شعری از شارل بودلر ترجمه آسیه حیدری شاهی سرایی

نویسنده : آسیه حیدری شاهی سرایی
تاریخ ارسال : بیست و سوم فروردین ماه ١٣٩٨


« مردار »
شعری از مجموعه ی گل های بدی شارل بودلر
سردمدار مکتب سمبولیسم
ترجمه آسیه حیدری شاهی سرایی

 


به یاد آر روح من!
چیزی را که دیدیم
امروز
صبحی چنین دل انگیز از تابستان
در پیچِ گذری
مرداری را
شرم انگیز
بر بستری از سنگریزه
پاها در هوا
چونان زنی هوسباز
که می سوخت
 و زهر، عرق می ریخت
وقیحانه و بی خیال
شکم متعفنش را باز می کرد
و خورشید چنان بر این تن‌تباهی   
می تابید
انگار پختنش دیر شده
و می خواهد صد چندان که جنازه در خود دارد را
 به طبیعت باز پس دهد
آسمان هم
نگاه می کند این جنازه ی باشکوه را
گویی گلی است که می شکوفد
و تعفن چنان بود
 که در چمنزار از هوش می رفتی.

مگس ها وزوز کنان
بر این مردار متعفن
گویی گَردانی سیاه بیرون می ریزد از آن
و کرم هایی که جاری بودند
چون مایعی غلیظ
بر تنِ لباس هایی ژنده و زنده


همه، موجی بودند گویی
یا چیزی که با دمی مبهم
بالا و پایین می روند

و آهنگ غریبی از این «جهان» برمی آمد
مثل موسیقی باد
 موسیقی آب جاری
 مثل رقص دانه های بوجار
که  شتابان می چرخند و می رقصند
در سبد بوجاری اش
 
شکل ها یکدیگر را می زدودند
و رویا می شدند:
طرحی تدریجی
 برای آغاز
بر پرده ی نقاشی یی از یاد رفته
 که فقط با حافظه ی نقاش اش تمام می شود

پشت صخره ها ماده سگی
با چشمانی عصبی می پاییدمان
و برای پس گرفتن اسکلت از دست رفته
دلواپسی می کرد

با این همه
شما مانند همین زباله اید
مثل همین تعفن وحشتناک
شما! ستاره ی چشم های من!
ای خورشید طبیعت من!
فرشته ی من! ای  شور و ای احساس من!
آه که این سان خواهید شد.
ای ملکه ی ملاحت و شیرینی

تطهیر که تمام شود،
 زیر تلی از گل ها و شکوفه ها
کپک می زنید

و اکنون آه! ای زیبایی من!
 به کرم ها که بوسه بوسه می جَوَندَت بگو
که من جوهر الهی عشق های تباه شده ام را
پاسداری کرده ام


بازگشت