«که شهیدانِ که» نگاهی روایت شناختی به بیتی از حافظ حامد رمضانی

نویسنده : حامد رمضانی
تاریخ ارسال : نهم بهمن ماه ١٣٩۵


«که شهیدانِ که»
نگاهی روایت شناختی به بیتی از حافظ
حامد رمضانی

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان؟!  
(حافظ)

بیت بالا بیت هشتم و ماقبل آخر غزل شماره 387 دیوان حافظ به تصحیح غنی و قزوینی است. راوی (حافظ) در این غزل ابتدا از مواجهه ی خود با «شاه شمشاد قدان» می گوید. شاه علاوه بر شمشاد قدی و جمال ظاهری  از شیرین دهنی و حلاوت کلام نیز بهره مند است. او حافظ را از آن روی که «چشم و چراغ شیرین سخنان» و شاعری زبردست و پرآوازه است به بندگی خویش فراخوانده و در ازای این خدمت، برخورداری از ثروت (پر کردن کیسه از سیم و زر)، لذت  (شاد خواری و برخورداری ازسیم تنان)، و مقامی رفیع (رسیدن به خلوتگه خورشید) را به راوی وعده می دهد. شاه شمشاد قدان در ضمن راوی را به تکیه نکردن به جهان امر می کند و این گفته در روایت غزل وجهی فرازمینی و قدسی از شخصیت او را نمایش می دهد. راوی درویش، ای بسا به سبب رعایت شان و حرمت، تنها مخاطب سخنان شاه است و کلامی خطاب  به خسرو  نمی گوید. در ادامه راوی پندی از «پیر پیمانه کش» را به خاطر آورده و نقل می کند که این گفته متضمن پرهیز از اغیار (اهرمنان و پیمان شکنان) و وفاداری به دوست (مرد یزدان) بوده است. تا اینجا روایت غزل به نحوی است که جذب شدن راوی به سمت شاه شمشاد قد کاملا منطقی و مطلوب جلوه می نماید. با نقل این خلاصه از روایت ابیات غزل به بیت مورد بحث می رسیم. من بعید نمی دانم که تغییر ناگهانی فعل از گذشته ی ساده (و افعال امر و مضارع که درواقع نقل قول مستقیم از سخنانی هستند که در گذشته بیان شده اند) به گذشته ی استمراری و گسست زمانی و روایی ایجاد شده با فعل «می گفتم» و ذکر زمان و مکان نسبتا مشخص در بیت مورد بحث تصادفی بوده باشد. همچنین از منظر دستوری فعل گذشته ی استمراری در جملات مرکب جمله واره ی پایه ی روایت است و زمینه ی روایت را تعیین می کند. مثلا وقتی می گوییم: «داشتم کاری انجام می دادم که ناگهان اتفاقی افتاد» در قسمت اول جمله ظرف زمانی اتفاق بیان می شود. بنا بر این با استفاده از این ساختار دستوری در این بیت نیز ظرف زمانی جدیدی تعریف می شود و در این ظرف زمانی جدید گفتگویی کوتاه میان راوی و صبا در می گیرد.  با توجه به فاصله ی بین سطرهای منسجم قبل و این سطر احتمال تغییر در موقعیت راوی از درویش به خادم شاه بنا بر منطق داستان احتمال غریبی نیست.  حضور راوی در «چمن» ـ که علی القاعده ملک شاه شمشاد قد است ـ و هم کلامی او با «صبا» که نقشی حاجب گونه در این بارگاه دارد، این احتمال را تقویت می نماید. به هر روی این بیت تنها بیتی است که راوی (حافظ) غیر از گزاره های خبری، توصیف و نقل گفتار شخصیت های دیگر، خود به عنوان شخصیتی فعال در داستان سخنی پرسشی را خطاب به شخصیتی دیگر(صبا) بیان می کند. این بیت نقطه ی عطف روایت و محور تنش متن است. در پاسخ این  پرسش، «صبا» او را به گذشتن از خیر پاسخ، تغییر دادن موضوع صحبت، اجتناب از سخنان تلخ و صبر دعوت می کند.

بعد از نقل این مختصر از روایت کلی غزل با طرح سوالی به تنها بیت غزل که از زبان راوی (حافظ) بیان می شود می پردازیم.

سوال:
چرا حافظ در اینجا از ترکیب «چمن لاله» استفاده کرده است؟ آیا چمن را با دشت برابر گرفته  است؟ و آیا ترکیب دشت لاله منطقی تر به نظر نمی رسد؟
جواب:
چمن در اصل اسم مکان است به معنی گلزار، مرغزار، کوچه باغ و زمین سبز و خرم. معنای متداول و عامیانه ی چمن به معنای «سبزه» تقریبا در ادبیات قدیم وجود ندارد و این معنای امروزی بعدها به واژه ی«چمن» اضافه شده است. بنابراین «چمن لاله» معنی اولیه اش می شود لاله زار یا بوستان لاله. نکته ی دیگر اینکه «چمن لاله»، برخلاف دشت لاله، از روی عمد بوجود آمده و کاشته ی دست کسی است. به خاطر همین عمدی بودن ایجاد چمن است که حافظ از سر اعتراض و حیرت سوال می پرسد. نکته ی دیگر در معنی چمن این است که این نوع باغ را بیشتر برای تفریح و تفرج و معاشقه می ساختند.  اصلا چمن با چم و چمیدن نیزهم خانواده است. چمیدن یعنی با نازراه رفتن و همچنین پیچ و خم خوردن. به راهی که دو طرفش گل و بوته کاشته بودند هم می گفتند چمن. پس چمن جای گشت و گذار و عشوه گری است. چمن از یک طرف محل با ناز گذر کردن عشوه گران است و از طرف دیگر محل پیچ و تاب خوردن گل ها و گیاهان. شما این تصویر دو گانه را دقیقا زمانی می بینید که نسیمی درچمن بوزد؛ نسیم صبا با ناز می خرامد و گذر می کند و با گذرش لاله ها را پیچ و تاب می دهد. در این تصویر، حافظ که استاد حافظه و تداعی است دقیقا تمام وجوه معنایی نزدیک و دور «چمن» را تداعی می کند: گلزار، محل گذر، ناز کردن، خرامیدن و پیچ و تاب خوردن.
همین تداعی هاست که حافظ را به پرسش دردمندانه وهستی شاختی اش دچار می سازد و باز هم به یاری همین تداعی هاست که شعر حافظ شبکه ی نشانگانش را شکل می دهد. «سحر» در اغلب ابیات حافظ زمانی ازلی است و «صبا» نسیمی از جانب ملکوت و البته منجی و رهایی بخش. اما حافظ اینجا با سحر و صبا چندان همدل نیست. او با استفهامی کنایی مچ تاریخ و ملکوت را میگیرد که خون این همه انسان بیگناه برای تفرج و تفریح چه کسی و به دست چه کسی ریخته شده است؟ صبا که نسیم رویش گل ها بوده حالا دیگر خودش به نوعی عامل جنایت است و خونین کفن شدن لاله ها از پیچ و تابی است که عبوراو به جان ایشان افکنده است.
در ادبیات کلاسیک فارسی کلمات مزرع وچمن به صورت استعاری برای آسمان هم کاربرد داشتند. حال اگر با در نظر داشتن  این وجه معنایی به بیت نگاه کنیم میان چمن و لاله و سحر نسبت و تداعی تازه ای برقرار می شود؛ آسمان سحر که پیش از طلوع آفتاب فلقی به سرخی خون لاله ها دارد بعدی کیهانی به ماجرا می بخشد. چمن مکانی زمینی و اما همچنین استعاره ای از فلک است: «چمن سبز فلک را چمن آرايی هست»* و پرسش حافظ اتفاقا همین آفریدگار «چمن آرا» را نشانه می گیرد. «خونین کفن» شدن لاله ها در زمین، انعکاسی آسمانی می یابد تا خون جاری شده برچمن دراعجازی شاعرانه با سرخی فلق در صبح ازل این همانی گردد. «خونین کفن» شدن لاله ها استعاره ای چند وجهی و پارادوکسیکال است، زیرا خونین کفن شدن اگرچه  کنایه از کشته شدن و مردن است اما برای لاله ی سرخ رنگ این صفت نفس شکفتگی و تولد است. در واقع لاله برای شکوفایی چاره ای جز این خونین کفنی ندارد. شاه «چمن آرا»، در سحرگاه آفرینش، صبا را به جان لاله انداخته و از همان نخستین لحظه ی شکفتنش او را به شهادتی خونین محکوم کرده است.
در پاسخ این پرسش شبهه آمیز، «صبا» از «حافظ» می خواهد که حد و حریم اسرار بارگاه شاه را رعایت کند و از تکرار این سخنان تلخ و گزنده پرهیز نماید. او ساده دلانه و خیرخواهانه حافظ را به حکایت از «می لعل» و صحبت «شیرین دهنان» سفارش می کند، غافل از اینکه آن کس که رد خون لاله را بر چمن دیده است «شراب» را هم «تلخ» و «مردافکن» پیمانه خواهد کرد.**


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* مصرعی از صائب تبریزی
حافظ نیز از ترکیب «چمن آرا» برای آفریدگار استفاده کرده است: «من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست / که از آن دست که او می کشدم می رویم» و «جان فدای دهنش باد که در باغ نظر/ چمن آرای جهان خوش تر از این غنچه نبست»

** «شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش» (حافظ)
اين هم متن کامل غزل ٣٨٧ ديوان حافظ (تصحیح غنی و قزوینی)⬇️



شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
 
 (حافظ)


بازگشت