داستانی از پویان نوروزی

نویسنده : پویان نوروزی
تاریخ ارسال : بیست و یکم بهمن ماه ١٣٩٧


تاکسی آزادی
پویان نوروزی

این همه آدم وسط این میدان بی صاحب چه گم کرده اند؟ همه ی روزی این شهر در همین یه گله جا قسمت می شود که همه مثل رخت چرک روی سر هم سوار شده اند؟ انگار همه کاسبند. وجب به وجب روی گِزگِز سرمایِ خیابان به کِرکِر افتاده اند. دلم نمی خواهد از میان این بلوا رد شوم. از وسط این آدم های تیغ دار. از بین چشم های وق زده ی غمبار. باد بهمن ماه روی صورتم زوزه می کشد. ضربان قلبم را روی شقیقه ها حس می کنم. از صدای بوق بی دریغ صدها ماشین که از فحش های کشدارشان کش دار تر است و به خیابان مصلوب شده اند حرصم در آمده. حتی وقتی ساکت می شوند هم صدای وزوز ممتدی توی مغزم ادامه دارد. آسمان همین نیم متر بالای سرم خفه شده و به رنگ آسفالت زیر پاست و به همان زبری.
ولی دیگر تمام شد. دو هفته ی دیگر همین ساعت رخت از اینجا کشیده ام و در آن سر دنیا غبار این ویرانه را هم از تن تکانده ام.

- آقا!‌ آزادی؟

با دستش به یک سمند با دک و پوز آویزان اشاره می کند.

- بشین.

آزادی!‌ چه غریب!‌چه دور! چه بی معنی. مثل همه ی چیزهایی که گویا جایی باید باشد ولی نیست. برابری،‌ حقوق بشر. چه لغاتی! بیشتر به درد نطق دیکتاتورها می خورد برای به اسارت کشیدن درماندگانی مثل من. اسارت! این هم از آن واژه هاست. و از همه کودکانه تر وطن!

نشستم و در گوشه صندلی عقب، مثل یک مشت مچاله شدم. راننده در ماشین را باز کرد و نشست. دختر جوانی با شال سفید و آرایش کم و بیش عیان، سرش را تا شیشه ماشین پایین آورد و با لحن آغشته به ناز و لوندی…

- آقا!‌ آزادی تشریف می برید؟

راننده که خم شده بود تا از داشبورد سیگار و فندکش را بردارد، با صدای خفه و ترتیباتی که قدر آن همه لوندی دختر را به جا نمی آورد گفت:

- بشین خانم.

دخترک، مسافری که من بودم را با نگاهِ چگالش وارسی گذرایی کرد و روی صندلی جلو نشست و راننده همین طور که سیگارش را آتش می کرد پیاده شد. با ورود دختر و صدای همزمان بسته شدن درها چرت گرمی که از سوز سرما دزدیده بودم پاره شد و بوی آب و صابونِ دختر به هوشم آورد. بوی یاس بود یا بوی بنفشه. بنفشه هایی که «در جعبه های خاک وطنشان را هر کجا که بخواهند می برند». ولی من جایی از وجودم که باید مثل بنفشه ها بسته ی این خاک باشد مرده. من اصلا یک آدم ناقصم. از شما می پرسم. مگر غیر از این است که وطن یک تخیل صامت و بی تعریف است که تنها برای نشئگی خوب است؟ به درد این می خورد که دردهای این بیغوله را بار ما کنند. تهران یک گهواره ی شکسته ی قژقژو است که مادرِ میهن آن را به خودش واگذاشته باشد. شیون از سر و صورت آن جاری است. اصلا شبیه وطن نیست. توی اتوبان ها انگار راه پیمایی عزاداری است. موتورها از پاچه ات بالا می روند. بچه های رنگ پریده سر چارراه با یک التماس ساده گوشت تنت را آب می کنند. چراغ به چراغ انگار فقط بار گناهت بیشتر شده. پا که توی خیابان بگذاری انگار پر شالت را به گرداب داده باشی‌‌. دیگر دست خودت نیست که کجا می روی. مثل تفاله چای، وسط ترافیک و برج و بیلبوردهای لوس و فحش و کاسب و گدا چرخ می خوری و چرخ می خوری تا خودت هم در این گنداب سهیم باشی.

مردی با قد متوسط و پالتوی مارک و سر و وضع پرداخته و تمیز، در حالیکه با یک دست موبایل را روی گوشش گرفته بود و با دست دیگر کیف دستی اش را نگه داشته بود، به زور آرنج و لگد و کش آوردن استخوان نشیمنگاهی خودش را درون ماشین انداخت. موهای سیاه و سفید و طرح شال و شکل و سبیلش به تقریب گواهی از  دهه ی پنجم زندگی اش بود. بی مبالات بود و با صدای نسبتا گرم و اعتماد به نفسی که از آن شُره می کرد فضای غریبگی داخل ماشین را شکست.

- بهشون بگو سایه ی شما سر ما. حرف بد حسابی هم نیست. سفارش قبلی رو که انجام دادید، فرمایش شما سر چشم. تا سه هفته ی دیگه هم من نیستم. کاری بود با مهندس هماهنگ کنید. مرحمتتون زیاد.

همین طور که گوشی را توی جیب پالتو هل می داد،‌ کلافه خم و راست می شد و معلوم بود که می خواست  راننده را صدا بزند و کرایه دو نفر را حساب کند تا برای یک مسافرِ بی قدر بیش از این ما را مثل بساط دست فروش ها کنار خیابان پهن نکند. گویی از طریق این تحکم، بخشی از خشمی که از آن سر خط تلفن آمده بود آرام می گرفت.

دختر جوان سرش را چرخاند و نگاه پرسشگری به مرد انداخت و در میان راه شاید به قدر لحظه ای ناشمردنی، راه نگاهش به نگاه من گره خورد. نگاهی که اگر دبیرستانی بودم آدرنالین خونم را بالا می برد و زبانم را بند می آورد. صاعقه ای که تا چند صفحه سیاهه ی ناله ی عاشقی خرجش نمی کردم از سرم(!) بیرون نمی رفت. مرد خوش پوش هنوز مثل چرتکه بالا و پایین می شد که راننده با یک پیرمرد شبیه انسانِ ریزه که در هر دو قدم یکی عقب می ماند، به سمت ماشین آمدند. پیرمرد عکس اسکن و یک مثنوی مدارک دیگر را مثل دفتر خاطرات سفرش زیر بغل زده بود و با کت کهنه ی رنگ پریده که دو شماره به تنش گشاد بود و پیراهن سفید کدر، مثل آونگ ساعت خانه ی بی بی، لنگان لنگان خود را به ماشین رساند. آقای گرگ وال استریت با غبغب  باد کرده و اکراه ماتحتش را جابه جا کرد تا با پیرمرد، تخت رونده ی فاخرش را قسمت کند. راننده هم سوار شد، به کاغذ چسبیده به شیشه اشاره کرد و با صدایی که انگار مخاطبی نداشت…

- آزادی میره نرخ کرایه هم عوض شده.

با روشن کردن ماشین،‌ رادیو که گویی فلفل به عقبش بسته اند شروع کرد کیلو کیلو دلقک بازی مفت بار ما کند.

همین طور که راننده از لابلای ماشین ها و آدم ها راه خود را به زورِ «من بمونم و تو بمیری» باز می کرد،‌ من کوچه به کوچه در خاطرات و افکار آشفته ی خودم فرو می رفتم. سی سال است که این دیوارها با شعارهای صامت و دستوری در هر گوشه تُرش نشسته اند و مثل عکس پدربزرگ هر جا که می روم به من زل زده اند. چکمه های کمین کرده پشت دیوار یک عمر است که به ضربآهنگ معلم و کلاس و مسجد و مناره و اخبار و سخنرانی و بیانیه و … روی سرم مارش می زند. شعارها و عکس ها و دیوارها مثل صفحه های جعلی تاریخ در کاسه ی چشمم رژه می روند و این سرگیجه ی مزمن مرا تنها نمی گذارد.

راننده که کمی از نکبت آن ترافیک عاطل رها شده بود،‌ صدای رادیو را کم کرد در آینه عقب دنبال مخاطب می گشت.

- بهش می گم مرد حساب! اینکه شما هر روز مسافر این خطی قبول ولی ما از تو مسافرتریم که. شما اگه روزی یه بار مسافری ما ده بار میریم و میایم. کرایه ها زیاد شده جانم!‌ حالا هر چی دقِ دلی که از همه کس داری باید از گرده ی ما بکشی؟ بدبخت تر از راننده جماعت شما دیدی جناب؟

مرد پالتویی که هنوز از بابت جای تنگش باد داشت دو اسکناس از جیبش بیرون کشید و به راننده داد تا کرایه را داد.

- بقیه ش باشه آقا. حق با شما. بله… ولی از راننده بدبخت تر هم زیاده.

راننده که گویی جایگاه مرثیه خوانی اش به خطر افتاده بود با لحن متضرعانه و نرمتری…

- بله. مردم همه گرفتارن ولی شما التفات بفرمایید که ما شغل حساسی داریم. ما به قولی پرستارای شهریم. شما به قیافه های این آدما نگاه کن. یه آدم سالم پیدا می کنی؟ همین پدرجان که بغل دستتون نشسته سنش از ابوی بنده کمتره. هفته ای یه بار از شهرستان میاد از این دکتر به اون دکتر. پرونده ش از نامه ی اعمال من ضخیم تره. خب این همه مریض رو کی باید بیاره ببره؟ راننده تاکسی. حالا پرستار که بدخلق باشه ینی خودش مریضه. مریضیش هم واگیرداره. من میدم به شما،‌ شما میدی به دوستت. نتیجه ش میشه این.

مرد پالتویی نفس عمیقی کشید و با وقاری که راننده را دعوت به سکوت می کرد گفت:‌

- بله آقا.

تو گویی مخاطب درخوری برای حرف های نگفته اش نیافته.

سکوت نازکی با پس زمینه ی صدای سمج و بی شرم تبلیغات رادیو،‌ چند دقیقه ای ادامه داشت. تاکسی این شهر پر از بیمار را خیابان به خیابان پیش می خزید. بیمارانی که می شناختمشان. بیمارانی که دوستانم بودند. بیمارانی که خانواده ام بودند. بیماری که من بودم. شاید همین بیماری سنگین ترین باری است که با خود خواهم برد و شرکت های هواپیمایی آن را به حساب نمی آورند.

راننده که گفتگوی عقیم مانده بیخ گلویش را می فشرد و تایید لاقیدِ مرد به قبایش تنگ آمده بود، مخاطب جدیدی دست و پا کرد.

- دخترم!‌ شما درس می خونی؟
- من! بله. سال آخر هستم.

نازی که دخترک بر قواره ی کلماتش می ریخت حکایت از ممارستی مداوم در شیوه ی دلبری اش داشت.

- بعد هم ایشالا میری سر کار. چه رشته ای؟
- نه راستش. برای دکترا اقدام کردم. به احتمال زیاد برای ادامه تحصیل باید برم خارج.
- به سلامتی. پسر منم سال دوم دانشگاهه. عمران می خونه. شما میری که درس بخونی و برگردی؟

مرد پالتویی مثل اسبی که روی زخمش را فشار داده باشند به شیهه برآمد و تسبیح گفتگو را پاره کرد.

-مگه نمیگید اینجا همه مریضن آقا؟‌ چرا برگردن؟
- برگردن به این مملکت خدمت کنن. بالاخره خانوادشون اینجاس. وطنشون اینجاس.
- قربان بنده تا حالا حداقل به یازده کشور مختلف سفر کردم. همه جا دیدم که بدون ادعا کارشون رو انجام میدن. اینجا بدبختی ما اینه که هیچکس کار انجام نمیده همه هم ادعا دارن. من زیر پل پیاده می شم... بی قانونی آقا. شما به همین رانندگی ملت نگاه کن. حدیث مفصل بخوان… ممنون… همین جا.

راننده با قیافه ی هاج و واج و افکاری که انگار در بن بست گیر کرده باشد ماشین را کنار خیابان کشید و ایستاد تا مارکوپولو پیاده شود. مرد که پیاده شد، فضای گفتگو به شکل ناخوشایندی بی رقیب مانده بود. راننده دوباره راه افتاد و با حالتی از استیصال و عجز درون آینه عقب به دنبال ناجی می گشت. یک طرف پیرمرد اسقاطی مثل خاطره از یک تاریخ مظلومیت و سیاهی روی صندلی به حالت احتضار افتاده بود و در طرف دیگر من مثل یک پیکر مسخ شده،‌ بی اراده و منفعل، عبوس و خشک و آهنی،‌ در گوشه ی ماشین فرو رفته بودم. راننده تنها بود. تنهای تنها. حتی دشمن هم نداشت. نتوانست سکوت را دوام بیاورد.

- دخترم!‌ شما اونجا که میخوای بری کسی رو داری؟
- بله. خواهرم کاناداس.
- گفتی که میری درس بخونی و برگردی؟
- نمیدونم آقا. فعلا برای درس میرم. ببینم اونجا شرایط چطوریه.

پیرمرد کاسه ی چشمان سرخش را به سمت من چرخانده بود و از آن طرف خسّ و خسِّ نفس های خشکش،‌ تمنای زندگی می کرد. با پوست چروک و شیارشیار و غبغب کش آمده و دهان نیمه باز و اسکلت آب رفته اش مجسمه ی مرگ را می مانست. مجسمه ی نیمه زنده ای که هیچکس باورش ندارد و همین فردا مسافر است. مثل خود من. تندیسی بود که از پیکر منش تراشیده بودند.

با چانه ی آویزان و دست های وارفته به زحمت کاغذی به دستم داد تا برایش بخوانم یا نمیدانم چه کنم. گویا اسم قرص و دوا و دارو بود.

- بخونم؟… نمیدونم پدرجان! بلد نیستم.

مایوس و خشک و سرد غم دنیا را به دوش گرفت و سر جایش نشست. از قاب پنجره ی ماشین گویی به پرده ی آخر زندگیش خیره شد. شاید به دختران و پسران جوان. به آبراهه های پر از آشغال و دکه های روزنامه.  به بانک ها و بانک ها و بانک ها و مغازه ها. و شاید هیچ چیز را دیگر نمی فهمید. ویترین های لباس فروشی را. ازدحام پیادو رو و خیابان و عجله ی آدم ها را. نمایشگاه های ماشین و عکس های بزرگ آدم های کوچک روی دیوار را.

 دیگر چیزی به آزادی نمانده بود. شاید صد قدم.


بازگشت