شعری از علیرضا الیاسی

نویسنده : علیرضا الیاسی
تاریخ ارسال : یازدهم آبان ماه ١٣٩۵


تبریز، اقیانوس ندارد
تبریز، دریا ندارد
تبریز، دریاچه ندارد
تبریز، گودالی دارد که شاهی را با دسته گُلی بلعید.
ملکه ی من، مِلاکِ غرق شدنِ مورچه ها بود!
که سیگارهای آبزی ام را
در عمیق ترین نقطه اش
دود میکردم
زبانِ مادری ام را برایش لُکنت میگرفتم
مردی که کنارِ دریاچه قلاب ندارد
دهانش را به سنجاقش گره می زند و به اعماق، پرتاب میکند
دست هایم خالی اند، ببین!
از ماهی ها التماسِ کمک دارم، بشنو!
مردی که منم، چه دارم؟
دستانی برای سرم را در آب فرو کردن هایِ پی در پی
چندتا حُباب دارم، تَهِ ریه ام
حبابِ اول
_خفه شو!
حباب دوم
_حرف بزن!
حباب سوم
_تقلا نکن!
حباب چهارم
_اعتراف کن!
حباب پنجم
دلم برایت تنگ میشود!
حبابِ...
حبابی که منم چه دارم؟
ماهی از دستم سُر خورد و دور شد
ماهیِ من باله هایت کجاست؟
ای تَجّسُمِ فرشته ی نجاتِ من، بال هایت کو؟
دستی که تو بودی به خواب رفته بود، بخواب!
دستی که من بودم، تَوانِ پنجه انداختن با آب را نداشت، بخواب!
آبِ من، کمکم کن!
حبابِ بیست و چهارم را انگشت کَردی و دور شدی...
برخلافِ جَریان آب
زنده ام هنوز
تبریز را با گودالش تنها میگذارم و قبری برای خودم در ظَهیرالدّوله دست و پا میکنم یا بهشتِ زهرا
چه فرقی میکند؟
من خوب میدانم
که هیچ صیّادی از صیدِ مرواریدی که در خونت سُر میخورد
زنده برنگشته است
امّا بی هیچ هراسی از مرگم
رگانت را به من بسپار!
مرا دوست داشتنت
دوزیست بار آورده است.


بازگشت