داستانی از سمیه کاظمی حسنوند

نویسنده : سمیه کاظمی حسنوند
تاریخ ارسال : دهم شهریور ماه ١٣٩۵


من جاناتان مرغ دریایی نیستم


توی باغچه ی خزان زده یک گوشه روی تخته سنگی آفتاب می گیرم. آفتابش سست و کرخت است، زرد کمرنگ نباتی. تا می آید جانی بگیرد یک مشت ابر قلچماق می ریزند جلویش و شلوغ بازی درمی آورند. درخت های آلو و زردآلو و سیب، اسکلت های قهوه ای عمود بر زمین زیر باران یک ریز و مداوم دیشب قهوه ای تر به چشم می آمدند. زمین پر از لاش برگ های زرد خیس و مچاله بود. پیرمرد از پشت پنجره باغچه را نگاه می کند و چپق می کشد. هوا سوز دارد. باد که می آید انگار روی پوستت خط می کشد، سرد و پرسوز .
 رفته بودم توی لاکم. بیرون پر از هجوم امواج روشنایی بود و اینجا توی این چهار دیواری امن و گرم تاریکی دلچسبی مرز دنیای بیرون و درون را برایم جدا می کند. از روزنه کوچک این چهار دیواری دنج و دلچسب چشمم به مردی افتاد. با عینک بزرگی که اگر نبود و روی دماغش سوار نمی شد، نمی دانم شاید روی صورتش جای چیزی خالی بود. موهای دور سرش صاف و مشکی بود، یک دست صاف و براق و وسط سرش طاس بود. سبیل قیطانی پشت لبهایش را انگار با چسب چسبانده بودند. داشت با فروشنده حرف می زد. حرف که نه، دیگر کارشان به بحث کشیده بود. فروشنده که مشغول ور رفتن با قفس خرگوش ها بود گفت: من که قبلاً خدمتتون عرض کردم، قبل از اومدن زنگ بزنید. حالا هم که طوری نشده شما، یه نیگا بنداز این همه حیوون اینجاست. شاید یه چیز دیگه چشمت رو گرفت.
 حواسم رفت سمت مرغ عشق های سبز و آبی گوشه ی مغازه. که آقای فروشنده آنها را گل وگلدون صدا می زد. وسط این بکش بکش، چه لوس بازیهایی از خودشون در می آوردند. مرد عصبانی بود و فروشنده هم به روی خودش نمی آورد. فروشنده بلند شد و گفت: بیا ببین برادر من. هر چی بخوای هست. فقط کافیه یه نیگا بندازی. مرد عینکش را روی دماغ بزرگش عقب جلو داد و افتاد دنبال فروشنده. فروشنده کوتاه و پُر بود. حدود پنجاه و چند ساله، که عاشق حیوانات بود و خیلی به حیوانات مغازه می رسید و تر و خشک شان می کرد. برای هر حیوانی هم اسمی می گذاشت. فروشنده رفت کنار قفس بچه خرگوش ها که مثل گلوله های پنبه رفته بودند لای هم. قبلاً شمرده بودمشان. پانزده تا بودند و هر کدام هم اندازه ی یک پرتقال کوچک، هفت تا سفید و سه تا سیاه، پنج تایشان هم خال مخالی بودند. خودم دیده بودم که بچه ها برای این بچه خرگوش ها جانشان در می رفت. فروشنده هم به همه بچه ها می گفت: این بچه خرگوشها شناسنامه دارن، اسم خرگوش تو هم پنبه است. خدا می داند از وقتی که این مغازه را باز کرده بود شاید هزار بچه خرگوش فروخته باشد که اسم همه ی آنها هم پنبه بود. مرد گفت: نه از خرگوش خوشم نمیاد، دردسر داره، دایم باید مراقب باشی که مریض نشن. دوباره نگاهم رد قفس گل و گلدون را گرفت. همه چیز انگار برایشان نامرئی شده بود قفس ها، مغازه، حیوانات؛ آقای فروشنده و حتی آقتاب تند و تیز نیمروزی که لشکرکشی کرده بود توی مغازه و فقط مشغول عشقبازی خودشان بودند. فروشنده و مرد به قفس ها نگاه می کردند. گاهی لحظه ای می ایستادند و مرد دوباره عینکش را عقب و جلو می کرد و می گفت: نه، نه، گربه هم نمی خوام. و دوباره شروع به غرولند می کرد : مرغ دریایی می خواستم، مرغ دریایی کجا ، گربه .... که صدای قفس سنجاب حرفش را قطع کرد. فروشنده گفت: این سنجاب مگه سر جاش بند میشه، تا ازش غافل میشی یه دسته گل آب میده. و بعد به طرف قفس سنجاب دوید و گفت: عرض نکردم دمش لای ظرف آب گیر کرده. و شروع به مرتب کردن قفس کرد. مرد گفت: زنم مرغ دریایی میخواد. عاشق داستان ریچارد باخه، جاناتان مرغ دریایی، حتماً خوندیش. آقای فروشنده مکثی کرد و با دستپاچگی جواب داد: بله بله. باخ ، مرغ دریایی. حاضر بودم سر یک هندوانه ی درشت و شیرین شرط ببندم حتی اسم باخ و جاناتان به گوشش نخورده بود تا الان .
 یک لحظه سرم را بیرون آوردم و دیدم یک دماغ بزرگ از میله های قفس رد شده و آمده توی قفس و با دقت در حال تماشای من است. بند دلم پاره شد با سرعت کله ام را توی لاکم فرو بردم. قلبم داشت از جا کنده می شد. اما ته دلم خیالم ر احت بود. چون من نه پر داشتم و نه هیچ شباهتی به آن مرغ های دریایی جیغ جیغوی از خود راضی داشتم. آقای فروشنده سینه اش را صاف کرد و گفت: ساکت و بدون دردسره. لاک پشت ها دو خاصیت دارن  یکی اینکه خیلی تمیز و بی بو هستن، یکی دیگه اینکه عمرشون خیلی درازه. توی فضای نیمه تاریک لاکم شناور بودم و داشتم فکر می کردم که مادر طبیعت این لاک را از روی تدبیر برای ما لاک پشتها تعبیه کرده، اگر نبود معلوم نمی شد در کدام دوران زمین شناسی یا عصر یخبندان، آنجا که انقراض های دسته جمعی رواج داشته، از بین رفته بودیم.
بوی ادرار با خاک اره و کاه مخلوط شده بود و معجونی از بوهای مختلف توی مغازه می گشت. از سوراخ گردنم فقط کیف چرم مشکی و پاهای مرد را می توانستم ببینم. مرد گفت: حالا کی میتونی واسم مرغ دریایی بیاری؟ این دفعه دیگه زیر قولت نزنی. صدای پای مرد روی سرامیک های سفید کف مغازه بلند شد که به سمت قفس من می آمد و زل زده بود به من. گفتم: برو برو من یه لاک پشتم، مرغ دریایی نیستم. مرد با صدای آرام و یکنواختی گفت: این لاک پشت رو می برم، قرار مرغ دریایی هم سر جاشه .
 باورم نمیشد من که کوچکترین شباهتی به مرغ دریایی نداشتم و ذره ای هم فکرش را نمی کردم که میان این همه حیوان رنگارنگ از طوطی و کاسکو بگیر تا موش خرما و خرگوش، یکی پیدا بشه که قبلاً  مرغ دریایی سفارش داده و حالا لاک پشت بخرد . فروشنده گفت: مغازه ی بنده متعلق به خودتونه، به چشم . مرغ دریایی هم میارم . و بعد هم یک کارتن کوچک آورد و مرا از قفس بیرون کشید و توی کارتن گذاشت. مرد سرش را به کارتن نزدیک کرد و گفت: تو دیگه جاناتانی، جاناتان مرغ دریایی .
 از این تغییر مکان ناراحت بودم.  با عصبانیت گفتم: من جاناتان مرغ دریایی نیستم، لاک پشت رو مرغ دریایی میبینه.  خدای من این دیگه کیه.
فروشنده در کارتن را گذاشت. دوباره صدای قفس سنجاب بلند شد. همه جا سیاه و تاریک بود. فقط تکان های گاه به گاهی را حس می کردم .
صدای زن جوانی بلند شد که گفت: مسعود آخه این مرغ دریاییه. درِ کارتن را برداشت و صدایش دور شد و دوباره  ادامه داد : یه لاک پشت، چی فکر می کردم چی شد؟ . صدای مسعود از اتاق دیگری بلند شد که گفت: عزیزم، هنوز نیاورده، مرغ دریایی رو یک هفته دیگه میاره. لاک پشت هم بد نیست، تازه خیلی هم خوبه، حیوون روشنفکراست .
آرام سرم را از توی لاکم بیرون آوردم. چشم هایم از هجوم نور اذیت بودند. زن موهای عسلی داشت با چشم های درشت میشی که مثل چشم های یک مادیان بیگناه و معصوم بود. مسعود لباس راحتی گورخری پوشیده بود. سفید با خط های سیاه ، شاید هم سیاه با خط های سفید. با خودم گفتم: چه سلیقه مسخره ای . از روی مبل بلند شد و به طرفم آمد. من هم سرم را دوباره توی لاکم فرو بردم و سنگر گرفتم. مرا توی دستهایش گرفت و بلند کرد و گفت: معرفی می کنم این جاناتان مرغ دریایی من و نیلوفره . نیلوفر گفت: چرا واسش بحران شخصیت درست می کنی؟ این لاک پشته مرغ دریایی نیست .
 مسعود دوباره مرا توی کارتن گذاشت و گفت: بحران؟ کدوم بحران؟. اینا همش قرارداد بین آدماست. اسم یه حیوون رو گذاشتن روباه و اسم یکی دیگر کلاغه. تازه واسشون داستان هم می سازیم، زاغکی قالب پنیری دید ..... به دهن برگرفت و زود پرید، اینا همش زائیده تخیلات ما آدماست . بعد ازظهرها نیلوفر مرا می برد توی تراس و  روی صندلی می نشست و برایم داستان می خواند. بیشتر اوقات هم همان داستان جاناتان مرغ دریایی را که بیشتر از هر کتابی دوست داشت  و همیشه هم داستان اینطور شروع می شد:
« آفتاب تازه در آمده و انوار طلائی اش را بر چین و شکن دریا می پاشید. در یک مایلی ساحل قایق ماهیگیری بر پهنه ی آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به مرغ های دریایی رسید و هزاران مرغ آمدند تا برای خودشان غذایی پیدا کنند. آری روز دیگری آغاز شده بود، اما در آن دور دست آنسوی قایق و ساحل جاناتان مرغ دریایی داشت تمرین می کرد». بعد کتاب را روی پاهایش می گذاشت و آرام آرام لاکم را نوازش می کرد. بوی عطر نیلو شیرین وسبک بود از همان بوهای گران، انگار عصاره ی طبیعت را گرفته اند و ریخته اند توی آن کریستال های درخشان. موج روی موج می آمد، بوی ترنج و رازیانه و اسطوخودوس و زنبق و لیمو و زیره ی سیاه، که همه را ترکیب کرده بودند و ادکلن محشری شده بود، مسرت بخش و دلپذیر. و من تا می توانستم هوا را به درون شش هایم می کشیدم و انباشت می کردم. چشم های شفاف و درشت و پر از زندگی با آن مژه های بور یکدست که توی هر کدامشان پر بود از بوته های وحشی یاس و درخت های چتری غان. با نگاه سخت و سنگینی که اگر به چیزی خیره می شد حس می کردی هر لحظه ممکن است زیر هُرم داغ آن نگاه ذوب و گداخته شود. بعد هم می خندید و می گفت: این داستان معرکه است، پر از جنگندگی و متمایز بودنه. آدمها هم همینطورن. مجبور نیستن تا ابد مثل کرم های بدبخت وول بخورن توی شرایط تحمیلی اطرافشون. میتونن متفاوت باشن و متفاوت زندگی کنن. یاد مغازه حیوان فروشی افتادم. یاد گل و گلدون و پنبه های ریزه میزه که حتماً حالا رفته اند لای هم و وول می خورند. یاد سنجاب و دسته گل هایی که به آب می داد و..
 ته مانده ی آفتاب پاییزی، کاسه ی نارنجی خوشرنگ خودش را پاشیده بود به قسمتی از منظره ی پیش رو. درخت های بلند و آسمان خراش های بلندتر و نارنجی خوشرنگ پرتقالی که از شعبده بازیهای پاییز هزار رنگ است. آفتاب که می رفت و تاریکی شهر را می بلعید. نیلوفر مرا بلند می کرد می برد توی خانه و می گذاشت توی آلونک چوبی ام، طول و عرضش را شمرده ام، طولش شش قدم و عرضش هم سه قدم .
 نیلوفر مرا برداشت و روی میز گذاشت و توی ظرف غذایم حلقه های گوجه فرنگی ریخت و گفت: دارم زرشک پلو با مرغ می پزم . و روبرویم روی صندلی نشست و آه عمیقی کشید و گفت: میدونی لاکی جون ، مسعود فک میکنه من خیلی احمقم، با یکی دیگه است، من می دونم و به روی خودم نمیارم، اما اون .... حرفش را قطع کرد و سکوت همه جا را گرفت. حلقه ی گوجه فرنگی را کشیدم توی دهانم ته مزه ی ترش داشت، مَلَس و خوشمزه، دو حلقه دیگر باقی مانده بود. هوای پاییزی دیگر تاریک تاریک شده بود . تاریکی مَواج پشت پنجره ها کش می آمد . نیلو شروع کرد به خُرد کردن کاهوها. چاقوی تیز را از بالا توی جان کاهو می کشید و تراشه های کاهو توی ظرف می ریختند و دوباره آه پشت آه. مثل زنگوله های کوچکی که به درخت بزرگی آویزان بود و با هر نسیم کوچک زنگوله ها به صدا در می¬آمدند با اصوات یکدست و درهم. صدای یکدست چاقوی تیز توی تنِ کاهوی آبدار و تازه و صدای گردش عقربه های ساعت مخلوط می شدند. دوباره صدای نیلو سکوت اتاق را بر هم زد و گفت: من تازه فهمیدم قبل از اینکه تو بیایی، چند هفته ای میشد که ته توی قضیه رو درآورده بودم. اول پیامکهاشو دیدم. یکی دوبار هم تعقیبش کردم توی یک رستوران قرار داشتن.  آخر شب که برگشت گفتم کجا بودی گفت: سَر پروژه بودم و کارم طول کشید. نیلو پوزخندی زد و گفت: اینم یک پروژه است، درسته لاکی؟. سرم را بلند کردم و توی چشم هایش زل زدم. سفیدی چشم هایش پر از رگ های قرمز شده بود که مثل جویبارهای نازک پر از خون، خودشان را به رخ سفیدی اطرافشان می کشیدند. دوباره گفت: یکی دو تومن دادم به منشی مسعود که جیک و پوک کار رو واسم در بیاره. نیلو ناراحت بود و من حاضر بودم برای خوشحالی او دست به هر کاری بزنم. گفتم: هر چقدر میخوای داستان مرغ دریایی رو واسم تعریف کن. هر روز هر شب تا آخر عمر.
نیلو داشت توی سینک استکانها را می شست. بوی زرشک پلو با مرغ زعفرانی همه جا را پر کرده بود. دلم می خواست وقتی حرف می زدم او صدایم را می شنید. می رفتم و شانه های نازکش را بغل می کردم و دلداریش می دادم و چنگ میکشیدم میان موهای بلند و پیچ در پیچش که وقتی سرت را توی خرمن زلفش می کردی بوی بهار نارنج می داد. یک باغ پر از درختهای بهار نارنج. پر از شکوفه های ترد و معصوم و سفید. روی میز بودم  و می خواستم پایین بیایم. راهی نبود. به همه طرف میز سرک کشیدم. نیلو توی خودش بود.
باران پائیزی چقدر سرد و بی مدارا تا می کند. سوز دارد. دوباره ابرها مثل گزمه های قداره به دست آسمان را قرق کرده اند. در باز شد. پیرمرد که حالا پولیور سبز یشمی پوشیده است. چهار لنگ در را باز کرد و برگشت توی خانه. شصت یا شصت و پنج سال داشت. با چشم های مهربان و سر سفید یکدست. بلند بود و باریک. یک باغچه پر از درخت و برگ های ریخته شده ی زرد و نارنجی که حالا دیگر کم کم داشت قطره های باران روی آنها ضرب می گرفتند. پیرزنی روی ویلچر بود و پیرمرد داشت ویلچر را به سمت باغچه می آورد. صورت زن پر از چین و چروک بود. ریز نقش بود و بی جان. روسری سفیدی با گل های آبی چهارپر داشت. پیرمرد با مهربانی گفت: ایناهاش  دیشب زیر بارون پیداش کردم. اول فکر کردم یه تیکه سنگه، اما بعد دیدم تکون میخوره. پیرزن دست چروک و لاغرش را توی هم فشرد و گفت. : کجا بود؟. پیرمرد جواب داد: روبروی همون آپارتمانی که دیشب ... آسمان برقی زد و صدای رعد تنوره کشید. گزمه های بی قرار به هم می پیچیدند. باران روی برگهای زرد کف باغچه ضرب گرفت. پیرمرد گفت: برگردیم توی خونه، هوا سرده، بارونش زهر داره. پیرزن جواب داد: پس این زبون بسته چی؟ زیر بارون و سرما بمونه خدارو خوش نمیاد. قطره های سربی و سرد را باد به در و دیوار می پاشید. پیرمرد گفت: الان بر میگردم، میارمش توی اتاق. و ویلچر پیرزن را به داخل اتاق برد.
روی دیوار عکس بزرگی بود. چقدر خنده توی صورت نیلو خوب می نشیند . وقتی می خندد آن لب های گل بهی پر می شود از شیرینی میوه های تابستانی. شیرینی انگورهای رسیده و زرد شهریوری. توی عکس مسعود هم می خندید اما لبخندش را انگار به زور چسبانده اند توی صورتش.
مرا از روی میز برداشت و توی خانه ام گذاشت. روی ماسه های نرم. و خودش رفت روی صندلی کنار پنجره نشست. سر میز شام نه نیلو چیزی گفت نه مسعود. صدای قاشق چنگال سکوت را می شکست نیلو غمگین بود.نمی توانستم ناراحتیش را ببینم. رویم را به دیوار کردم و یاد گلوله پنبه ها افتادم که حالا حتماً کلی برای خودشان بزرگ شده اند.
پیرمرد برگشت. باران ضربش تندتر شده بود. گزمه های سیاهپوش توی هم می لولیدند. مرا از روی زمین خیس و سرد برداشت و با شتاب به داخل اتاق برگشت. گرمای مطبوع و چسبناک اتاق به پوست می چسبید و کش می آمد. پیرزن روی ویلچر نشسته بود و گلدوزی می کرد. پیرمرد مرا گذاشت گوشه ی اتاق ، کنار پنجره و بعد از پنجره به باغ بارانزده خیره شد.
خواب بودم. کسی مرا از روی زمین بلند کرده بود. می دانستم نیلو نیست. چون همیشه عطرش زودتر از خودش به من می رسید. سرم را از لاک بیرون کشیدم. مسعود بود. مرا بغل گرفته بود و تکان می داد. جاناتان من چطوره؟. بعد پرده را کنار کشید و مرا روی لبه ی پنجره گذاشت. تازه هوا هنوز گرگ و میش بود. حریر دودی صبح لای شاخه های لخت درخت های عظیم الجثه می لغزید. صدای زنگ پیامک گوشی مسعود بلند شد. گوشی را از روی میز برداشت و به صفحه ی براق آن خیره شد. چند لحظه بعد لبخند مات و کمرنگی روی لب هایش نشست. چند گنجشک روی سیم برق زیر نم باران کز کرده بودند و گاهی دم می جنباندند و پرهایشان را پف می کردند. مسعود دوباره مرا به خانه ی چوبی ام برگرداند و خودش صبحانه نخورده از خانه بیرون رفت.
توی اتاق راه افتاده بودم. سرامیک ها لیز بودند و گاهی سُر می خوردم. نیلو داشت چای می خورد. چای را توی دهانش مزه مزه کرد و گفت: می دونی میخوام چکار کنم؟ میخوام برم با این دختره حرف بزنم. و دوباره چای خورد. با خودم گفتم: چند قدم دیگه مونده برسم به ته اتاق.  عجب سرعتی دارم،   باورنکردنیه، ولش کن نیلو،  خودت رو اذیت نکن حوصله داری؟.
نیلو گفت: از منشی آدرسش رو گرفتم، میرم سراغش. و فنجان را گذاشت روی میز و بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و دوباره صدایش را شنیدم که گفت: وای به روزی که آدم شروع کنه به دروغ گفتن، مثل یه باتلاقه. عمیق و متعفن، معلوم نیست. اما آروم آروم همه چی رو توی خودش دفن می کنه. کارش که تمام شد رفت و کتاب مرغ دریایی را آورد و روی صندلی نشست و شروع کرد به خواندن داستان جاناتان مرغ دریایی و گفت:  «با خود اندیشید. به پایان راه رسیده ام. تمام چیزهایی که آموخته ام. دیگر تمام شد. من یک مرغ دریایی ام. مثل مرغ های دریایی دیگر. مثل آنها پرواز می کنم. سپس با رنج زیادی تا ارتفاع صدپایی اوج گرفت و همانطور که به سختی بالهایش را بر هم می زد به سمت ساحل پرواز کرد. تصمیم گرفته بود مثل بقیه مرغ های دریایی باشد. احساس بهتری داشت. دیگر با آن نیرویی که او را به سوی آموختن می کشاند پیوندی احساس نمی کرد. دیگر تلاش و شگفتی در کار نخواهد بود. آه چه زیبا بود پرواز در دل تاریکی ها، رها از هر اندیشه ای و پیش به سوی نوری که بر مزار ساحل پرتو انداخته بود» .
به ساعت دیواری نگاه کردم. ساعت پنج بعدازظهر بود. نیلو لباس پوشید و می خواست بیرون برود. کنارم نشست و لاکم را نوازش کر د. بدنم داغ شده بود. خون داغی توی رگ هایم می گشت.
نیلو بلند شد و گفت: میخوام برم دیدن اون زن. منتظرم باش، زود برمیگردم. دلم می خواست فریاد بزنم. باران نبض گرفته بود و باد قطره ها را روی شیشه می کشید. چترش را برداشت. می خواستم هرطور شده از رفتن منصرفش کنم. دو دستم را روی دیوار گذاشتم و خودم را چپ کردم. روی لاکم داشتم دست و پا می زدم. می خواست در را ببندد. تا چشمش به من افتاد با عجله برگشت و دوباره مرا روی دست و پا برگرداند و گفت: این کار رو نکن، خطرناکه.  می میری. و بعد به طرف در برگشت و رفت.
یک گوشه کز کرده بودم. تنهای تنها. دقیقه ها پشت سر هم می گذشتند و باد می پیچید توی پنجره ها و زوزه می کشید. خانه توی سایه روشن بود. به ساعت نگاه کردم. ساعت از نه شب هم گذشته. چقدر انتظار برایم دردآور و تلخ بود. صدای در بلند شد. خودش بود. همیشه بوی عطرش جلوتر از خودش می رسید. کلید برق را که زد. شبح تاریکی پس کشید و میان کوچه دوید. موهای پریشانش آمده بود توی صورتش. چترش را گذاشت کنار کمد و روی زمین نشست. بغلم کرد. ریمل چشم هایش توی صورتش پائین کشیده بود و مخلوط اشک و ریمل ماسیده بود روی گونه های برجسته و رنگ پریده اش. با گریه گفت: باورت میشه؟. باهاش ازدواج کرده. دو ساله. اونوقت من احمق هیچی نفهمیدم. مرا روی زمین گذاشت و خودش  به طرف در رفت، یک ظرف بزرگ را گذاشته بود توی راهروی آپارتمان. ظرف را به داخل کشاند و شروع کرد به پاشیدن، اتاق خواب،  تخت، پرده ها، مبل، کاناپه، همه چیز را آغشته کرد. بعد ظرف  خالی را به دیوار کوبید و به طرفم آمد. مرا برداشت و با عجله از پله ها پایین برد. خیابان خلوت بود و تاریک تاریک. به پهنای صورتش اشک می ریخت داشت گریه می کرد و صدایش می لرزید، گفت: برو برو، اینجا نمون. و مرا کنار درخت پیاده رو رها کرد و خودش به سرعت برگشت و در را بست. کنار پیاده رو ایستاده بودم و چشمم به پنجره ی خانه ی نیلو بود.
میان آسمان و زمین شناور شدم. دستهایی مرا از زمین بلند کرد و صدایی گفت: این وقت شب اینجا چکار می کنی؟ توی این سرما و بارون. توی لاکم خزیدم. پیرمرد به طرف دوچرخه رفت و مرا توی سبدش گذاشت و راه افتاد. چشم هایم به پنجره خانه نیلو بود، تا وقتی که دوچرخه انتهای خیابان پیچید.
گزمه ها باز توی هم می لولیدند. سگرمه هایشان توی هم بود. کتری روی بخاری جوش می زد و از لوله ی آن بخار لوله می بست. پیرمرد چپقش را دود کرد. بوی توتون بلند شد. پیرزن گفت: گفتی کجا پیداش کردی؟. پیرمرد دود را بلعید و گفت: توی خیابون پشتی. جلوی همون آپارتمانی که یک زن خونش رو آتیش زده. امروز توی صف نونوایی میگفتن .
توی دلم غوغایی بر پا بود. گزمه ها تازیانه به دست  توی آسمان می گشتند و می غریدند. سرم را روی زمین گذاشتم. اشک داغی روی صورتم رد می انداخت.


بازگشت