شعری از پیتر هاندکه / برگردان : فرشته وزیری نسب

نویسنده : فرشته وزیری نسب
تاریخ ارسال : چهاردهم مرداد ماه ١٣٩٠


 پیتر هاندکه

نمایشنامه نویس ،شاعر و رمان نویس اتریشی که از مهمترین نویسندگان قرن محسوب میشود در ۱۹۴۲ در گریفن متولد شد. بعد از اتمام دبیرستان ، رشته حقوق را شروع کرد و با اینکه ظاهراً در درسش موفق به نظر می رسید تحصیل را در نیمه رها کرد. نخستین رمان خود به نام "زنبورها"و اولین نمایشنامه اش به نام "اهانت به تماشاگر" را در ۱۹۶۶ نوشت. او از کسانی بود که در زبان نمایشی و ساختار نمایشنامه که ازسنت ارسطویی یا برشتی دنباله روی می کرد به تغییرات اساسی دست زد و نمایشنامه نویسی را متحول کرد. ضدیت او با شکل روایی آثار و نو آوری هایش در ایجاد شکل نوشتاری متفاوت، او را از دید بسیاری منقدین در زمره نویسندگان پست مدرن قرار داده است. به پیتر هاندکه جوایز بسیاری از جمله جایزه کافکا در سال ۲۰۰۹  تعلق گرفته است.  

از آثاراو میتوان به نمایشنامه "کاسپار"(۱۹۶۷)، رمان "ترس دروازه‌ با ن از نقطه‌ی پنالتی "(۱۹۷۱)، "شعر های آلمانی"(۱۹۶۹) فیلمنامه های "آسمان بر فراز برلین"  و"پاریس، تگزاس" با همکاری ویم وندرز اشاره کرد.آخرین اثر او به نام "سقوط بزرگ" در سال ۲۰۱۱ منتشر شده است. "ترانه بچه گی" از قسمتی از فیلمنامه "آسمان بر فراز برلین" سا خته ویم وندرز گرفته شده است.

 

ترانه بچه گی

 

بچه که بچه بود

همیشه شانه هایش آویزان بود

میخواست که نهر رود باشد و رود سیلاب

یا گودال آب کوچکی دریا

 

بچه که بچه بود

نمیدانست بچه است

همه چیز روحی داشت

و روح ها وحدت

 

بچه که بچه بود

نه عادتی داشت  

نه در باره چیزی نظری

چهار زانو مینشست

و یکهو راه می ا فتاد

پیچشی بر مو داشت

و برای عکس گرفتن ژست نمیگرفت

 

بچه که بچه بود

وقت این سوال ها بود

چرا من منم و تو نیستم

چرا این جا یم و آنجا نیستم

کجا آغاز میشود زمان

کجا پایان میگیرد مکان

راستی زندگی زیر این آسمان

نیست جز رویایی سرگردان؟

نیست آنچه میشنوم،میبویم و میبینم

جز خیالی از یک دنیا پیش از این دنیا

هست به راستی شر؟

یا مردمی که  شرباشند؟

چه طور است که من که منم

پیش از آنکه من شوم نیست بودم

و ناگهان من که منم

نخواهم بود آنچه که هستم

 

وقتی بچه بچه بود

عقش میگرفت

از اسفناج و نخود فرنگی و شیر برنج

یا گل کلم پخته

و حالا

میخورد همه را آنهم نه از سر ضرورت

بچه که بچه بود

یک بار در رختخواب غریبه ای بلند شده بود

حالا هر روزیک جا بلند میشود

آن روز ها خیلی ها زیبا بودند

حالا اگر شانس بیاورد گاهی یکی

چه تصویر شفافی از بهشت داشت

حالا فقط گمانه زنی میکند

آن روزها نمی توانست به هیچ چیز فکر نکند

امروز طفره میرود از فکر کردن

بچه که بچه بود

با شعف بازی میکرد

حالا هم همان شعف را میبرد

اما فقط در رابطه با کار

بچه که بچه بود

خوش بود به  خوردن سیبی و نانی

درست مثل امروز

بچه که بچه بود

توت ها دست ها یش را پر میکردند

آنگونه که فقط توت میتواند

درست مثل امروز

گردوی تازه دهانش را گس میکرد

درست مثل امروز

بر قله هر کوه بلندی

تمنای کوهی بلند تر میکرد

و در هر شهری

آرزوی شهری بزرگ تر

درست مثل امروز

گیلاس ها را از بلند ترین شاخه ها میچید

با تفاخری درست مثل امروز

از غریبه ها شرم میکرد

درست مثل امروز

در انتظار اولین برف بود

درست مثل امروز

بچه که بچه بود

تکه چوبی را مثل نیزه به درخت پرت کرد

که هنوز آنجا میلرزد


بازگشت