شعرهایی از آنا آخماتوا ترجمه ی بهمن بلوک نخجیری

نویسنده : بهمن بلوک نخجیری
تاریخ ارسال : سی ام فروردین ماه ١٣٩٨


آنا آخماتوا یکی از مهم ترین شاعران روس در قرن بیستم محسوب می شود. یکی از دلایل اهمیت آخماتوا نقش او به عنوان شاعری بوده، که سرنوشت و تاریخ سن پترزبورگ-پتروگراد-لنینگراد را در قرن بیستم به عینه با تمام تراژدی ها و افتخاراتش تجربه کرده است. او حتی در خشن ترین سال های تاریخ شوروی و دوران ممنوعیت انتشار آثارش شهرت خود را به عنوان استادی صاحب سبک و صدای شاعرانه ای حقیقتاً اصیل همچنان حفظ کرد.
شعر آخماتوا به تمام زبان های اروپایی ترجمه شده است. او پوشکین را بیش از هر شاعر دیگری می ستود. مجموعه آثار وی سنت شعر روسی (و سن پترزبورگ) قرن بیستم (عصر نقره) را در برمی گیرد. افزودن صنایع بدیعی جدید و بخشیدن ژرفایی تازه و بی نظیر به این سنت شهرت ملکه عصر نقره را برای او به ارمغان آورد.
آخماتوا همچنین از جریانات شعر فرانسه در دو دهه نخست قرن بیستم بهره گرفت و آن ها را در فاصله دو جنگ جهانی به روسیه معرفی نمود. پیدایش گروهی از زنان جوان شاعر که «подахматовки» (مریدان آخماتوا) خواننده می شدند، برای مثال زنانی که سعی می کردند مثل آنای کبیر شعر بسرایند، میزان تاثیرگذاری شخصیت و آثار او را در طول این دهه ها آشکار می سازد. آخماتوا زن زیبایی بود و بسیاری از مردان بااستعداد زمان خود را شیفته خود ساخت؛ از جمله آمادئو مودیلیانی و آیزایا برلین. او با سپری کردن قسمت اعظم زندگی خود در «سرای چشمه» در مرکز لنینگراد به افسانه این شهر و سمبل روحیه آزادی خواهی تبدیل شد، که حاضر نبود در برابر وحشت دوره استالین سر تعظیم فرود آورد. علی رغم اینکه بسیاری از عزیزانش به زندان یا اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند، حاضر به مهاجرت به غرب نشد. آخماتوا در دهه 1960 از دانشگاه آکسفورد دکترای افتخاری دریافت کرد و برای شرکت در مراسم اعطای این درجه اجازه سفر به انگلستان به وی داده شد.  
آخماتوا قسمت اعظم زندگی خود را در سن پترزبورگ (پتروگراد، لنینگراد) سپری کرد و به شاعر شهر تبدیل شد. اما او ده سال آخر عمرش را در داچای کوچکی در روستای فنلاندی کوماروو (با نام فنلاندی کلومَکی Kellomäki) در کنار ساحل خلیج فنلاند گذراند. بخش عمده ای از اشعار تغزلی متاخر او به زیبایی فروتنانه این طبیعت اختصاص یافته است. داچای او در کوماروو به نوعی مکه ادبی تبدیل شده بود و بازدیدکنندگان آن شامل کسانی چون آندری وازنیسنسکی، یوزف برودسکی و بسیاری شاعران جوان دیگر می شدد، که همگی جویای نظر و تایید او بودند. آخماتوا در گورستان کوماروو به خاک سپرده شد و این شهر کوچک به خاطر گره خوردن نامش با نام این شاعر بزرگ در سرتاسر جهان شهرت یافت.


در اینجا می توانید ترجمه سه شعر سروده شده در این شهر را بخوانید.


غرب افترا زد و خود نیز باور کرد،
و شرق، او بی دریغ خیانت کرد،
جنوب هوایم را با خست تمام پیمانه می گرفت،
در پس جمله های زیرکانه با پوزخند.
اما شبدر گویی که بر زانوانش ایستاد،
باد نمناک وقتی در شیپور مروارید آواز سرداد،
اینسان آن یار دیرینم، وفادارم، شمال
او بی درنگ وقتی توانش بود، بر من تسلا داد.
از سستی خفقان آوری در رنج بودم من،
به شماره نفسم افتاد در خون و عفن،
دیگر در آن سرا نبودم یارای ماندن ...
آنگاه فنلاندِ آهنین اینگونه گفت با من:
«آشنا می شوی اینجا با هر چیز، جز شادی.
طوری نیست اما، زندگی کن!»

این شعر که در سال 1964 در کوماروو نوشته شده، کرنشی سمبلیک در برابر شمال در قیاس با شرق، جنوب و غرب، که هر کدام به طریقی به شاعر خیانت کردند. منظور آخماتوا از شمال روستای کوماروو واقع در 44 کیلومتری شمال لنینگراد است، که آخرین منزلگاهش را پس از ترک اجباری آپارتمانش در Fountain House در آنجا یافت. او می نویسد، که حتی هوای Fountain House خفقان آور شده بود و دیگر نمی توانست در آنجا بماند و شکنجه شدن با خون و عفن گذشته را تاب بیاورد. در نهایت این فنلاند آهنین «» است، که به او پناه (روستای کوماروو پیش از 1940 بخشی از خاک فنلاند بود) و شانس زندگی کردن می دهد، بدون آنکه قول تجربه شادی در آنجا را به او بدهد.


در ویبورگ
مسیر فراخ زیر دریا،
که تا قلمرو نپتون می برد تو را،
سرد است آنجا چون سایه، اسکاندیناوی،
چون منظری خیره کننده به تمامی.
بهار بی کلام است، موسیقی خاموش،
اما با شمیمشان آتشین می شود هوا،
و زمین سپیدپوش ایستاده بر زانوان
با التفاتی نیایشوار پاسدار تمامشان.


این شعر در سپتامبر 1964 در کوماروو سروده شد. شاعر در یادداشت های خود می نویسد، که آن را در طول روز سروده و به نشانی خیابان داچایِ (ویلای خارج شهر) خود جاده دریاچه (Lake Lane) اشاره می کند. این شعر به یکی از دوستان آخماتوا به نام اُلگا لادیژنسکایا، ریاضیدان و عضو آکادمی علوم تقدیم شده، که در اواخر تابستان 1964 از ویبُرگ دیدن کرد و در آن تلمیحی به شعر «ترانه» (Canzona) نیکلای گومیلف سروده شده در سال 1917 وجود دارد. به علاوه بسیار امپرسیونیستی است و حسی مبهم از زیبایی شهر «اسکاندیناویایی» ویبُرگ و «موسیقی خاموش» شمال در خواننده ایجاد می کند. بخشی از ایماژهای به کار رفته نئوکلاسیک و بخشی یادآور اثر ادیت سودرگران هستند. به ویبُرگ به عنوان دروازه ورود به اسکاندیناوی و « مسیری فراخ زیر دریا، که تا قلمرو نپتون می بردت» نگاه می شود.

سال نو مبارک! ادبار نو مبارک!
اینجاست فتنه گر کوچک،
می رقصد،
با پای چنبری، گوژپشت و شریر،
بر دریای دوداندود بالتیک.
کدام قرعه به نامش اوفتاد،
او که از شکنجه گاه رهایی یافت؟
به میدان آمدند از آنجا تا در آغوش گیرند مرگ را.
پس ای ستارگان آسمان، بدرخشید برایشان!
که میلیشان نیست دیگر
به دیدنِ نان زمینی و دیدگان عزیزان.



این شعر در ژانویه 1940 در دوره ممنوعیت انتشار آثار آخماتوا نوشته شده و مشخصاً به جنگ زمستانه میان شوروی و فنلاند اشاره دارد، که در 30 نوامبر 1939 آغاز شد. آخماتوا در این شعر تصویری شوم از رقص سال نو ارایه می کند، گویی که درست بر فراز دریای دوداندود بالتیک فلج شده باشد و به این واقعیت تلخ اشاره می کند، که افراد رهایی یافته از زندان و تبعید اینک برای مردن به جبهه های جنگ فرستاده می شدند.


 


بازگشت