شعری از محمد حسن مرتجا

نویسنده : محمد حسن مرتجا
تاریخ ارسال : بیست و نهم اسفند ماه ١٣٩۵


برخورده


اصلن فکر نکرده بودم
این که طنین و صدای تو را بنویسم
به کجاها که برنمی خورد؟!
فکر نکرده بودم

برخورده است از استخوان و پوست تا دوست

برخورده به سین های رها در هوا
که جمع کرده ام
بگذارم در جناغ کمان سینه ام
و زه را بکشم
به نشان این همه گرفتنی و ماندنی...

این جا سکوت انتهای هر شیی
به متن چهار عناصر برمی گردد
و به آدم
که بر لبه های لب ها به شکلی اغواگر از حروف
ایستاده است
نه معناها  که تیرهایی به خطا رفته اند

بله... گفتم... آدم
همین که می توانم
دم  را از او کنار بزنم
و جایش بنشینم
وتو را برای  آتش بازی  با
"ا"
صدا بزنم

بایست... بایستیم
و شعله هایت را کمند کن
شاید کلیدی که عمق به عمق می چرخد
از اشاره ی ما نیز بگذرد
و دف و آوازی که دست و دسته از پوست و رویمان
اما پیش از این
از سرایت تکثر این همه - برخورده
نگو
آدمی هست و همین جمجمه
و صف کشیده دنیا روبه روم
چون جمعه ای ابدی...


بازگشت