نگاهی به معشوق شعر فارسی لیلا درخش

نویسنده : لیلا درخش
تاریخ ارسال : چهاردهم اسفند ماه ١٣٩۵


نگاهی به معشوق شعر فارسی
- لیلا درخش :


بي شك مفهوم عشق از پركاربردترين موضوعات شعري ادبياتِ أكثرِ كشورهاست،شعرپارسي در آغازِ راه بيشتردرقالبِ قصايدِ مدحي موردِاستقبال قرارگرفت بديهي ست كه ازدلِ همين قصايد ، تغزّل هم جان گرفت،اماماهيّتِ معشوق باآنچه امروزبدان مي نگريم بسيارتفاوت داشت،به جرات مي توان گفت معشوق راه درازي رابراي صاحبِ وجه شدن تاشعرِافسانه ي نيما طي كرد،ازشاهدِشمشادقدِمذكور تا زيباروي مؤنث ، دراين ميان قالبِ غزل كه اوج گرفت حرف ازمعشوقِ عرفاني وآن جهاني هم برپيچ وتابهاي مسيرِ اشعارِعاشقانه افزود.
بعضی از منتقدان بر این باورند که عاشقانۀ شعر امروز، احساسهاي سطحی و رشد نیافته اي به عنوان شعر عرضه میکند و در اینگونه عاشقانه ها هرگز از عشق به عنوان یکی از زیباترین و پاکیزه ترین عواطف بشري یاد نشده است و شعر امروز عبارت است از مقداري تمنّا، مقداري سوز و گداز و سرانجام سخنی چند درمورد وصال که پایان همه چیز است...جلالی 1376: 43 گرچه این داوري در خصوص همۀ عاشقانه هاي شعر معاصر- به ویژه نمونه هاي متعـالی آن- درسـت نیست،اما مي توان به اين پرسشِ بنيادين رسيد كه چرا رويكردِشعرِپارسي به معشوق، به سمتِ تعالي وتكامل نيست؟اگرنگاهي گذرا به مفهومِ رايجِ عشق ،   درشعرشاعران بياندازيم،كمي انتظارمان از تعالي معشوق كاسته مي شود،
عاشقان به عشق زنده اند:
بگفت ازدل جداكن عشق شيرين
بگفتاچون زيم بي جان شيرين(نظامي)
اگرصدآب حيوان خورده باشي
چوعشقي درتونبود مرده باشي(وحشي بافقي)
ياعاشقي كه مستِ عشق معرفي مي شودو بعدهاعمدتا رنگِ عرفاني به خودمي گيرد:
مي بهشت ننوشم زجامِ ساقي رضوان
مرابه باده چه حاجت كه مست بوي توباشم(سعدي)
مارازخيالِ توچه پرواي شراب است
خُم گوسرخودگيركه خمخانه خراب است(حافظ)
ياترسيمِ دنيايي كه بدون عشق وخالي ازعاشقان هرگزقابلِ تصورنخواهدبود:
ازآن به ديرِ مغانم عزيزمي دارند
كه آتشي كه نميردهميشه دردلِ ماست(حافظ)
عشق واساس عشق نهادندبردوام
يعني خلل پذيرنگردد بناي عشق(وحشي بافقي)
هرجاهم مخاطب سردرگم ماندشاعران ، راه ورسم خودراجداازحدِفهم همگان دانستند واين امرهودعاملي شدبراي قلمدادِعرفاني اشعار چراكه عقل هم توانِ درك نداشت:
ملت عشق ازهمه دين ها جداست
عاشقان راملت ومذهب خداست(مولانا)
عقل كجاپي بردشيوه ي سوداي عشق
بازنيابي به عقل سرّمعماي عشق(عطار)
عشق دراشعارپارسي همواره بارسوايي همراه شده وكسي كه به دنبالِ اعتباراست بهتركه ازعشق بگذرد:
مارانه غم ننگ ونه انديشه ي نام است
درمذهبِ مامذهبِ ناموس حرام است(كمال خجندي)
نامم به بدي درهمه آفاق عَلَم باد
رسوا شده ي عشق توراننگ زنام است(حزين لاهيجي)
چهره ي تسليم عاشق هم خودازتصاويرِ قابلِ تأمُّل ِشعرپارسي ست:
گرمي كشندم ورمي كشندم
گردن نهادم چون پايبندم(خواجوي كرماني)
گيرم كه ازتوبرمنِ مسكين جفا رود
سلطان تويي كسي به تظلّم كجارود(سلمان ساوجي)
تعريفِ عشق وحال وهواي معشوق هم بي ره توشه ي غم تصورناپذيراست واين خود توجيهي شد بردوربودنِ عابدومعبود تاعاشق ومعشوق :
سلطانِ ازل گنجِ غمِ عشق به ماداد
تاروي دراين منزل ويرانه نهاديم(حافظ)
دل كه ازچاشني دردخبرداربود
پاس غم هاي توراخدمت مهمان داند(كليم كاشاني)
براين توصيف ِ معشوق ، اشعارِشاهدبازي هم كه افزوده مي شود، داستانِ معشوق به مراتب غمبارترازقبل جلوه مي كند:
ترسم كه بنفشه آب سيبت ببرد
بازارجمال دلفريبت ببرد(سعدي)
جوانانِ دانا ودانش پذير
سزدگرنشينند بالاي پير(عبيدزاكاني)
اما اين گنجينه ي عشق وعاشقانه سرودن به نيماكه مي رسد به حق هويتي ديگرمي گيرد.نیما را آغازگر تغزّل نو میدانند؛ عشق در شعر او، عشقی متفاوت با گذشته است و به گفتۀ بعضی از منتقدان سماع جنگلی است. باباچاهی 1384: 80 در شعر او، ابتدا عشق بـه معشـوق یـا انسان دیگر مطرح است، اما نیما به سرعت از این عشق عبور میکند؛ منوچهر آتشـی در مـورد گذر نیما از عشقهاي شیرین و دلکش میگوید: شگفت است نیما که انگیزه عمده اش در زندگی و روي آوردن به شعر، عشق کوتاه مدت دختري گویا ارمنی به نام صفورا بوده، هرگز شـعري چنان عاشقانه که اندکی هم بوي رمانتیسم از آن بیاید نسروده است. عشق براي او مثل جرقّه اي است که لحظه اي درون تاریک او را روشن میسازد...آتشی 1382: 111
اما اين تغيير بعد از نيما دوباره به همان وضع پيش ميل مي كند تا ترسيم چهره اي مستقل براي معشوق.هنوز هم شعرشاعرانِ معاصر تصويري جدا از تاثيراتِ ادبياتِ كلاسيك براي معشوق قائل نيست،همين امر يكي از دلايلِ ركودِ تشبيه وتوصيفات شعري ست،دراين ميان شعرشاملوقابلِ تامل است .
نگاه عاشقانۀ شاملو به زن هرچند به ظاهر شبیه نگاه شاعران گذشتۀ شعر فارسی سرشـار از خواستن زن و گفتن از زیباییها و خوبیهاي اوست، اما به واقع، تفاوتهاي بسیاري با آن دارد. زن- معشوق شاملو، مهربان و معصوم و بخشنده و شکیباست و در عین برخورداري از همۀ زیباییها، دردمند است. زنی است که -نان و رختش را در این قربانگاه بی عدالت/ برخـی محکـومی -کـه همان شاعر- عاشق باشد میکند.شاملو1380 :477 و مهمتـر از همـه، ایـن زنِ معشـوق، همسر عاشق-شاعر است نه هر زنی! و این چیزي است که در شعر و ادبیات گذشتۀ ما به چشم نمی آید؛حتي اگرنظامي درخسروشيرين ازآفاق گفت دقت داشته باشيدكه چندي ازمرگِ آفاق گذشته است .ازاينرو شعرشاملو رامي توان نمونه اي ازسنت شكني توصيفِ معشوق دانست.
عشق در شعر اخوان، ابتدا سطحی و کلیشهاي آغاز میشود؛ عشقی که نهایت خواسـتۀ عاشـق، پیوستگی جسمانی و غریزي است؛ نمونۀ چنین عشقی بـه ویـژه در برخـی شـعرهاي مجموعـۀ ارغنون، مثل عشق از یاد رفته و مجموعۀ زمستان رك اخوان ثالث 1362 : 9 در توصـیف معشوق شاعر (توران)وجود دارد و حتّی اخوان از معشوقش در شعر خویش همچون شاملو، نـام میبرد، اما کار او با شاملو تفاوت دارد؛ این عشق اخوان معمولاً با نوعی رندي همراه اسـت کـه شاعر به شیوه گذشتگان، حتّی از بیوفایی معشوق مینالد و از او گله میکنـد و میـان ایـن دو  گمگشـــــته بـــــر بـــــاد رفتـــــه فریــــــاد و فریــــــاد از تــــــو... چـــــون اخگـــــري در نیســـــتان آتـــــــــش زدي در نهـــــــــادم؟ فاصله وجود دارد: اي عشــــق از یــــاد رفتــــه بـــــاز آمـــــدي؟داد از تـــــو چــون شــد کــه از دوردســتان ناگـــه پریـــدي بــــه یـــادم )اخوان ثالث 1345 : 253( اما ذهنیت غنایی اخوان در آخر شاهنامه و از این اوستا، بـه سـوي عشـقی فراگیرتـر حرکت میکند؛ در این شعرها، معشوق رشد انسانی چشمگیري داشته اسـت و از موجـودي در مرز انسان بودن و نبودن و با جاذبههاي بی نظیر جنسی و به مثابه ابزار اطفاي نیاز جنسی مرد فرا رفته و آن اندازه تعالی یافته که تکیهگاه عـاطفی شـاعر باشـد... .بهفـر1386: 121 ، اي تکیهگاه و پناه/ زیباترین لحظه هاي/ پر عصمت و پرشکوه/ تنهایی و خلوت من/ اي شط شیرین پر شوکت من/ اي با تو من گشته بسیار/ در کوچه هاي بزرگ نجابت... )اخوان ثالث 1363 : 73
شعرِ سهرابِ سپهري هم بي بهره ازتصويرزن نيست ،سپهري در سه شعر مهم خود به طور آشکار از زن یاد میکند؛ صداي پـاي آب، مسـافر و همیشه. شاعر در صداي پاي آب از تجربۀ عشق زمینی میگویـد و البتّـه چنـدان بـه آن نمیپردازد و از آن عبور میکند، گو اینکه این عشق چندان دوامی هم در زندگی شـاعر نداشـته است: من به مهمانی دنیا رفتم.../ رفتم از پلّۀ مذهب بالا.../ تا هواي خنک استغنا/ تا شب خیس محبت رفتم/ من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق/ رفتم، رفتم تا زن،/ تا چراغ لـذّت /سکوت خواهش،/ تا صداي پر تنهایی... سپهري 1381: 277 در این شعر، زن نماد عشق زمینی است و شاعر از آن به چراغ لـذت تعبیـر مـیکنـد.
اين مسيرِ ناهموارِ معشوق درشعرِشاعران ، تصويري  عمدتا متناقض ازمعشوق را نمايان مي سازد،دراين توصيفِ عشق،جايگاهِ شاعرانِ زن بعدازفروغ  وتصويري كه او ترسيم مي كندنيزقابل تامل است ،وبه جرات مي توان گفت بعداز اومعشوق،درشعرزنان هويتِ بيان مي يابد،وبه عبارتي شاعرانِ زن هم به توصيفِ حال وهواي عاشقانه خودمي پردازند كه به صورت مستقل بدان اشاره خواهم كرد.آنچه تاكنون به طوراختصارآمدبيانگرِچهره ايست كه نه تنهارشك برانگيزنيست بلكه ذهنِ مخاطب را معطوف به اين نكته مي كند كه عشق بااين دردوزجرِجانكاه اش چگونه توانِ  تولدي دوباره در معشوق رادارد؟وچرا عشق درنگرشِ شاعرانِ مابيشتر،حكمِ تخريبي دارد؟...
[Forwarded from لیلا درخش]
شعرِ فروغ فرخزاد نه تنها به عنوان شعرِ يك شاعرِ زنِ جسور،داراي ارزش واعتبار است بلكه تغييرِ مقامِ معشوق هم در شعرِوي قابلِ تامل است،سه مجموعه ي نخستِ فروغ،تصويرزني مهرطلب را نمايان مي سازد،اين مهرطلبي بيش ازآنكه خصيصه ي شخصيتي فروغ باشد حاصلِ القاي تصويرِ زنِ خوب دربرابرمرداست،اما فروغِ بعدازجدايي ازپرويزِ شاپوركم كم در حالِ تغييرِ روحي پيش مي رود،فروغ  هرگز مثلِ زنانِ ديگرلعن ونفريني نثارِ شرايط موجود يا مسببان اين امرنمي كند وجز يك بار باطعنه از ريسمانِ عدالتي كه اجازه ي ديدارِ فرزند رانمي دهد حرفي به ميان نمي آورد،شايد همين مشكلاتِ شخصي روز به روز از او فردي متفاوت از آنچه بود مي سازد،زني كه حال حقِ خود را از زندگي مطالبه مي كند ،اززنانگي اش بي هيچ لرزشي حرف مي زند ودر پي رهايي خودش و تك تك واژگانش تلاش مي كند،اين بار اگر از عشق مي گويد ديگر آن را نه در لفافه ونه در پوششي ازعرفان بيان مي كند،بلكه او به راحتي از تجربه هايي كه شعر اورا تاتبديل شدن به بخشي ازوجودش  همراهي مي كند ،حرف مي زند،اين تجربه ها ، مستقل از برخوردِ جامعه يا حتي خود معشوق براي او داراي هويت است .اين بيان ، اتّفاقی تازه در شعر عاشقانۀ فارسی است. ذهن بی پروا و طغیانگر فروغ از همان ابتدا خواهـان عشق سوزان است . در شعرِ فروغ سه دسته بندي:غريزه،احساس،عقل،موج مي زند، درشعرهاي نخستين فروغ گاه اين دسته بنديها به هم آميخته مي شود ولي فروغ به سرعت به يك درك آگاهي نسبت به عشق مي رسد،تعريفي كه به تدريج بي نياز ازتوجه معشوق ياقضاوتهاي اجتماعي ست.اتفاقا عشقي كه فروغ تجربه مي كند دراو امكانِ تغيير را فراهم مي كند واوراازشاعري كه  پيشتر در وصفِ هيجانهاي زنانه شعرمي سرود به شاعري كه ازعشق به وحدتي كه حتي سابقه در همان يگانگي هاي عرفاني دارد مي رساند.
براي مثال در شعراسير رويكردشاعر به معشوق ،محبوبي دست نيافتني ست:تورامي خواهم ودانم كه هرگز
به كأم دل در آغوشت نگیرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
أمامعشوق در دفتر تولدي دیگر، نمودي از هستی است و شاعر میخواهد با او به وحدت برسد و باز هم این عشق به تمام اجزاي هستی می پیوندد؛ گاهی باران میشود، گاهی آتش و در همه حال، با جان و دل شاعر می آمیزد:دیدم که بر سراسر من موج می زند/ چون هرم سرخ گونۀ آتش/ چـون انعکـاس آب/ چـون ابري از تشنّج بارانها... همان، ص216
و در إيمان بياوريم به آغاز فصل سرد:
و این منم
زنی تنها
در آستانهٔ فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی
دوباره زني ، تنها ورها درخودتصويرمي شود،امااين بارزني بادركِ خوب ازعشق آنهم كاملا زميني وتخليه ي هيجانهاي زميني،شاعري كه ازتن عبور مي كند وبه ازدغدغه ها وحتي عشقهايي والا تَر مي انديشد،اين تحول به قدري عظيم است كه چهره ي فروغ درايمان بياوريم به آغازفصل سرد رابه راحتي مي توان چهره ي مستقل از آثارگذشته اش دانست،آنچه اتفاق مي افتدهمين تغيير است.كه موضوع صحبت نگارنده است،كه پيشترباعنوان تجربه ي نودربابِ معشوق پارسي ازآن يادكرديم،شايدنمونه ي مريدومرادي آن درادبيات كلاسيك ما نزدمولاناوشمس باشد،اما نمونه اي كه  درشعرفروغ اتفاق مي افتدباز يك تفاوت بنيادين دارد،فروغ ازعشقي زميني ازبعدي جسماني ازهنجارگريزي  وعصياني كه دراورخ مي دهد به اين تغيير مي رسد،ازاينروبي شك  تجربه ي عاشقانه ي اومنحصربه فرداست حداقل درشيوه ي بيان.....


بازگشت