شعرهایی از شاکـر لعیبی شاعر عراقی ترجمه:حمـزه کوتی

نویسنده : حمـزه کوتی
تاریخ ارسال : نوزدهم دی ماه ١٣٩۵


شاکـر لعیبی شاعر عراقی
ترجمه:حمـزه کوتی

 
شاكر لعيبي شاعر و مترجم و عراقي ىر سال 1956 متولد شد. او در رشته ی جامعه شناسی دکترای خود را از دانشگاه لوزان سویس گرفت. از زبان فرانسوی اشعاری از ریلکه و رنه شار و هنری میللر به عربی ترجمه کرده است. او دارای شناسنامه ی ژنوی است و اکنون در جنوب تونس به تدریس می پردازد. علاوه بر ترجمه و شعر کتاب های در زمینه ی تاریخ هنرهای عربی مثل خوشنویسی و نقاشی تالیف کرده است. کتاب هایي نیز درباره ی شعر معاصر و خصوصا ً قصیده النثر عربی نوشته است.


مجموعه شعرهای او عبارت اند از: انگشتات سنگ، متافیزیک، عقیق مصری، چگونه، سنگ صیقل یافته، ریشه ها و بال ها، گوشه گیری قوچ در برج خویش، دور و نزدیک .                                                                 


جاده ی کارل ووگت

 

گلوی من از هیاهوی گنجشکان پاره می شود. گلوی من پاره خواهد شد از گریه ی تازه چون دانه های انگور. گلوی من پر از بوی نمک و در حال پاره شدن است. در گلوی من پرتوی از نور است شبیه تیزی چاقو:

گلوی گشاده ی  من بر میز

به تنهایی می تپد بر چوب درخت راش

وپروانه ها بر گرد آن بال می زنند.

ـــــــــ

 

اشیاء ابن ِ سیرین

 

بر در مسجد، سگ ِ ابن ِ سیرین خواب می بیند. دستمال ِ تپنده ی او بر چوب ِپنجره خواب می بیند. پای پوش ِ یمانی اش دم ِ در خانه خواب می بیند. کتاب طلاکوب شده اش بر رف ّ خواب می بیند. جُبّه ی سیاه آویخته اش بر رخت آویز دیوار خواب می بیند. دیگ  مسي خواب می بیند. جا مرکّب در تاریکی ِ صندوق خواب می بیند. دخترانش بر روی حصیر همدیگر را به آغوش می کشند و خواب می بینند. شیشه ی دارو خواب می بیند. همه ی اشیاء موجود در خانه اش خواب می بینند. آنگاه از مخفی گاه های خود بيرون می آیند:

مگر عصای خیزرانش که نشانه ی شب را بیدار گذاشت

مگر ادوات نفی در دفتر نحو که خواب نمی بیند

مگر شبحی که پشت پرده به کمین نشسته است.

ـــــــــ

 

مسخره است  

 

در میخانه ی هستی ابن سیرین به ابن خلدون گفت : «مسخره است»  

ابن خلدون گفت: «نه، آنچه تو می گویی مسخره است.»

هیاهو در آمیخت با رف ـــ رف ِ فرشتگان نامرئی

که بر میزها می کوفتند:

مسخره است آنچه دیروز گفتی

مسخره است آنچه امروز گفتی

مسخره است آنچه در این لحظه می گویی.

ـــــــــ

 

رمانتی سیسم

 

هر دو بر گرد دیگری اوج گرفتند، باد و پروانه. تا بنگرند کدام یک از ایشان سبک وار تر است. بادها همگی تنوره کشیدند بر گرد او تا فریب اش بدهند و با او ازدواج کنند. اما او سعادتمندتر بود در زندگی کوتاه اش با لباس برزگری اش و با چشم های خدایان کشت زاران:

جان باکره در اوست

جان باد در اوست

و نفس های گیاهان بلند.

ـــــــــ

 

کمی هوا

 

از زغالی که از « باب العَسَل » خریدم، کلاغ ها برخاستند. آنگاه قارقار کردند قبل از آنکه در هیاهوی بازار گم شوند. انگشت های زغال فروش، عروسی زنگی است فرو شده در لذتی والا. با خیش فرو آمدم و بوی کباب را دنبال کردم که در شب عید بزرگ، از کوچه ی بن بست می آمد.

زغال با تاریکی یکی شد. کوزه های من در زیر نور چراغ عریانی هستند که ایستاده است و کلاهی فقیرانه دارد.

آنجایی که ایستاده بودم:

کمی هوا می خوردم که از خانه جلوتر می زد

هوا، هوا، هوا

کمی هوا بس است.

ـــــــــ

: یکی از دروازه های شهر تونس پایتخت تونس

 

فکر نکن

 

فکر نکن. پیش گویی باش که در زیر باران می رقصد. چهره ات را با چرخش شتابانت در گرد خویشتن پاک کن. کاشف جامه ی بلند تابستانی باش که نمی اندیشد هیچ جز به صعود و فرود. بال های کبک روییده بر دوش های فرشتگان ِ درونت را به کار نگیر. بر مرگ فرود نیا، تا او نیز بر تو فرود نیاید. در جهل جاهل بمان:

آنجا که تاریکی  شاخ و گل دارد

آنجا که همراه جادوگران

با طلسم و وِرد و مثل ها جادوگری می کنی.  

 


بازگشت