شعری از محمدحسن مرتجا

نویسنده : محمدحسن مرتجا
تاریخ ارسال : سی ام مرداد ماه ١٣٩۵


مادر چه می کوبید در جوغن؟!
صدای کوبیدن یکنواخت «تاب، تاب»
می پیچید در سطرهایم
بوی ادویه جات  
زردچوبه، فلفل،دارچین
وه چه سرمستی!
بازار عطارها، آن جا زیر گذر
بوکشان صدا زد
های... بیایم؟
- نه شلوغم،خبرت می کنم
از تمام تو برداشتن حرف
حرف تمام قرن هاست ،دوست من

دو برگ آن طرف تر
مادر نبود،سال ها نبود

چند صفحه را تُو زدم
رئیس گفت:اخراجی!
گفتم: هان... از نفس هایم؟! مسخره!
پوکه های پر و خالی فکرهایم را ببین
در این ضرباضربی که تمام نمی شود
کار می کنم ولی نه تنها،در این جا و جا تن
که این دو چشم، فقط هادِربانند
هزار چشم ریخته در جای جای زمینم
مشغول در تاسیساتی بزرگ از کلمه و نفس و اشاره
آن جا کار می کنم
مثل تو وما درون همین اجرا  

اجرا در اجرا
پیدا در ناپیدا
عکس در برعکس
سطر تا سایه
و قلم که لم داده به سرت
مثل معبدی که معجزه نداشت

و ما در صحنه افتادیم
صحنه در ما:
مادر گاهی در اشیا و سایه ها نفوذ می کرد
پدر تکه ی ابری بود،با دو پای چوبی
رویش نوشتم: باران. آفتاب
گوش دادم  مجری زن CNN را
که از سفر بی بازگشت مریخ می گفت
گفتی شباهت، ما را زیر نظر دارد
صدای تفاوت گاهی رساست
بی پارازیت، شفاف :
بشنو
مریخِ جان به ابعاد هر جا
سفر دارد
صحنه را در شباهت سازی می بینم، و هم در تفاوت
آماده ش،نترس ترسیم کن
هر چیز در هوای جزیی در جان شدنی است

اجرا شدت گرفت
سطرهایی از حال هایی مختلف
از زمانی که بود و نبود
گفتند بنشین
گفتم با کدام
گفت با همه
اما در مقدمه رفتیم با سرمان بادبادکی وصل بر تنمان
 تا آسمان های دور، دورتر

زن خندید،ناگهان کره ی ماه شد
و تعبیر ما در دو صورت سخت بود
زیبایی یا دیدنِ فضانوردانی که وزن نداشتند
وبیرون از این جو پرناک به این سو و آن سو می رفتند؟

اشیا پذیرنده.کاری
نفشه دارند، زیر دستان و بر دستان ما
کجایی؟!


بازگشت