منتخب اشعار " سیسیلیا لیتورین" ترجمه : سهراب رحیمی

نویسنده : سهراب رحیمی
تاریخ ارسال : دوم مهر ماه ١٣٨٩


شعر معاصر سوئد

 

سيسيليا ليتورين


درباره ی سیسیلیا ليتورین :

سیسیلیا لتورین در سال 1949 در شهر سوندس وال در شمال سوئد متولد شد. بعدها به جنوب سوئد مهاجرت کرد، به شهر مالمو، جایی که او آنجا به کار کتابداری مشغول است. اولین مجموعه شعرش را با نام « بافته ی دریا » در سال 1996 منتشر کرد که دو جایزه ی مهم شعر سوئد را برنده شد. جدیدترین کتابش در سال 2002 چاپ شد با نام « و نامش لژیون است ».
بازی درخشان لتورین با نورها و سایه ها تا مرز شکنندگی هیجان انگیزند، تقریبا حیرت آور و خارج از دایره ی زمان. شعرهایش می توانند حامل پیام باشند و مستحکم یا شکننده که در نهایت مستحکم و محکمند. شعرهایش ریشه در ضرورتی شخصی دارند، ضرورتی که به شعرها فشردگی ی خاصی می دهد. در بهترین حالات، او موفق می شود وضوح زبانی را با ناگفته ها و ناگفتنی ها درهم آمیزد، چیزی که هم رمزآمیز است و هم دهشت انگیز.

نویسندگان مورد علاقه ی لتورین، « گونار اکه لف »، « آرتور رمبو» و « فیودور داستایوسکی » هستند.


1
 


کیست او ایستاده کنارم اینهمه نزدیک

که حفره ی پوک باد

پر می شود



سایه های دلتنگی ام

سایه های بافته به هم

ناظر و منکر

سخت می کوبد

بر صداهای مانده بر

دیوارهای بی دفاع



2



تا روح درد می گیرد

آسمان و دریا تاریک می شود

پرنده ها ساکتند

عقل قدیم خونین

خاموش می ماند وقت سکوت پرنده ها

خدا اینجاست ، و این هم ستاره هاش

بر این گیره ی سلاخی

نوری که پروای درون کرده است و

به تو رانده شده ست.



3



زندگی و گذران روز

زندگی از صبح تا به شب

از درون آن شب شکافته از بال از میان

به هزار توی وحشت، شرم، اضطراب خجل

با گوشها چسبیده تنگِ باد و رعد

درختان مصلوب

زیستن از حرف تا حرف و کلامی

با پلک ها که بسته ست

افقی لرزان و در گذر شناور

چون پرنده ی توفان

بالای سر دریا

در حواشی ی حیات

زندگی کردن



4



کوهها در دور دستها

تاریکند

و به وحشت حیرت آور شبیه اند

و راه که با پیچ و خم راست می گذرد

از میان لایه های ضخیم

از رنگ روغن های آبی یکدست

خبردار می ایستد در برابر دشت فقیر روح

آسمان برهنه خشکیده است



5



در جهانی از سنگ زندگی می کنم

جهانی از سنگ های جاری

لبها، سنگهای سنگین جاری

هیچ چیز چون سنگهای سنگین جاری نمی شود

آری، این چنین وحشت زده حقیقت برابر دروازه ایستاده است

که سنگینی یوغ، شاقول سنگ می شود

که آسمان را ویران کند



6



همدیگر را ملاقات می کنیم چرا که اینگونه رفتار می کنیم

وقتی صبحانه تقریبا به پایان رسیده است

و سوار کار بالا نشسته است

بر اسبش در بیرون

شب طی شده

همدیگر را ملاقات می کنیم در آیین شفا

و می بینیم چگونه خورشید

خود را در یک حلقه می نشاند

به ریسمانی سست



7



سرگیجه آور است که افکار شکسته شوند

چون چوب کبریت ها

که سرپرستار به چیزی ساده تبدیلش می کند

تا فرضیات را پاک کند

آن شور فزاینده

شهادت می دهد بر سرزمین های فراموش شده

آنها سرزمین های پنهان ما را آتش می زندد

آنها آتش می زندد و می سوزانند

همه احساس ها را



8



برای که دعا می کنی؟

برای خودم –

برای آن که درون من مرده است



9

شب و روز آنجا ایستا ده است

در آن سوی مسافرخانه ی روح ما

فالگیر در لباس سنگی اش، آن سنگ خارای سیاه

آن همه ناامیدی ی سنگین و سخت را

همه ی آینده در خون قیچی می شود

همه ی آینده، دهان را پر از خاک می خواهد

همه ی آینده، آن سنگی ست که او حمل می کند

برخلاف شعله ی درونی ی چشم



10



گشتی می زنم در نواحی ی خاکستری ی خاکستر

و با دست های آتش نوازش می کنم

آن کودک پریده رنگ را که او درخفا زاییده است

و تا مرگش فرارسد او را به حال خود رها کرده

در شاخه های پهناور درخت شش

ایمان من

خیانت است

ایمان من

سیاهی ی زندگی و گریه ی آرام شب است



11



قانون این است: که از کنار هیولای هشت شاخ آسمانی

با دلتنگی عبور کنی

کار باد است

در یک ناکجا آباد

در حیطه ا ی خاکستری ، میان من های ترد و لطیف ما

واقعیت رشد می کند

در یک تنهایی که سنگ می چیند

و می گذارد کودکان خواب نما جمع شوند

به دور پیله ی سخت کرم مرده ی ابریشم

کودکی با خود می برم

دوخته از کهنه پاره های زمان

اما کمبود و دلتنگی را اینجا جایی نیست



12



می لغزد و دور می شود

روح شب، در برکه ای از شب

سایه ی سیاه

خواهر من است

باید از او نگهداری کنم؟

سایه ی سیاه کرگدن با شاخ

چشمک زنان در نور ماه کامل

خطوط باستانی را بر دیوار حک می کند

میان نشانه های دیوانه مردد است

در عروج ناگهانی قلب

آیا باید یک حضور را دریابم؟

شبانگاه ردای قرمزم را حمل می کنم

روز همه چیز را سفید می کند

خون

فراموش شده

همه ی خون ها



13



اضطراب این یکی

شبیه اضطراب ان دیگری نیست

ما در جهان های متفاوتی زندگی می کنیم

در خانه ی پدری مان

اتاق های بسیار زیادی هست

و درهای بسته ی بسیار

نمک قرمز می درخشد

بر دیوارهای خانه ی من

شفای درخشنده

پنجره ها بسته اند

بیرون درون است

درختها چون استالاگمیت هایی

از جنس نمک قرمز درخشنده


بازگشت