داستانی از ویرجینیا وولف ؛ برگردان : فریده دلاوران

نویسنده : فریده دلاوران
تاریخ ارسال : بیست و پنجم دی ماه ١٣٨٩


هر ساعتی که بلند می شدی دری بسته می شد.از اتاقی به اتاقی می رفتند،دست در دست یکدیگر،اینجا چیزی را جابه جا می کرند،آنجا را باز می کردند.تا اطمینان یابند.زوج شبح وار

زن گفت:اینجا رهایش کردیم.مرد افزود:و همچنین اینجا و زن زمزمه کرد : بالای پله هاست و مرد گفت:و در باغچه.گفتند آرام.ممکن است آن ها را بیدار کنم.

ولی این شما نبودید که ما را بیدار کردید.وای نه دارند دنبال آن می گردند.دارند گرده ها را کنار می زنندشاید کسی بگوید یا در کاغذی آن را بخواند"اکنون آن را پیدا کرده اند"برای اینکه مطمئن شود قلم را بر حاشیه رها می کند و خسته از مطالعه بلند می شود و خود به جستجو می پردازد.خانه کاملا خالی است.درها باز است. وتنها صدای کبوتر هاست که با خرسندی بغبغو می کنندو همچنین صدای خرمن کوب  که از مزرعه به گوش می رسد.برای چه چیزی اینجا آمده ام چه چیزی را می خواستم بیابم دستانم تنگ بود.پس شاید طبقه بالا باشد.سیب ها در انبار بودند.وباز هم ظبقه پایین.باغ مثل همیشه آرام بود.و فقط کتااب روی علف لغزیده بود.

ولی آن ها آن را در اتاق پذیرایی پیدا کرده بودند.هیچکس نمی توانست آن ها را ببیند.شیشه پنجره تصویر سیب ها و و گل ها را منعکس می کرد.تصویر برگ ها در شیشه سرسبز بود.اگر در اتاق پذبرایی حرکت می کردندسیب ها طرف زرد خود را نمایان می کردندو چند لحظه بعد.اگر در باز می شد روی زمین پخش می شدند از دیوار ها آویزان می شدند.از سقف معلق می ماندند.چه چیزهاییکدستم خالی بود.سایه ای از یک پرنده ار روی فرش عبور کرد.کبوتر از عمیق ترین چاهای سکوت آواز سر داد.ضربان خانه به آهستگی می زد.ایمن،ایمن،ایمن ضربان مدتی ایستاد پنج دفن شده،اتاق.اوه پس گنج دفن شده بود.لحظه ای بعد نور به تاریکی گرایید و همین ظور در باغ درخت ها تاریکی را بر نور خورشید گسترانید.بسیار زیبا بسیار ناب به آرامی زیر سطح شعاعی که آن سوی شیشه می درخشید،چیزی کخ من هر روز به جستجویش بودم،فرو رفت.آخ شیشه مرگ بود.بین مرگ بود.صدها سال پیش ار این ابتدا به سراغ زن آمده بود.ترک کردن خانه،پنجره های قفل زده اتاق ها را تاریک کرده بود.مرد خانه را  ترک  کرد زن را ترک کرد به شمال رفت به شرق رفتستاره هایی را دید که رو به آسمان جنوب داشتند.به جستجوی خانه رفت ان را زیر اعماقدریا یافت.ایمن ،ایمن،ایمن نبض خانه با شادمانی می زد"گنج مال شماست"باد در خیابان هو می کرد.درخت ها به  این طرف و آن طرف خم می شد.باریکه ی نور در باران فرو می ریخت و پخش می شد.نور چراغ مستقیما از پنجره می تابید شمع قاطع و آرام می سوختپرسه زنان در خانه پنجره ها را باز می کردند.زمزمه می کردند که ما را بیدار نکنند.روح شبح وار بدنبال شادیشان بودند. زن گفت اینجا جایی است که خوابیدیم و مرد افزود و بی شمار همدیگر را بوسیدیم

صبح ها بیدار شدیم نقره ای در میان درختان بالای پله ها درون باغ وقتی که تابستان می آمد گاهی اوقات در زمستان در دور دست ها درها بسته شد.به آرامی ضربه می خورد مانند ضربان قلب.

آن ها نزدیک تر آمدند در درگاه متوقف شدند.باد می وزیدچشمان جز سیاهی چیزی نمی دید.صدای چیزی جز گام ها خوذمان را نمی شنیدیم بانویی را که ردای خود را شبح وا گسترده باشد نمی دیدیم.دستانش را سپر نور فانوس کرده بود.مرد نفس می کشید گفت نگاه کن در خواب عمیق اند.عشق روی لب های آن هاست خم شدند و چراغ نقره ای را بالای سر ما گرفتن دنگاه عمیق و طولانی انداختند و مکثی طولانی باد مستقیم می ورزید و شعله به آرامی می لرزید.اشعه ی مهتاب از دیوار عبور می کرد و در تلاقی صورت های خم شده را لک می اندازد چهره ها می اندیشند.چهره هایی که بدنبال کسانی که خواب بودند می گشتند.و بدنبال شادی پنهانشان بودند.قلب خانه با غرور می تپید ایمن،ایمن،ایمن مرد آهی کشید و گفت سالیان دراز

تو دوباره مرا پیدا کردی .زن زمزمه کرد اینجا.به خواب می رفتیم و در باغ کتاب می خواندیم در حالی که سیب ها را در شیروانی می غلتاندیمما اینجا گنج مان را جا گذاشتیم.نور چراغی که بالای سرم بود پلک هایم را گشودنبض خانه وحشیانه می زد ایمن،ایمن،ایمن.بلند شدم فریاد زدم.این گنج پنهان شماست.

((نوری در دل))


بازگشت