شعری از سامان اصفهانی

نویسنده : سامان اصفهانی
تاریخ ارسال : چهارم آذر ماه ١٣٩۵


 

نه با چشمِ باز

نه با چشمِ بسته

نمی شود گریست

برای روزهایی که نیست ...

 

برف افسانه شد؟

یا بِه میوه ی گونه های مریم

سپیدسپید فروریخت؟

درختان خیانتِ خورشید را

به پشت گرمیِ کدام زمستان حاشا کردند؟

 

مگر ندیدند دست من از مهره های گردنش نیلوفر می چید؟

مگر ندیدند حرف های من هوار می شد   ریشه ی رگهایش را؟

 

برگی پلک نمی زد از سرسامِ صورتمان

هوش از سرشاخه هایتان پریده بود!

چه طور شیرفهمتان کنم درختانِ سیاهکلان؟!

قلبِ ما از برف گرم می شد و برکتِ موسمیِ ابرها...

و کومه ای با سه دیوارِ کاه گلی:

طوری تکیه می دادم که بارانی ام از هوش می رفت -یک دیوار من-

طوری تکیه می کرد که گیسوانش در مرزِ کاه و گل -یک دیوار تو-

و دیوارِ دیگر: بنفشِ سرکشِ شاخه های غروب زده...

 

چشم در چشمِ هم زمستان را دور می زدیم

شادیِ بی گناهِ برف

مرگ آویزیِ روزهایی بود که در آینده می گذرد.

 

این سطرها را تمام نمی کنم.

ادامه ی این سطرها در خونِ من است...


بازگشت