شعری از امید روزبه

نویسنده : امید روزبه
تاریخ ارسال : بیست و سوم بهمن ماه ١٣٩۵


سرما زده و چيزى
جز پرچماى مشكى
از پنجره پيدا نيست

هرچند توو آبادى
نزديكِ هزار ساله
هيچ پنجره اى وا نيست

ماهى كه سرش گرمِ
ماهى گلىِ حوضه
مهتابُ رو نشون ميده

يه بچه ى ديونه
با چوب توى دستش
هى ماهُ تكون مى ده

مردم همه بيدارن
خواب ابدى دارن
سرماى بدى دارن

اونقدر كفن كرده ن
چند ساله كشاورزا
جز پنبه نمى كارن!

اين لحظه،همين حالا
اون سايه ى مو قرمز
با خنده كجا ميره

البته شنيده م كه
ميگن زنِ مش جعفر
امشب سرِ زا ميره!

 بى بى توو تنورش موند
سنجاق سرش مونده
اما خود بى بى نيست

بى بى كه خودش مى گفت:
هيچ حادثه اى اينجا
جز مرگ طبيعى نيست

 اونقدر طبيعى كه
هر كوچه با دست برف
هر روز كفن ميشه

ديوار به ديوارِ
هر كوچه ى آبادى
عكساى اهاليشه

بقال سرِ كوچه
هم معتمدِ ماهاس
هم محرم امواته

اونقدر عزا ديده
هرچى بگه تلقينه
هرچى بده خيراته

خوابه يكى از پلكاش
چشماش به در خُشكه
با عينك بد بينش

يكدست شده چشماش
يك عمره كه دستاشو
گم كرده توو آستينش

بيچاره مش اسماعيل
يك عمر از عزراييل
صد مرتبه خواهش كرد

تا يادمه غمگين بود
تا اينكه زمين خورد و
تابوت بلندش كرد!


بازگشت