داستانی از : گی دوموپاسان / برگردان: مهدی رجبی

نویسنده : مهدی رجبی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم شهریور ماه ١٣٩١


داستانی از : گی دوموپاسان ؛  Guy de Maupassant

برگردان:  مهدی رجبی

Les tombales

سنگ قبرها

پنج دوست شام را تمام کرده بودند، پنج نفری که بالغ و ثروتمند بودند،سه تا  از آنها متاهل ودو نفرشان مجرد.آنها هرماه دور هم جمع میشدندبه یاد جوانیشان، وبعد از خوردن شام تا ساعت دو صبح با هم به گفتگو می پرداختند. با هم صمیمی بودند و از در کنار هم بودشان خوشحال. دوستان صمیمیشان را به یاد می آوردند و از معاشرات با یکدیگر لذت می بردند و با این مسایل شبهای دلپذیر زنگیشان را تجربه می کردند. درباره همه چیز،هرچیزی که که پاریسیها را سرگرم میکند ، چانه زنی و پرحرفی می کردند؛مانند بحث هایی درباره آنچه که در روزنامه های صبح خوانده بودند

یکی از شادترین آنها "جوزف دو باردن" بود،وی مجرد بود و زندگی پاریسی را به شکل کاملترین وخیالی ترین آن انجام می داد.انسان هرزه وفاسدی نبود اما جوان کنجکاو و شادی بود و سنش به سختی به چهل سال می رسید.مردی با احساس،با هوش سرشار ، اما نه ژرف اندیش ،مراقب ، با آگاهی متنوع ،بدون دانش واقعی ، همراه بافهم مستمر بدون درک واقعی بود،او مشاهدات و اتفاقات و آنچه را که می دید بیان می کرد،حکایت های کمدی  و فلسفی را با هم تعریف می کرد و عبارات فکاهانه که حکایت از زیرکی وی در سطح جامعه بود را نقل می نمود .

پس از شام حالا او سخن می گفت و بر اساس نوبتی که برآن توافق داشتند داستان خویش را مهیا می ساخت.

درحال کشیدن سیگار،آرنج ها یش روی میز،یک جام شامپانی نیمه پر درمقابل بشقاب،بی حس و کرخت در یک فضای پر از دود که با یک قهوه گرم معطر شده،او به نظر می رسید که کاملا در خانه است.

بین دو پک سیگار گفت:

مدتی پیش برای من یک اتفاق نادری رخ داد

همه افراد تقریبا باتفاق گفتند:"بگو"

-با کمال میل.شما می دانید که من در پاریس خیلی گردش می کنم،شبیه جویندگان کتاب که که مجموعه های کتاب را جستجو می کنند     من دقیقا به منظره ها، آدم ها،هرکسی که عبور می کند و هر آنچه که اتفاق می افتد توجه می کنم.

در اواسط سپتامبر هوای بسیار خوبی بود، ومن بدون اینکه بدانم کجا می خواهم بروم از خانه خارج شدم.انسان همیشه یک میل مبهم دارد تا با بعضی زنان زیبا  یا دیگران ملاقات کند.شخص آنها را در گالری تصویری ذهن خود انتخاب می کند،علاقه را با آنچه که آنها به شما الهام می کند می سنجد، مقایسه شان می فریبد و سر انجام تصمیم می گیرد.اما هنگامی که خورشید بسیار زیباست و هوا معتدل است،آنها همه آرزوهایی را که داشته اید به باد می دهند.

خورشید زیبا و هوا معتدل بود؛یک سیگار روشن کردم وبه سمت بلوار بیرونی بدون هدف پرسه زدم.سپس در حالیکه قدم می زدم به ذهنم خطور کرد که تا قبرستان مونت مارتر پیش بروم و داخل قبرستان شدم .

من قبرستانها را خیلی دوست دارم،انها به من نوعی آرامش و غم می دهند :چیزهایی که به آنها احتیاج دارم.به علاوه دوستان خوبی در آنجا دارم،کسانیکه که دیگر کسی به دیدارشان نمی رود؛ومن هر از چند گاهی هنوز به آنجا می روم.

در این قبرستان مونت مارتر است که یک افسانه زندگیم به خاک سپرده شد یک دلبری که تاثیر بزرگی روی من داشت،بسیار احساساتی،زن کوچک جذابی که خاطره اش اگر چه مرا اندوهگین می سازد، مرا آکنده از افسوس و حسرت می نماید،افسوس برای همه محبت ها.ومن در کنار قبرش به خواب رفتم ،او زندگیش تمام شده است.

و من قبرستان ها را دوست دارم چون آنها شهرهای وسیعی هستند که از سکنه لبریز شده اند.فکر کنید چه تعداد افراد مرده در این فضای کوچک وجود دارد و همه نسل های پاریسی که اینجا برای همیشه سکنی گزیده اند،انسان های غار نشین واقعی که در غارهای کوچکشان محبوس شده اند،در قبرهای کوچکشان که بوسیله تکه سنگی پوشیده شده یا بوسیله صلیبی مشخص گردیده است،در حالیکه زندگان فضاهای زیادی را اشغال کرده و سرو صدای زیادی نیز ایجاد کرده اند.

همچنین در قبرستان ها بناهای یادبودی به جذابیت   بناهای موزه ها وجود دارد.مقبره کاونیاک به من یاد آوری کرد که بدون هیچ گونه مقایسه ای بایستی به شاهکار ادبی ژان گوژون اعتراف کنم: حالت خوابیده لویی دو برزه درکلیسای کوچک زیر زمینی کلیسای جامع روآن. همه هنر مدرن و واقع گرا از آنجا ناشی شده است . این مرد متوفی،لویی دو برزه،واقعی تر،وحشتناک تر،و شبیه تر به جسم بی جانی می ماند که هنوز بواسطه سکرات مرگ تکان می خورد نسبت به همه جسد های رنج دید ه ای که تا به امروز در بناهای یادبود تغییر یافته اند.

اما در مونت مارتر هنوز می شود بنای یادبود بودن را تحسین نمود،که مقام عظیمی دارد از گوتیه ازمورگر، روزهای دیگری من دسته گل کوچک و ساده ای دیدم، گل های زرد، بوسیله چه کسی به آنجا آورده شده بود؟احتمالا بوسیله آخرین دختر کارگر فرانسوی،خیلی قدیمی و حالا فراشی در همسایگی. آن یک تندیس زیبای کوچکی از گندم است ،اما بواسطه خاک و غفلت از بین رفته است. سرودجوانی، مورگر!

خوب ،آنجا من در قبرستان مونت مارتر بودم،وهمه جا پراز غم و اندوه بود، یک غمی که همه اش درد نیست،یک نوع غمی که شما را وادار میکند به اندیشیدن در مورد اینکه هنگامی که در سلامتی هستی،اینجا مکان جذابی نیست اما هنوزنوبت من فرا نرسیده است.

احساس پاییز،احساس رطوبت گرمی که حاکی از مرگ برگ هاست،و خورشید نحیف وخسته و زرد چهره بالا می رود،واین تعبیر شاعرانه همراه است با احساس تنهایی و قطعیتی که ناظر به مرگ انسانی است.

من در فاصله میان قبرها به آرامی قدم می زدم،جائیکه همسایگان یکدیگر را نمی بینند،با هم معاشرتی ندارند وروزنامه نمی خوانند.ومن شروع کردم به خواندن نوشته های روی قبر.این سرگرم کننده ترین چیز در دنیا است.آنقدر که من به سنگ نوشته خنده دار قبرها خندیدم، لابیش یا میاک مرا نخنداندو.....

اما من از میان همه اینها بخش مخروبه و حاشیه ای قبرستان را دوست دارم ،پر از گیاهان و درختان سرو،بخش قدیمی متعلق به کسانی است که سال ها پیش درگذشته اند و بزودی مورد استفاده دوباره قرار خواهد گرفت؛دفن افراد تازه متوفی در زیر سنگ های مرمر رشد درختانی که از اجساد تغذیه می کردند را تقلیل داده است.

هنگامیکه به اندازه کافی پرسه زدم تا فکرم نو وتازه شود احساس کردم که برای این مسئله وقت خواهم داشت و بایستی عهد وفاداریم را نسبت به آرامگاه ابدی دوست کوچکم به جا آورم. هنگامی که به قبرش رسیدم فشاری را در قلبم احساس کردم.عزیز بیچاره،او خیلی عالی،با محبت و دوست داشتنی بود و حالا کاشکی کسی قبر را می گشود...

درحالیکه روی چارچوب آهنی تکیه داده بودم،غم واندوهم را به آهستگی به او گفتم،که بی تردید نشنید.  وبه کناری حرکت می کرد هنگامیکه من یک زن سیاهپوشی را دیدم،در حال سوگواری شدید،روی قبر کناری زانو زده بود.نقاب سیاهش می چرخید و تا حدودی از سرش را آشکار می ساخت،موهایش شبیه پرتوطلوع خورشید در زیر روسری سیاهش بودند. منتظر ماندم.

مسلما او می بایست در اندوه عمیقی باشد. صورتش را با دستانش پوشانده بود،ایستاده در تفکر،با حالتی جدی،تسلیم اندوهش،ذکر مصیبتی می گوید ازخاطراتش درون سایه چشمان بسته و مخفی اش،او خودش بسان انسان مرده ای می ماند که مرده حقیقی برایش سوگواری می کند. ناگهان یک حرکت کوتاهی از پشتش،شبیه لرزش باد در میان درخت بید،مرا به این نتیجه رساند که او در حال گریه است. در ابتدا به آهستگی گریه می کرد،سپس بلندتر با حرکات سریع گردن و شانه ها یش گریه اش را ادامه داد. ناگهان چشمهایش را آشکار ساخت. آنها پر از اشک وجذابیت بودند،چشمان یک زن گیج، نگاه مختصری به اطرافش انداخت مثل اینکه از یک کابوس بیدار شده است.نگاهی به من انداخت،خجالت زده به نظر می رسید و صورتش را کاملا در دستانش پنهان کرد. سپس هق هق کنان بدنش لرزید،و سرش به آرامی به سمت سنگ قبر خم شد. پیشانی اس را روی آن گذاشت، و سرپوشش دراطرافش گسترد، گوشه های سفید قبرمحبوب را پوشاند،شبیه یک نشان تازه سوگواری. آه کشیدنش را شنیدم،سپس گونه اش را روی لوح قبر نهاد و بی حرکت و بیهوش باقی ماند.

به سرعت به سمتش حرکت کردم،روی دستانش زدم،در پلکهایش فوت کردم، درحالیکه این نوشته ساده روی سنگ قبر را می خواندم:"اینجا لویی تئودور کارل دفن است، فرمانده پیاده نظام نیروی دریایی،قربانی به دست دشمن در تونگن،برایش دعا کنید"

او چند ماه قبل فوت کرده بود، نسبت به اشک ها متاثر شدم و حواسم دو چندان شد. آنها موفق و خوشبخت بودند. او هوشیاریش را دوباره به دست آورد. به نظر می رسید که خیلی حرکت کردم.آدم زشت منظری نیستم وسنم هم چهل سال نیست. با اولین نگاهش فهمیدم که شخص مودب و حق شناسی است. همراه با اشک های فراوان آن اندازه که نفس منقطعش اجازه می داد سرگذشتش را در بخش های جدا برایم تعریف کرد، چگونه افسر در تونگن کشته شد در حالیکه آنها یک سال ازدواج کرده بودند، چگونه همسرش را برای زندگی برگزیده بود در حالیکه یتیم بود و تنها یک جهیزیه معمولی داشت.

من او را دلداری و آرامش دادم، بلندش کردم و روی پاهایش قرار دادم.

سپس گفتم:

اینجا نمان ،بیا.

با ناله گفت، من نمیتوانم قدم بزنم

من تو را همراهی می کنم.

ممنون آقا؛شما آدم خوبی هستید.آیا شما هم برای گریستن برای کسی به اینجا آمدید؟

بله مادام.

یک دوست؟

بله مادام.

همسرتان؟

یک دوست.

و ما همدیگر را در مسیرهای قبرستان همراهی می کردیم. هنگامیکه به بیرون رفتیم با لکنت گفت:

احساس می کنم مثل اینکه ناخوش می شوم.

آیا تمایل دارید به جایی بروید ،چیزی بگیرید؟

بله موسیو.

یک رستورانی دیدم،یکی از مکان هایی که عزاداران برای مراسم به آنجا می روند. ما داخل شدیم. یک فنجان چایی داغ به او دادم، که به نظر می رسید نیروی دوباره به او داد. لبخند ضعیفی بر لبانش پدیدار شد. درباره خودش شروع به صحبت کرد. او غمگین بود، آنقدر غمگین که همیشه در زندگی تنها است،تنها در خانه اش،شب و روز، هیچ کسی را ندارد که به او محبت،اطمینان و صمیمیت را ارزانی دارد.

او از آنچه که می گفت صادق و دلپذیر به نظر می رسید. خیلی جوان بود شاید بیست سال داشت.به حکایت هایش که به خوبی بیان می کرد گوش دادم.از آنجا که وقت می گذشت ،به او پیشنهاد دادم تا با وسیله حمل و نقل او را به خانه اش برسانم. قبول کرد.

هنگامیکه تاکسی درب منزلش توقف کرد ناله آسا گفت: توانایی رفتن به طبقه بالا را ندارم چون در طبقه چهارم زندگی میکنم.شما مرد خوبی هستید.مرا تا جلو راهروام کمک می کنید؟

من با خوشرویی مواففت کردم. او پله ها را با آرامی به بالا رفت،در حالیکه به سختی نفس می کشید.سپس هنگامیکه جلو درب اتاقش رسیدیم،گفت:

چند لحظه ای بفرمایید داخل تا از شما تشکر کنم.

و من داخل شدم. همه چیز معمولی بود، حتی تا اندازه ای فقیرانه، اما با سلیقه ای ساده و خوب.

او دوباره درباره تنهاییش شروع به صحبت کرد.به مستخدمش زنگ زد تا نوشیدنی برایم بیاورد.

خیلی مراقب بودم و ،بعد ازمدتی گفتگو، گفتم:

چه مکانی شام می خورید؟

در یک رستوران کوچک در همین نزدیکی:

تک و تنها؟

بله

آیا با من شام می خورید؟

کجا؟

در یک رستوران خوب در بلوار.

کمی درنگ کرد و من اصرار کردم. سرانجام قبول کرد ، در حالیکه با خود می گفت من خبلی تنها هستم- خیلی تنها. سپس اضافه کرد:

بایستی لباس روشن تری بپوشم، و به اتاق خوابش رفت. هنگامیکه بیرون آمد یک لباس جذاب ،ظریف، و بلند خاکستری خیلی ساده پوشیده بود. ظاهرا یک لباس مخصوص قبرستان و یک لباس مخصوص درون شهر داشت.

شام خیلی لذت بخش بود. مقداری نوشیدنی نوشید، خوشحال و شادان شد و همراه با او به خانه رفتم.

این دوستی در میان قبرها شروع شد، و در حدود سه هفته طول کشید. اما نوعی دلزدگی و خستگی از همه چیز، بخصوص زنان مرا فرا گرفت.او را به بهانه یک سفر ضروری تنها گذاشتم. از من قول گرفت که در برگشت از سفر به ملاقاتش بروم. به نظر می رسید که تا حدودی به من وابسته شده است.

چیزهای دیگری ذهنم را مشغول کرده بود،و در حدود یک ماه پیش بود که درباره این دوست قبرستانی کوچک بسیار می اندیشیدم. با این وجود او را فراموش نکردم. یاد آوری دیدو بازدید ها با او برایم شبیه یک راز و مسئله روانی بود، یکی از مسائل غیر قابل حلی که حلش ما را گیج و مبهوت می کند.

نمی دانم چرا، اما یک روز فکر کردم که ممکن است او را در قبرستان مونت مارتر ببینم،و به آنجا رفتم.

مدت زمانی طولانی بدون اینکه کسی را ببینم قدم زدم به غیر ازبازدید کنندگان معمولی، کسانی که هنوز ارتباطشان را با اقوام متوفشان قطع نکرده اند. قبر کاپیتان کشته شده در تونگن نه عزاداری داشت و نه تاج گلی.

اما در حالیکه در جهت دیگری از این شهر بزرگ اموات می رفتم، در انتهای خیابان باریک صلیب ها ناگهان زوجی را دیدم که در حال عزاداری شدید به سمت من می آمدند، یک مرد و یک زن.هنگامیکه رسیدند او را شناختم. او خودش بود!

او مرا دید،صورتش سرخ شد،و من در حالیکه گذشته او را مرور می کردم یک علامت کوچکی به من داد، یک علامت کوچک با چشمش، که معنی می داد:"مرا نشناس!" و همچنین به نظر می رسید که می گفت، "برای دیدن دوباره ام برگرد!"

آن مرد شخص محترم  ،متشخص و خوش پوشی بود.وی مامور هنگ احترامات بود و در حدود پنجاه سال سن داشت. او در حال محافظت از آن زن بود همانطور که من از او محافظت کرده بودم هنگامیکه که ما قبرستان را ترک می کردیم.

من راه خودم را رفتم، مملو از حیرت و شگفتی،در حالیکه از خودم می پرسیدم همه این مسایل چه معنی می دهد؟ این زن شکارچی قبرها به چه نسلی از موجودات تعلق دارد؟ آیا او فقط یک دختر معمولی بود، کسی که در میان قبرها به دنبال مردان می گشت، مردانی که در اندوه بودند، و خاطره بعضی زنان را از جمله همسرانشان را به یاد می آوردند، و هنوز هم با خاطره محبت محو شده آنان آزرده خاطر می شدند؟ آیا او یک شخص منحصربفرد بود؟ آیا چنین مسایلی وجود دارند؟ آیا آن یک شغل است؟ آیا آنها همچنانکه در خیابان گذر می کنند در قبرستان هم قدم می زنند؟ در غیر اینصورت آیا او تنها متاثر بود از یک ایده فلسفی عمیق قابل تحسین در بکار گیری خاطرات دوستی، که در این مکان های غم انگیز احیا می شوند؟

 و من دوست دارم که بدانم او در آن روز خاص بیوه چه کسی بود.


بازگشت