حال عجيب فکر راه رفتن‌ در چشمهای ادوارد مونش ایرج زبردست

نویسنده : ایرج زبردست
تاریخ ارسال : هفدهم فروردین ماه ١٣٩۶


حال عجيب فکر

راه رفتن‌ در چشمهای ادوارد مونش

ایرج زبردست


1

فکر ، یک خواهر شبیه خودش دارد که مثل دو پنجره روبروی هم ، روی یک دیوار سنگی هر روز  به یکدیگر نگاه می کنند . یک پنجره سپید و هرچه ادامه در سبز  ، یک پنجره سیاه و هرچه آه و تلخ .
هر عبوری ، هر چشمی که به آن دو فکر ، نگاه می کند  می ایستد و بعد با کمی نمی دانم ،آرام آرام از متن رد می شود . هر که  نگاه در هر پنجره حل کرد ، رنگ همان فکر می شود و فکر از او تا انتهای ارتفاع بالا می رود .

 



 

2

 یک فکر  با چراغ ، یک فکر بی چراغ . آفتاب در جستجوی سایه ، سایه در جستجوی آفتاب...


3

گاهی یک فکر با خودش آنقدر تنها می شود ، تنها راه می رود  ، که فکر می کند دیگر هیچ فکری او را نمی بیند . هر فکری  خوب  می داند همیشه  به دنبال هر فکر ، هزار فکر دیگر  راه می افتد . اصلا  کار فکر همین است که  مدام راه برود و  مدام راه را  به دنبال خودش  این طرف و آن طرف بکشاند.  حالا راه  به جایی  برسد یا نرسد  هیچ مهم نیست ، مهم این ست فقط باید راه برود و بر  چهره ی راه ، گاه رنگ سپید ، گاه رنگ سیاه بپاشد  . راه می داند ،اکثر فکرها ریگی به کفش دارند . تنها تعداد کمی از  فکرها هستند که پا برهنه ، رو به حقیقت راه را عریان از دروغ ، راه می روند .  فکر ، حتا در خواب لحظه ای بی راه نیست . فکر ، گاه مثل یک تابلوی سرخ  به ابعاد چند آسمان و چند ماه ، آنقدر عصبانی می شود،آنقدر جیغ می کشد  که  هر راه از ترس می خواهد  ، خودش را  در هفت چاه ویل پنهان کند...چهره فکر که سرخ می شود ، چهره ي هر چه تا هر چه ، نزدیک و دور ، کبود می شود .

گاه یک فکر ، فکر نمی کند که فکرهای دیگر درباره اش چه حرف هایی را زبان خواهند کرد  ، فکر فقط بی وقفه راه می رود . راه هم هر چه راه می رود ، یک قدم فکر او را بی قدم نمی گذارد.


4
دیشب خواب یک فکر را دیدم ،  فکر، پیراهن روشن اولین صبح  را بر تن داشت . فکر ، هر چه راه ، از آغاز آفرینش تا به امروز ، همه را در چمدانی سپید گذاشته و با خودش آورده بود . فکر قامت دور ، قامت نور ... زیبا بود ، زیباترین فکری که در  رویای هستی پر می زد . تمام سمت های من در شعف تماشا ، آیینه می شد . احساس می کردم خواب برای دیدن فکر در من  بیدار شده است . آن فکر مرا برد ،  برد تا فکر دیگری ، که جهان بدون رنگ را از راوی خلقت تهی می دانست .

...

یک اتاق با چند دیوار ، یک بوم نقاشی ، یک صندلی چوبی ، چند قلم مو .... سکوت ...

5

امروز فکر ، مثل یک اتفاق زیبا که  صبح او را در آغوش گرفته باشد ، آرام درِ اتاق را باز کرد و  بی هیچ حرفی رفت و روی صندلی نشست . کمی به بوم زل زد و بعد قلم مو را برداشت...

گاهی همه چیز ها نام خودشان را فراموش می کنند ، از سنگ و رود گرفته تا  فیل و درخت ، تا آسمان و ردپای لال و گویای اشیاء . امروز فکر ،  یک خانه ، رود ، درخت  ، ابر، دشت و آسمان،  همه را به اتاق دعوت کرد . حال عجیبی  داشت . خودم را که به جای فکر می گذارم می بینم چرا  در کناره های یک رودخانه پر از آب باید  زمین خشک باشد و تشنه ؟ حتما اتفاقی افتاده است که من و فکر از آن بی خبر هستیم . حتما جایی دارد آسمان ، بدون ابر می بارد اما  قطره های باران به زمین نمی رسند . دیگر هیچ چیز شبیه خودش نیست . رنگی به گوش رنگی می گفت :"خودم شنیدم فکری به فکر دیگر اشاره می کرد  دنیا شناسنامه اش را به بادها داده و نامش را عوض کرده است .  همه نامشان را عوض کرده اند .  یک روز می رسد آدم ها ، ما رنگ ها را نیز با یکدیگر اشتباه می گیرند . مثلا به زرد می گویند سرخ و به سرخ می گویند سبز .  دنیا دارد از فکر خالی می شود و هر چه راه هم برویم خالی تر می شویم . "
عجیب است خیلی عجیب ،دارد  هر شکلی جای شکل دیگر ، نام دیگر شکلی را  ، روی خودش می گذارد . پیکاسو حتما چیزی در گوش رنگها گفته است که رنگها به نظم  نامنظمي ایمان آورده اند . راستی چرا ادوارد مونش دارد در گوش درخت ها می گوید به زودی همه شما فیل خواهید شد .
 
6

 دیگر راهی جز ریختن راهها در چاه و خفه کردن فکرها  نمانده است . این روزها جهان خواب سطل زباله ای از رنگهاست که سگ یا گربه ای آن را بهترین رستوران دنیا می داند.

7

آن خانه ، آن اتاق ... بوم ... قلم مو ... صندلی ... هر روز آنقدر در‌ مونش راه رفتند  تا بی آن که موهای زمان را شانه کند ، با زبان رنگ ها جيغ كشيد : دیوانه ام اما نمی دانم چرا عقل جلوی من کلاهش را از سر بر می دارد...


بازگشت