شعری از بهزاد خواجات

نویسنده : بهزاد خواجات
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


برای آموزگار طعم گیلاس ها ...
---------------------------
صبح خوش!
من عباس کیارستمی هستم
حال تان چه خوب باشد و چه بد
من در چند نمای دور
نماهایی نزدیک بر جبین دارم
به میزانی که بر زبان بگذارید
و سوز بیاید از ماورای بحار
و مردی سایه اش را دربیاورد
بیندازد بر آفتاب
که این قدر شلوغش نکند
این آسمانِ آماده ی شلیک .
نگاه کن !
بخارِ هیچ را می بینی
که چه شکل هایی ساخته از اژدها
بر کولِ شاتره های کوتاه ؟
روزی که گفتم
به درختان شکسته نزدیک نشوید
گنجشکان آن قدر نشنیدند
که دیگر برای شما هیچ نامی نیست .
آرام تر !
آرام تر بباشید
که واژه ها سرسره اگر نباشند
دست کم ، ترنی هوایی هستند
لا به لای کون و فساد
که نیم لحظه مانده به پیری
ناگهان در مقابل این صخره های نارنجی
بفهمید که گم شده اید
و با لمس این انجیرهای عتیق
سطری از کتاب مقدس تحریر شود
که دوزخ را محال می کند .
ختم کلام این که
برای چشم های شما ختمی نیست
وقتی که ناگهان
خودِ خودتان اید
تا بشنوید :
عباس کیارستمی امضا نمی گذارد هرگز
تنها به آرامی می نویسد :
شب خوش!


بازگشت