داستانی از آنتون چخوف برگردان : شایان محسنی خرمی

نویسنده : شایان محسنی خرمی
تاریخ ارسال : بیست و نهم آذر ماه ١٣٩۵


بلیت بخت آزمایی

آنتون چخوف

برگردان شایان محسنی خرمی

 

ایوان دمیتریچ[1] ، مردی از طبقه متوسط اجتماعی بود که با درآمد هزار و دویست تا در سال همراه خانواده اش زندگی میکرد و از رقم درآمدش بسیار راضی بود، بعد از شام روی مبل نشست و شروع به خواندن روزنامه کرد.

همسرش در حالی که میز را تمیز میکرد به او گفت: "یادم رفت که امروز به روزنامه نگاهی بیندازم. بگرد ببین فهرست برندگان را دارد."

ایوان دیمیتریچ گفت:" آره، اینجاست. اما مگر بلیتت باطل نشده؟"

"نه؛ تا سه شنبه تمدیدش کردم."

"شمارش چیست؟"

"ردیف 9499 شماره 26."

"بسیار خوب .... میگردیم دنباله.... 9499و26."

ایوان دمیتریچ اعتقادی به برنده شدن در بخت آزمایی نداشت، و معمولا نمی خواست که به جستجو در لیست برندگان تن دهد. اما از آنجایی که روزنامه مقابل چشمانش بود و کار دیگری برای انجام دادن نداشت، انگشتش را در طول ستون شماره ها حرکت داد. در کمال ناباوری ، اندکی پایین تر از دومین ردیف از بالا، چشمش به رقم 9499 افتاد! باورش نمیشد، با عجله روزنامه را روی پا هایش انداخت،  بدون اینکه نگاهی به شماره بلیت بیاندازد، مانند فردی که دوش آب سرد گرفته باشد، خنکی مطبوعی در عمق سینه اش حس کرد؛ حسی سوزناک، وحشتناک و شیرین.

با صدایی آرام و لرزان گفت:"ماشا[2]، 9499 ایجاست!"

همسرش چهره حیران و وحشت زده او را دید و دریافت که شوخی نمی کند.

رنگ از چهره اش پرید و سفره تا خورده را روی میز انداخت و پرسید:"9499؟"

"آره، آره.... واقعا اینجاست!"

" شماره بلیت چی؟"

"ها، آره! شماره بلیت هم هست. اما صبر کن.... منتظر باش! نه، ولی به هر حال شماره ردیف ما ایجاست! میفهمی..."

ایوان دمیتریچ همسرش را میدید و بسان کودکی که جسم براقی به او نشان داده اند، نیشش را تا بناگوش باز کرد. همسرش هم میخندید؛ برای هر دوی آنها مطابقت شماره ردیف ها بقدری خوشحال کننده بود که هیچیک تلاشی برای یافتن شماره بلیت برنده نکردند. آزار کسی با دادن امید واهی به وی از امکانات آینده بسیار شیرین و بسیار مهیج است!

بعد از سکوتی طولانی ایوان دمیتریچ گفت:"این ردیف ماست، پس احتمالش هست که ما برنده باشیم.فقط احتمالش هست، اما هست!"

"خب، حالا ببین!"

شایان محسنی خرمی"کمی صبر کن. وقت برای ناامیدی زیاد است. شماره تو در ردیف دوم از بالاست، پس جایزه اش هفتاد و پنج هزار تاست. این تنها پول نیست بلکه قدرت است، سرمایه است! چند لحظه دیگر من به لیست نگاه میکنم و آنجا -- نوشته 26! هان؟ میگویم، شاید ما برنده شدیم.

 زن و شوهر شروع به خندیدن کردند و در سکوت به هم خیره شدند. احتمال برنده شدن مبحوتشان کرده بود؛ نمیتوانستند چیزی بگویند و حتی تصور کنند که آن هفتاد و پنج هزار تا را برای چه میخواهند، چه خواهند خرید و کجا خواهند رفت. فقط به رقم های 9499 و 75000 فکر میکردند و در تخیلات خویش ارقام را متصور میشدند، در حالی که ابدا نمیتوانستند  به شادکامی که خود محتمل تر بود بیاندیشند.   

ایوان دیمیتریچ در حالی که روزنامه را در دست داشت به اینسو و آنسو میرفت. هنگامی که از آن سرگشتگی اولیه آسوده شد شروع به اندکی خیالبافی کرد.

او گفت:"اگر ما برنده شویم، همه چیز تغییر خواهد کرد و زندگی جدیدی خواهیم داشت! بلیت مال توست، اما اگر مال من بود، اول از همه، بیست و پنج هزار تای آنرا خرج یک ملک درست و حسابی میکردم؛ ده هزارتا هم برای مخارج ضروری از قبیل مبلمان ... مسافرت...پرداخت بدهی ها و غیره... چهل هزارتای دیگر را هم در بانک میگذاشتم و سودش را میگرفتم."

همسرش که نشسته بود و دستهایش روی دامنش بود گفت:"آره، یک ملک، خیلی خوبه."

"جایی در استان تولا[3]یا اُریول[4]... دیگر نیازی به ویلای تابستانی نخواهیم داشت، به علاوه، درآمد همیشگی هم خواهیم داشت."

همینن طور تصاویری که هرکدام دلپذیر تر و شاعرانه تر از دیگری بودند، خیالش را مشغول کردند. در تمام این تصاویر او خود را سیر، آرام، سلامت، گرم وحتی داغ میدید!اینجا، بعد از خوردن یک سوپ تابستانی سرد و یخی، او به پشت روی شن های سوزان در کنار جویی یا که در بوستان  زیر درخت لیمویی دراز کشیده است... گرم است... پسر و دختر کوچکش در کنارش می لولند، در شن ها چاله میکنند و یا در چمن ها کفشدوزک میگیرند. او به آرامی چرت میزند، به چیزی فکر نمیکند، حس میکند که نیازی ندارد امروز، فردا یا که پس فردا به اداره برود. وقتی که از بی حرکت دراز کشیدن خسته میشود، به کشتزار درو شده پا میگذارد یا به جنگل برایچیدن قارچ و تماشای روستاییان هنگام ماهی گیری با تور میرود. وقتی که خورشید غروب میکند حوله و صابونی برمیدارد و به سمت خزینه  میخرامد جایی که از سر لذت لباس ها را از تن میکند، به آرامی دست بر سینه عریانش مکشد و به داخل آب میرود و در آب، کنار حباب های صابون کدر، ماهیان کوچکی به عقب و جلو شنا میکنند و علف های دریایی سرشان را تکان میدهند. بعد از حمام گرفتن هم نوشیدن چای با رول های خامه و شیر... قدم زدن در شب یا انجام بازی وینت[5] با همسایه ها.

همسرش که او هم در حال رویا پردازی بود و از چهره اش آشکار بود که محسور تفکراتش است، گفت:"آری، بسیار خوب است که ملکی بخریم."

ایوان دمیتریچ پاییز را با باران هایش، با آن شب های سردش و تابستان های سنت مارتینش[6] تصور کرد. در آن فصل او می بایست به مدت طولانی تری اطراف بوستان قدم بزند تا به شدت احساس سرما کند، سپس بطری بزرگ ودکا را سر بکشد، قارچ نمک سود و خیار شور بخورد و باز هم... بنوشد... بچه ها از آشپزخانه باغ دوان دوان با هویج و تربچه هایی که بوی گِل تازه میدهند خواهند آمد.... و سپس روی مبل دراز به دراز میخوابد، با فراغت خاطر صفحات مجله مصوری را ورق میزند، و یا صورتش را با آن میپوشاند، دگمه های جلیقه اش را باز میکند و خود را تسلیم خواب میکند.

تابستان سنت مارتین منتهی به هوایی ابری و غم انگیز شده است. روز و شب باران میبارد و درختان عریان میگریند، باد سرد و مرطوب است. سگها، اسبها و مرغ ها همه تر و پریشان و افسرده هستند. جایی برای رفتن نیست؛ روزها میشود که آدم نمیتواند بیرون برود؛ باید از این سو  به آنسوی خانه قدم بردارد و با نا امیدی به پنجره خاکستری نگاه کند. کسل کننده است!

ایوان دمیتریچ مکث کرد و به همسرش نگاه کرد.

گفت:"میدانی ماشا، من باید برم خارج از کشور."

شروع کرد به تفکر به این که چقدر خوب خواهد بود در اواخر پاییز به خارج از کشور سفر کند، جایی مانند جنوب فرانسه...ایتالیا... یا هند!

همسرش گفت:" من هم حتما باید به خارج از کشور برم. اما به شماره بلیت نگاه کن!"

"صبر کن، صبر کن!...."

دمیتریچ در اتاق قدم زد و به اندیشیدن ادامه داد. به ذهنش خطور کرد که: چه میشد اگر واقعاً همسرش به خارج از کشور مرفت؟ تنهایی به سفر رفتن در جمع زنان عیاش و بازیگوش که در لحظه زندگی میکنند لذت بخش است، نه زنی که در کل مسیر فقط به بچه هایش فکر میکند و از آنها سخن میگوید، آه میکشد و سر خرج کردن هر پول سیاه از وحشت میلرزد. ایوان دمیتریچ همسرش را  در قطار با انبوهی از جعبه ها، سبدها و ساک ها تصور کرد که دارد افسوس چیزی را میخورد، از باران شکوه میکند که مسبب سر دردش است و از اینکه پول زیادی خرج کرده شاکی است.... در ایستگاه او باید دائماً به دنبال آبجوش و نان و کره باشد.... همسرش شام نمیخورد چراکه بسیار گران است...

با برانداز کردن همسرش به این فکر کرد که "او برای هر خرج کوچکی غرلند خواهد کرد، بلیت بخت آزمایی مال اوست نه من علاوه بر این چه فایده ایی دارد که او به خارج از کشور برود؟ آنجا چه میخواهد؟ میدانم ...او خودش را در هتل حبس خواهد کرد و مرا از دیدگانش دور نخواهد کرد."

 برای اولین بار در زندگی به این امر فکر کرد که همسرش پیر و بد قیافه شده و همیشه بوی آشپزخانه میدهد، درحالی که خودش هنوز جوان با نشاط و سلامت است و میتواند به راحتی تجدید فراش کند.

با خود فکر کرد" البته، همه این ها مزخرف است. اما ... چرا او باید به خارج از کشور برود؟ چه عایدی برایش خواهد داشت؟ اما او به هر حال خواهد رفت، البته که میرود... میتوانم تصور کنم...که حقیقتا همه جا برایش یکسان است، فرقی ندارد که ناپل[7] باشد یا کلین[8]. او تنها سد راه من خواهد بود. من باید تابع او باشم. میدانم که چطور مانند زنی عادی، به محض بدست آوردن پول آنرا در جایی محبوس خواهد کرد ... از من پنهانش خواهد کرد... مراقب خویشاوندانش خواهد بود و بر سر هر پول سیاه به سرم غر خواهدزد."

ایوان دمیتریچ به خویشاوندان زنش فکر کرد. تمام برادر ها و خواهر ها و عمه ها و عمو ها به محض شنیدن خبر برنده شدن به اینجا میخزند، مانند گدایان ناله میکنند و به طرز آزار دهنده ای لبخند های ریاکارانه و متملقانه خواهند زد. این افراد پست و منفور! اگر به آنها چیزی بدهی بیشتر طلب میکنند؛ در حالی که اگر از آنان امتناء کنی، فحاشی میکنند و افترا میزند، و تمام بد اقبالی ها را برایت آرزو میکنند.

 ایوان دمیتریچ خویشاوندان خود و صورت هایشان را که در گذشته نسبت به آنها بی تفاوت بود را به یاد آورد و اکنون آنها برایش منزجر کننده و نفرت انگیز بودند.

با خود فکر کرد"چقدر پست هستند."

چهره همسرش نیز برایش منزجر کننده و نفرت انگیز بود. خشونتی در قلبش علیه او موج زد و خبیثانه فکر میکرد:

"او هیچ چیز از پول نمی فهمد و خیلی خسیس است. اگر برنده شود تنها هزار روبل[9] به من خواهد داد و مابقی را قل و زنجیر خواهد کرد."

به همسرش دیگر با لبخند نگاه نمی کرد بلکه با نفرت به او مینگریست. او هم ایوان را با تنفر و خشم بر انداز کرد. زنش هم آرزو ها و برنامه ها و تفکرات خودش را داشت؛ به خوبی میدانست که شوهرش چه رویا هایی در سر میپروراند. میدانست که چه کسی اولین نفری خواهد بود که پول برنده شده را از چنگش میروباید.

گویی که چشمانش میگویند:"خیلی خوب است که آرزو هایت را با جیب دیگری بسازی. نه، چطور جرأت میکنی!"

ایوان دمیتریچ متوجه نگاهش شد و از نو تنفر در سینه اش جوشید ، برای رنجاندن و سر لج آوردن او به سرعت به صفحه چهارم روزنامه نگاهی کرد و مسرورانه گفت:

"ردیف 9499 شماره 46 نه 26!"

نفرت و امید همزمان ناپدید شدند. فوراً ایوان دمیتریچ و همسرش دریافتند که اتاقها شان چه تاریک و کوچک و دون مایه هستند، شامی که خورده بودند لذتی برایشان نداشت و تنها روی معده شان سنگینی میکرد و اینکه شبها چه طولانی و خسته کننده بودند...

ایوان دمیتریچ کم کم خلقش تنگ شد و گفت:"چه معنی دارد لعنتی؟ هر جایی که قدم میگذاری زیر پایت پر از خرده کاغذ و نان و آت و آشغال است. اتاق ها هرگز جاروب نشده اند! آدم را مجبور به ترکش میکند. خاک بر سر من! باید خودم را به اولین  درخت صنوبر که دیدم حلق آویز کنم.

 

 


[1] Ivan Dmitritch

[2] Masha

[3] شهری در روسیه (Tula)

[4]شهری در روسیه (Oryol)

 

[5] Vint ، نوعی بازی با ورق که به آنRussian Whist نیز میگویند.

[6] Saint Martin's summerاصطلاحی است که برای روز های گرم آخر پاییز به کار میرود.

[7] کلانشهری در جنوب ایتالیا(Naples)

[8] شهری در حومه شهر مسکو در روسیه(Klin)

[9]واحد پول کشور روسیه (Ruble)


بازگشت