماه ١٣٩٢


باز خانی مفهوم مرگ در آثار عباس نعلبندیان: با رویکرد پدیدارشناسانه هایدگر

سید حمید شریف نیا

 

"نمی دانم. گویی کسی در دلم می گریست. من لرزیدم. مرد شومی در اینجا نفس می کشد"1. این حرف عباس نعلبندیان است که با نگارش نمایشنامه "پژوهشی ژرف و سترگ در سنگواره‌های قرن بیست و پنجم زمین‌شناسی یا چهاردهم، بیستم فرقی نمی‌کند" جوایز متعدد از جمله جایزه نمایشنامه نویسی نسل جوانرا به خود اختصاص داد. اما مثل بسیاری از دیگر اندیشان تاب زمان خفته و خوار خود را نیاورد و به سکوتی غمگنانه پهلو زد و نهایتن در قطعه ۱۰۹ردیف ۹۶شماره ۵۰بهشت زهرا تهران(۸خرداد ۱۳۶۸) آرمیده و بر سنگ مزارش نوشته: در این غربت قریب عطر تو را از کدامین طوفان باید خاست. کسی که شرح همین لرزیدن در غالب آفت نیستی را نوشته است. دگرگونی هایی که در باطن زیستن رخ می دهد اما چیزی را عوض نمی کند. آن رابطه دیرینه ای که آنِ دیگر آدمی را به جهان و خودیِ او پیوند می دهد گسسته می شود بی آنکه به راستی ذهنیتی قایم به ذات جای آن را بگیرد. در حقیقت آنچه می ماند جز موجودی سرگردان و بی نوا نیست.

مرگ اندیشی و درک از مرگ اگرچه در آثار بسیاری از بزرگان چون شکسپیر(هملت)، خیام، صادق هدایت، ولادمیر مایکوفسکی، ابوالعلا معری(شاعر و فیلسوف نابینای عرب در قرن 4و5)، موریس بلانشو، سینمای بزرگانی چون تارکوفسکی و... دیده می شود با این حال ناتوانایی انسان از درک مفهومی به مرگ شکلی تازه نیست و کسی تا به امروز مقابل آن ادعا قد علم کردن نتوانسته است داشته باشد. به قول دوست عزیزم منصور خورشیدی "مرگ به مثابه غروب خورشید است. خورشید در جایی که غروب می کند در جای دیگر طلوع می کند"و در واقع خورشید هیچ گاه غروب نکرده است این جهان و هستی است که روی از روشنی بر می گیرد و به تیرگی تن می دهد. این گواهی است از زندگی آدمی که بخشی از آن در تیرگی و تاریکی می گذرد و همین خاموشی آدمی را وادار به جستجوی چراغی از دل شب می کند اما نهایتن به حیرت و بهت اش بیشتر می انجامد و ترسی به جای می گذارد و به مفهوم اضطراب مرگ می انجامد.

در مرگ سرطانی هست که نه زندگی را می شناسد و نه مرگ را. بیماری لاعلاجی است که همسفر با مرگ و رویارو با زندگی قدم بر می دارد. در اثنای همین بهت ناگهان تیرگی وسیعی تمام جان آدمی را فرا می گیرد و ترسناک ترین لحظه زمانی است که آدمی را آن سایه تیره را در خود می یابد که از تن بیرون پریده و مقابل اش قد کشیده. "بلای نوشتن در همین جا شکل می گیرد ! که نویسنده از تاریکی گریزی به نور بزند . تا حضور انسان را در جهان معمول تفسیر کند. جنون نوشتن گریبان او را می گیرد؟ وقتی به درون انسان می رسد احساس او پر از درد می شود"!2

مرگ يکي از نگراني­هاي بزرگ بشر است که به عنوان يک نيروي انگيزشي قوي مفهوم سازي مي­شود و با پرسش­هاي نوين و فلسفي زيادي در طي سالها همراه بوده است3.

مرگ مهم ترين دغدغه انساني است؛ زيرا با هر زندگي، مرگي زاده مي شود و هر چيزي كه نام زندگي دارد مرگ را هم آغوش خود دارد. از اين روست كه مفهوم زندگي و مرگ به هم وابسته اند و هر جايي كه زندگي وجود دارد، مرگ نه در كنار و بيرون آن، بلكه در درون آن در انتظار دمي است تا بتواند چيرگي خويش را بنماياند و خود را نشان دهد. بي گمان شناخت مسئله اي به اين مهمي براي همگان از ارزش و اهميت بسياري برخوردار است. دسترسي به منابع شناختي نسبت به آن بسيار سخت و دشوار است؛ زيرا كسي كه با مرگ دست و پنجه انداخته و مرگ بر او چيره شده، هرگز اين فرصت را نيافته است تا بازگردد و تجربه خويش را بازگو نمايد و از رخدادها و اموري كه بر وي گذشته خبري دهد. اين مسئله عدم بازگشت، خود ترس و دلهره اي ديگر در ميان زندگان انداخته است تا مفهوم مرگ بيش از پيش خود را هراسناك تر بنماياند. باور به اين كه اين بازگشت نشدني، پايان هر چيزي باشد و نيستي و نابودي را به همراه داشته باشد موجب مي شود تا مرگ گاه به مفهوم پايان زندگي و آغاز بي بازگشت نيستي باشد4.

تجربه جهان "زندگي روزمره" كانون توجه پديدار شناسان است. اصلاح تجربه در پديدار شناسي به درگير شدن انسان در يك موقعيت اشاره دارد. جهان زندگي روزمره مجموعه تجربيات فرد است كه به وسيله اشيا و وقايعي كه فرد در پيگيري اهداف عملي و واقعي زندگي با آنها روبرو شده، مشخص مي گردد. مي توان گفت پديدار شناسي  بيشتر يك راه فكر كردن و درك است و هدف پديدار شناسيتوصيف(رویکرد هوسرل) و تفسیر(رویکرد هایدگر) تجربه است. پديدار شناسان بر اين باورند كه شخص با محيط كامل مي شود. دنيا توسط فرد شكل گرفته و همچنين به خود شكل مي بخشد. از ديدگاه پديدارشناسان يك واقعيت منفرد وجود ندارد. در واقع هر فردي واقعيت مربوط به خويش را دارا مي باشد. واقعيت يك پديده ذهني در نظر گرفته مي شود. باید پذیرفت با رویکرد فنومنولوژی، واقعیت امری ذهنی است.

پدیدارشناسی مفهوم مرگ در آثار نعلبندیان مجموعه تجربیاتی است که شخصیت ها در ارتباط با اشیا و جهان که فرد در پیگیری اهداف عملی و واقعی زندگی با آنها روبرو شده است، مشخص می شود. در واقع بین مفهوم مرگ در آثار نعلبندیان یک راه اندیشه و درک از زیستن است. در واقع مفهوم مرگ کلید هستی شناسی و جز جدایی نشدنی "هستن" است که نعلبندیان با رویکرد پدیدارشناسانه به آن می پردازد. هایدگر مرگ را تجربه ای نازیسته می داند و جنبه توصیفی آن تنها بر اساس مشاهد مرگ دیگران حاصل شده است. هم چنان که در آثار نعلبندیان پرداختن به مفهوم مرگ فراتر از مرگِ زیست شناسانه است. در واقع مرگ زندگی را آنگونه که باید زیسته شود، می نمایاند. نعلبندیان مرگ را لحظه ای صرف از یک حادثه یا رخداد در زندگی شخصیت ها نمایشنامه ها یا داستان هایش نمی داند که نهایتن بخاهد زندگی را از آنها بگیرد و یا تلاشی برای ادامه زیست جسمانی آنها کند. مرگ در روی سِن تئاتر جاری و پریشان ست و توصیف و تفسیر می شود:

 

           یک اتاق با وسایل ساده ی یه زندگی فقیرانه. یک رادیوی خیلی بزرگ کهنه. یک گنجه چوبی. یک فرش کهنه بر زمین. در سمت چپ، یک رخت خاب پهن شده با لحاف. چند بالشت. کمی خرت و پرت روی سر بخاری. یک در، سمت راست. یک لامپ روشن آویزان از آسمانه. لحاف طوری روی تشک افتاده که گویی اندام انسانی در زیر آن نهفته است.

مادر و دختر، در سمت راست، کنار هم ایستاده اند. سر و وضع دختر پریشان و لباسش نامرتب است.5

هیچ کس نمی تواند مرگ دیگری را بفهمد چرا که خود در آن شریک نبوده است. مرگ خصوصی ترین تجربه فردی هر انسان است که دیگری نمی تواند در آن شریک شود. "در جایی از سرشت و سرنوشت همه ی انسان ها مرگ نشسته است. همه منتظر غروب زندگی خود در مغرب جهان هستیم. در این فاصله بین تولد و مرگ. باید حقیقت هستی خود را بشناسیم و هوشمند ترین انسان ها کسانی هستند که به درک واقعی ترین شکل زندگی دست پیدا می کنند2". انسانِ آثار نعلبندیان بدینسان به پدیده مرگ می نگرد. آنچه اولین جز مفهوم مرگ در نوشته های نعلبندیان را می سازد مفهوم تنهایی است نه مفهوم پایان.

اگرچه مرگ هر لحظه در هستی زاییده می شود اما غریب و تنها می ماند. در واقع مرگ ابزار اصیل تفاوت گزاری بین"وجود" و هستی "بودن" است. وجه پدیدارشناسانه اصالت وجود این است که او را از بازنمایی و شکل متعارف زندگی و رفتارهای عادی و قراردادی خلاص می کند. زندگی انسان در اکثر بخش های آثار نعلبندیان از این اصالت سرشار است و مرگ عنصر روشن کننده گمگشتگی های ارزش های انسانی است.

به مرگ به مثابه تجربه ای آگاهانه نه در غالب جسمانی بلکه در ذات طلوع زندگی متعالی می نگرد که هایدگر آن را "آزادی به سوی مرگ" می داند. مرگی که آدمی را از مرگ نجات می دهد. مرگ در اکثر بخش های آثار نعلبندیان، انسان را به شخصیتی "پروبلماتیک" و نه فرد مسئله ساز تبدیل می کند. به عقیده لوکاچ شخصیت پروبلماتیک با گسست میان خود و جهان مشخص می شود و در حاشیه جامعه قرار دارد. انسان پروبلماتیک انسان مسئله دار و بی آینده و معترضی است که در جهانی تباه، جویای ارزش های اصیل و کیفی می گردد. به دیگر عبارت حلول مفهوم مرگ فرد را در دازاین مشخص بدل به شخصیتی می کند که زندگی و ارزش هایش برابر مسایل غیر قابل حل که نمی تواند بینشی روشن و دقیق به زندگی بدهد، قرار می دهد و این خصوصیتی بارز از تفسیر مفهوم مرگ به شخصیت های نعلبندیان می دهد.

البته نباید منکر تاثیر شرایط مکانی و زمانی حاکم بر دوران دگر اندیشان بود. حلول چنین مفهومی در دهه 40 و 50 در آثاری بسیار از هنرمندان و دگراندیشان بسیار بارز است. سینما(خداحافظ رفیق امیرنادری، صبح روز چهارم کامران شیردل و یا کافر فریدون گله و ...)، داستان و رمان(بوف کور صادق هدایت، همسایه ها احمد محمود، مرگ کسب و کار من است روبرل مرل و ...)، شعر(معنای دیگر این /هستی کودکی ست/ که هر لحظه حسی از آن/ می افتد بر تنی مرده/ و مرگ جز حبابی نیست در جزیره یی/ حبا بی که جزیره را بر می دارد/ و در هوا/ رو به آب می گیرد؛ پرویز اسلامپور) و بسیاری دیگر از این رویکرو مستثنا نبوده اند.

معمولا خلق چنین فضایی در آثار نعلبندیان از همان ابتدا ظاهر می شود و با ایجاد میزانسی سرشار از سردی و تباهی مفهوم مرگ را یاد آور می شود و تنهایی مرگ و نه تنهایی دم مرگ را نشان می دهد و آن را سرنوشتی محتوم برای آنانکه به دنبال رهایی از پرسش بی پاسخ هستند می پندارد. به قول هایدگر"فقط در مرگ است که من می توانم به گونه ای قاطع بگویم: من هستم".

                                                پسر

اونجا فقط گل بود، پدر. دور تا دور.

                                                                                     مهتاب می آید

                                                 پدر

یه نعش بود. دور از چشم شما. لاش خور، درست به قلبش نوک می زد. با چشم های درشتش به اطراف نگاه می کرد، کمی بلند می شدو دوباره می نشست. همه نعش پر از خون بود. چنگال ها و دهان لاش خور هم همین طور؛ از خون سرخ شده بود. من یک دفعه حس کردم که چیزی از من جدا شده. چیزی که پس از اون، هرچی بهش چنگ زدم، دیگه بدستم نیومد. یه چیز فرار بود.

                                                                                     مهتاب می رود

                                                  پسر

اوجا هیچ نعشی نبود، پدر.                                                            مهتاب می آید

                                                   پدر

شاید زندگی بود. اون مردی که اون طرف جاده ها به ما دست تکون داد، یادت هست؟ حس کردم یه چیزی با سدای بلند تو دلم شکست. طوری که دست گذاشتم روی قلبم...6          

مفهوم نیستی و مرگ در نوشته های نعلبندیان به گونه ای است که گوهر مرگ را وابسته به گوهر زندگی می داند. در واقع مرگ از زمانی شروع می شود که زندگی در چاله چرایی بی پاسخی قرار می گیرد و گاهی مرگ با مفهوم"نگرانی" نمود پیدا می کند. نگرانی که انسان را گرفتارتر می کند و در موقعیت اصیل هستی قرار می دهد. این تاثیر از باطن اجتماع مرگ آلود و زمان مرگ اندیش بر می خیزد و تاثیر خود را به شکل غریبی بر انسان می گذارد.در واقع اکثر مکتوبات نعلبندیان تصویری از جامعه مرده و به خاب رفته اوست. که به ارائه مفهوم دیگری از مرگ که ناشی از تلاش برای تحریک طبقاتی مسلط است ختم می شود. اجتماع بی اعتنا به فرایند زندگی متعالی و سیاهی حاکم بر قلب و روح آدمی. او به شکلی ناامید به مرگ می نگرد و امیدی به نجات بخشی افراد و جامعه نمی بیند. از این رو یکی دیگر از درونمایه ها و گویه های اصلی اکثر نوشته های نعلبندیان ناامیدی او حتی از مرگ است و نداشتن تکیه گاهی به مفهوم آزادکنندگی مرگ برای اجتماع سرخورده، سرشکسته و بی ترحم. در واقع انسان ها میان فواصل طبقاتی خود رشد و له می گردند و ماحصل اش رشد باوری پوک و بی مایه از "هستنده بودن" است.

امیدورام با بازگویی بخش های کوچکی از نمایشنامه های نعلبتدیان بتوانم تفسیر صریح تری از دیدگاهم نسبت به پدیده مفهوم مرگ در نوشتار نعلبندیان ارائه دهم.  

 

 

 

نمای یک           

                                                      یخشگا   

پیش از آنکه خنجر در سینه اش بنشانم، برایم نوشته بود: ترا من دوست می دارم و از این دوست داشتن گریزی و گریزی نیست چرا که تو، به من، دوست داشتن را آموختی

                                                      شاگیخ

چطور می توانستم تحمل کنم که از بذر هوس های من، نباتی برویدکه شاید موریانه سد بدی در جایش بنشیند؟ چطور می توانستم بپذیرم که بنای بنایی باشم که شاید بر آن، توفانی و زلزله یی و گردبادی سهمگین مقرر شده باشد.

                                                      یشاگخ

مادر گفت: پس لبخند معصوم و نگاه بی آلایشت را چه خاهی کرد؟ گفتم: بیم نداشته باش مادر جان. لبخند و نگاهم را در حریر زیبایی می پیچم و به یادگار نگه می دارم.7

 

نمایی دیگر؛ دو

                                                       مرد بیدار

دوستی ندارم. تنها، به خانه باید رفت. شب، مرا می گذارید و می گذرید. من و خاک و تنهایی. من و تنهایی و خاک.

                                                       زن غمگین جوان

خاک             

                                                       مرد بیدار

چهره بر چهره خاک دارم. چشمانم بسته است و لبانم بسته است. به سه زیور آراسته ام.

...

جناب آقای دکتر

به هر حال در پایان این مقال، می توانیم بگوییم که از نظر علم پزشکی مرگ یک امر ذهنی است نه یک امر عینی. یعنی در عالم واقع و در حقیقت، پدیده ای به نام مرگ وجود ندارد.8

 

نمای سوم

آقای ص. ص. م. خندید. پیرمرد خندید. هر دو با هم خندیدند. سکوت گورستان انعکاس خنده ایشان را بلند و بلند تر در خود پذیره می شد و از خود می راند. رنگ از رخ ماه می پرید و در خاور آسمان، سپیدی بی فروغی پدیدار می شد. در جایی دور خروسی می خاند و در جای دیگر، خروسی ندایش را پاسخ می گفت. و باد مداوم و زنده ای در گورستان، رازی داشت که در گوش درختان قطور مهن سال تنهای گورستان، بکوبد.9

 

 

نمای چهارم

فریدون

م در کدام جهانم، ای دادار مهربانم! گورم- گور مهربانم- با خاک های بهم فشرده و مرده خواران زشت، در کدام جهت است؟]فریاد می زند[ای مسلمانان! گور من-آیا- به سوی قبله من هست؟ هیس! هیس! هیس! پنجه های آماده برای فشردن گلو؛ کاردها برای ریختن خون؛ ناخن ها برای از حدقه در آوردن چشم ها، انبرها برای کندن زبان، دندان.آه...10

                                                                                                                                                   

نمای آخر، پنجم

صدای آقای ص. ص. م

من همان قطره ناچیز محو شونده ام که چنین به زاری خون می گریم و سرشک غم از دو دیده می بارم. و شکوه خان بی سامانی خیشم. آه، ای دادار مهربانم، آیا من برگ پاییز دیده ی کدامین رود بی بازگشتم؟

 

(یادداشت نگارنده: نعلبندیان املاء خاص خود را داشت( تلا، خاهش، خاهر، سدا، سندلی، خاست و...). تلاش کردم به رسم ادب به خاست او لغات را نگارش کنم)

 

 

سید حمید شریف نیا

بهمن 1390

 

 

 

 

 

 

 

 

رونوشت:

1-    نعلبندیان ع. هرامسا 707   709، تلویزیون ملی ایران(کارگاه نمایش): 2536، چاپخانه فردوسی.

2-  خورشیدی م. تن زدن به پهلوی مرگ: نگاهی به سه کتاب ” آن مرگ جنون روز و مرض مرگموریس بلانشو و مارگوریت دوراس: http://avangardha.com/

3-    Lehto RH, Stein KF. Death Anxiety: An analysis of an evolving concept. Research and theory for nursing practice. 2009;23(1):23-41.

4-    Mikulincer M, Florian V, Birnbaum G, Malishkevich S. The death-anxiety buffering function of close relationships: Exploring the effects of separation reminders on death-thought accessibility. Personality and Social Psychology Bulletin. 2002;28(3):287.

5-  نعلبندیان ع. داستان هایی از بارش مهر و مرگ، یک پنجگانه؛ گانه یک: سیاه می بارد، موت. تلویزیون ملی ایران(کارگاه نمایش): 2536، چاپخانه زر.

6-  نعلبندیان ع. داستان هایی از بارش مهر و مرگ، یک پنجگانه؛ گانه سه: شراب می بارد، سپید. تلویزیون ملی ایران(کارگاه نمایش): 2536، چاپخانه زر.

7-  نعلبندیان ع. سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز و تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم. تلویزیون ملی ایران(کارگاه نمایش): 1349

8-  نعلبندیان ع. قصه غریب سفر شاد شین شنگول به دیار آدم کشان و امردان و جذامیان و دزدان و دیوانگان و روسپیان و کاف کشان. تلویزیون ملی ایران(کارگاه نمایش): 1351

9-  نعلبندیان ع. چرا به سلام آقای ص. ص. م پاسخ نمی گویید.

10-نعلبندیان ع.ناگهان هذا حبیب الله مات فی حب الله هذا قتیل الله مات بسیف الله. تلویزیون ملی ایران(کارگاه نمایش): 1351، چاپخانه فردوسی


بازگشت