شعری از نبی شهبازی

نویسنده : نبی شهبازی
تاریخ ارسال : هفتم مهر ماه ١٣٩۵


عشق چندگانه

 و تو را آه می کنم   
اگر ذره ای از حماقت اَت را بر زمین بگذاری
از لجن ِ مرگبار پیوسته در هوات
از اکسیژن کم رمق
و خوب است بدانی  
که یک روز از خوبی می میری  
میم،  
مثل سجده به آن چیزی که حرامت خواهد کرد
گاهی   
که البته خواهد بود و ترا
به تپه ای از ریزش  
دعوت کنند
 
من نگران این چیزها نیستم  
حاتم آن سوی آب بود  
که ما این سوی آب  
غرقش دیدیم
 
حاتم تکه ای چوب بود روی عنوان موجها  
که وقتی به رود می زد   
دستی به روح ِ دود می زد
حاتم   
حاتم بود   
وقتی کسی آدم نبود
 
لیله الا نوار کسی  
که حجمِ زجرِ مرا  
به مساحتی از سنگ می خواند و مرا
نمی اندازد؟
سنگ می اندازم و شهر شلوغ است
سنگ می پراکنم و سرها در تیررسِ سنگ نیستند
 
چقدر این جایی   
وقتی هیچ وقت برای تو نمی میرم
شبیه زندگی ست   
وقتی برای آگاهیم صحنه سازی می کنم
 
مغز استخوانی   
که نشات عشق در آن بخیه می خورد
از چارچوب قضاوت رگی در سرم   
که خون را در غددی مُترشِح میکند
و غصب ِ تو آنگاه بود که مرا بر تشویش معمایی   
حل می نمودی
از سلسله جبال جبری که با تو سقوط
می کند
پیموده ای هستم   
که سلبِ صعود کرده ست  
از کهولت همدیگری   
که کودکی روزی را به قهر میرفتیم
 
و دنبال تو کردن در مخفی گاه
در آتش جستنی ناپیدا
که مرا آن ور میله ها نشان خواهد داد   
نجات خواهد داد
 
از ملاقاتی   
که در آغوشی بی صبرانه  
زخم زندان را به تو یاد میدهد
از فصلی  
که کتک کاری مظنون را   
با تحلیف بدنی به تو تحمیل می کند
از شکستن در جغرافیای محصور علنی
و فراخوان عده ای در سلولِ انفرادی  
و بخش بخشِ عقیده ام تویی   
که از طراوت ترسی در شلوار  
خیس اش میکنم
آزادی   
همینکه خود را خشک خواهم کرد است
 
و از فرط شاد باشی معلق   
که نمودار دو جوان را از حیث کلمات   
ترکیب می کند
برای خود بخوان
و نیکو پشت نیکو  
شمع ها را فوت کن  
و شب  
با دامنه ای از نیازها   
جنگی روانی برای خود بساز
و در جنگی نابرابر  
خود را به من تسلیم کن
فاحشه ای با عشق چندگانه
و زمین و زمان   
از رکنِ حرام ریزی می ریخت   
وقتی تبسم ِ تُخم نَبسم الله ت  
روی آبرو می پاشید
 
 
این خانواده   
از آن خانواده رجحت دارد
و شمایل در ژن ِ الف ابتدایی بزرگ
می شود
و معلمی  
که نکبت درس را با خود به خانه
می بَرد  
نمره در نمره از هوش ِعیال می رود  
نمره در تعادل  
نمره در نخ ِ در فاجعه  
نمره در فنجانِ نشُسته به وقت قید قرعه
و  نمره وقتی نمره است   
که از فال چای   
خوشبختی بریزد
 
کنار دو ماتم ِ شیفته   
که از الصاق هم  
به عکس می آیند
از چرم نمک خورده روی کتف هم
از حنجره ی ملتهب ِ روی لب آمده  
و بگذار از یخِ در جمله ای بگویم که غرق آن شده ام
 
 
معصیت تو وقتی ست   
که از تف در صورتم   
محو عشق گردم
 
نشسته ای در خدا بودم   
که در کدام  سمت پیامبرم را بزایم؟
پی آن حکمتی   
که رسوا در رسوا   
شربت وصل می نوشید و خلسه در خلسه رحم        می آورد
 
خرما به روزی
که در میان هم دعوت شویم  
و بنشینیم از خیرات هم زندگی بسازیم
و همینطور مردم در مردم   
بنوشیم و رستگار برخیزیم
 
خیزشی به مراتب سیل   
با کشته های متعدد   
و زخمی های متنوع
و آن دم   
که به قعر نزدیک می شوم  
دمی ست که به دیر می مانم
و چون آگاهم میکند از تهییج ظرافتی در بدن  
خود را به خود می مالانم
و آن آبی  
که از سر و رویم ریخته می شود
نطفه ای ست   
که در عرق شرم  
او را می بندد
 
زنهار به زنی  
که در اسرع وقت به قاعده می اندیشد
در آن یوغِ  پر یتیم   
که نان به شیری می مکد   
وجدان به لخت می آید
 
 
زواره ای از سر تشدید المسائل
فی مابین  
و عین تو از ماجرا پر بود   
وقتی  
نشسته ای در راه حل می ماندم
 
و زن  
همین چیزهای مبتدی بود
مفرح از دعای آن ملاحتی   
که شبیه تولدی از دنیا می رفت
و این نشانی از خون ریزی بدتر بود
وقتی از هشداری   
حلقوم کودکت قی میکند
و توامان به او نگاه میکنی   
و بابُ  الحواعجِ عصرهای همه روزه را   
شب خوان می کنی
و حرم   
جلوت از سوت و کور به معراج میکشد
و مرگ آن حرارتی می شود   
که در جمع خانوادگی آغوش می گیرد
 
بندرگاهی  
که دریای مواج  تو را بر نمی گرداند
جهنمی ست  
که در لاک ِ پشتت        می خزد  
شبیه شروه ای از جنوب   
که آب را با نان می نویسد   
ولی هیچگاه   
مردی در خشکسالی اش نمی آید
 
 
غم نامه ای از ته درس   
و ضرب ِدبستان ما از شیر می میرد   
و شهر هنوز در تعریف وزنِ زن است
 
من مسمومم   
و هفت درمان از من گذشته است
هشت و نه و ده و یازده و دوازده و سیزده  
و علف ها هنوز نروئیده اند
 
چگونه  برویم  
که اهتمام یک رشد  
در تهییج سبزینه ام   
به صورت برابر چریده شود؟
 
قلبی به علفی   
که تپش اَش در دهان حیوانی رشد خواهد کرد
و هوش تو اینک  
راس العقل است   
نشخ[Forwarded from nabi shahbazi]
وار کن  
و بخوان به نام ربی  
که در علفِ هرز هضم خواهد شد  
وقتی گهواره از گور تو بر می خواست   
گریه ات مرا بزرگ میکرد
لای حکایت های کثیر القبور  
که بر مرگ برادرم می راندی
 
رانش همین است   
که زیر گُسلِ تو   
شکافِ خانوادگی برخیزد
خیزشی با معیار اصوات و بلوغ
با تهییج مرغی درخروس خوان عربی در شب
که صبحش را به ملک الموت هدیه میکرد
 
 
از مطرح شدن در کنار خیابان   
که با هیبت کوچه فراگیر می شد
و چقدر اسم قشنگت   
لکه ای لایتناهی ست
وقتی به قاعده ی محدودی رسم  تو را پاک می کنم
 
و شوهد را از کتابتی خواستند که در آن نامی از من  نبود
می پرسیدند  
و من در زمره ی بی طرف ها بودم
چه میکردم اگر شهوتی در جهان باز
می نهادم؟
به عصر همین برکت   
که از متن  نان می آید      گرسنه ام
 
و تابِ گوشه ای از مضیقه ی جهلم را میخورم   
و به کسی که آن طرف عقل ایستاده
 می گویم   
تو چقدر قصی القلبی؟
 
این با آن بود  
اگر چه هر سه ما بودیم  
از والفجر تمام  شئونات خانه ای   
که خندق کن کرده ام  
از فقیر برائت شده از گرد آوری نان  
از کندو کاو حمله ای که از بلبشو
می ریخت
و شباهتی به تسکین روان  
که تناقضِ منگ می آورد  
نتیجتاً   
مستجابُ الشکست شدیم
 
باری که از نفوذ کاغذ بیرون می ریزم  
خطبه ای ست   
که در پی ِگذشت می خوانم  
 
نازنینم :
چشمه ای ست   
که اگر تو را بنوشاند   
از گند مزاری وسیع   
که هوس را به ندرت می آزماید   
خشکت خواهد کرد
از جمله فی مابین اقتضایی   
که برادرت را خواهد کُشت
و خواهرانت را از بردباری   
بر می رباید
اینان  
نان و خاک ندارند
اینان  
گور و سینی ندارند
و از همیشه هرگز ترند
 
شبهه ای که مرا در این سطر خوانا کرد  
قیقاج جمله ای بود   
که در اتباعی پناهنده گشت
پناه  به کسی   
که در هر جا نشست   
هر بار        گسست
 
غبطه می خوردم اگر همین طوربخوانم   
چه حاجتی مرا صدا خواهد زد؟
من آن ور بودم و از اِقرار می ترسیدم
کلماتی بین رکنِ آدم و گور  
جهنم می آفرید
ترتیبی   
که تو  را از عشق می خواند و مرا از خشم می خورد
 
 
و سیاه رنگی بود   
که برای ندیدنم می خواستی
و سفید   
که از پستان های تو شیر می ریخت
عصر چند شنبه بود   
و حال غروب   
روز به روز  
به یاد تو به روز می شد
از حمله ای   
که شبی وسط قلبم سکونت خواهد کرد     
و این بیماری   
که یاد آور یک بیزاری ست
کمک کن رو به چیزی بمیرم   
که پشت به زندگی کرده باشد
 
یک نفر  
رو به همه تف کند و بگوید   
چقدر از تو بیزارم

 


بازگشت