اینگرید کالن بک ؛ برگردان : سهراب رحیمی

نویسنده : سهراب رحیمی
تاریخ ارسال : دوم مهر ماه ١٣٨٩


شعر معاصر سوئد

 

اینگرید کالن بک


درباره ی اینگرید کالن بک

خانم « اینگرید کالن بک » در سال 1955 در استکهلم متولد شد.کار شاعری ی خود را در سال 1983 با انتشار نخستین مجموعه شعرش با نام « اثر نور»آغاز کرد و از آن زمان تاکنون هفت مجموعه شعر بچاپ رسانده. جدیدترین اثر وی « نوشته های آیینه» نام دارد.
شعر «کالن بک» تصویر تجربه های هستی شناسانه و اگزیستانسیالیستی ی انسان امروزی ست با یک حس و تجربه ی منحصر بفرد. او از تصویرها و سمبل های اکسپرسیونیستی یک جزیره ی شعری روحی روانی می سازد و بدینسان است که او را می توان از بزرگان شعر پست مدرن سوئد به حساب آورد. جدیدترین کتابش به نام « لحظه خود را باز می کند» تشکیل شده از نمایشنامه های کوچکی برای صداهای مختلف که شاعر از تلفیق شعر و نمایش و همایش زبان، دست به خلاقیتی عظیم در زمینه ی شعر امروز زده است.
« اینگرید کالن» بک شاعر حرفه ای ست و در مدارس عالی و دانشگاه ها به تدریس شعر می پردازد.





دیگر دنبال توضیحات نمی گردم. تنها دنبال سایه هایی می گردم از چیزی که کسی زمانی موفق شد هجی کند به چهره.



لحظه ها می خشکند ویران شده از باد بر بازوهای ما. همه چیزهایی که بود، رنگ می بازد در سنگ و بادهای زمین. چهره ها آب هستند. و آب سرانجام همیشه تبدیل به چهره می شود.



زندگی با حفره ی گردباد. پژواک. شکاف. تمام قالب های گچی ی حفاری شده. هر روز گم می شویم وقتی سعی می کنیم ببینیم چیزی را برای اولین بار.



ادامه می دهم که با خود بکشانم تغییرات را و آیینه ی
نوشته هام را از میان حساسیت روز و تلاشی
برای توضیح. زمانی طول می کشد تا بیاموزی
قانون ولگردی های زندگی را.
زمانی زیاد طول می کشد تا شک و تردید را از آن خود کنی.



نخست وقتی نزدیک ساحل و سنگ ها هستم می توانم پایان دهم به بازی در نقش خود. نخست آنجاست که بازی ی هر کس به پایان می رسد.



ابرها، چهره ها و ارواح در جهانِ خودشان زندگی می کنند. یک جهان خاص با یک زبلن خاص. یک جهان، جایی که ما فقط یک نشانه هستیم برای پیش بردن طنین.



درخشش و تصویر. هزارتوها و زبان سبک روح، شکل عوض می کنند. رویای پیش از تاریخ یا شاید فقط یک ژست ویران شده از باد که آرام می چرخاند خودش را که طرز ایستادنش را عوض کند.



بر فراز راهها رعد و برق در جریان است. هوا سزشار است از صداها چون ورق پاره های سفید نقاشی. از همه سو می آییم گردش کنان و منتظریم تا کسی تنشِ سطحی ی صورتِ ما را نقاشی کند. تلقین های ارواح سالخورده و راهها. حواس پنجگانه خود را عمیقتر بدرون حفر می کنند. نفسم را نگاه می دارم و خم می شوم بی سوی یک شانه ی نامریی.





طنینی از یک ویولون کم رنگ. یک لایه پوشاننده از زندگی ی زیرزمینی ی ماه. شکنندگی ی پاره پاره در شیشه نزدیک آخرین دماغه. بدینگونه است که موج می شکند...



مجسمه ی ابر. طلوع آفتاب. پژواکی گریخته است و نومیدانه آویزان می کند خود را در ژاکت بافتنی ی تو. حالا دیگر نمی دانم آدم نامش را چگونه در برابر اینه نجوا می کند.



کسی نمی داند دست چه را بیاد می آورد که روزی گونه های ما را لمس خواهد کرد. آن چیزِ زیرینِ حاضر که روزی کاری می کند ما ویران شویم، همیشه ما را جایی نزدیک اولین نگاه جاسازی می کند. نفس هایی که تنها می خواهند پنهان کنند خود را در یک پوست تنها.



صدا به آبها و قایق ها اجازه می دهد بیایند. همه جا ته مانده ها و کاج ها. نفس های متزلزل که گلو صاف می کنند. قلب به طرز وحشیانه ای به حرکت در می آید. من به زحمت می خراشم با یک تکه چوب، نقش ها و یادها را. راههای کوچک پایین بسوی قعر زمین جایی که ما زمانی به دنبال خدا می گشتیم.
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12

 


بازگشت