شعری از لیلا فرجامی

نویسنده : لیلا فرجامی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم تیر ماه ١٣٩۵


باستان شناس

 در شهر تاریکی ها نشسته ام
 به آواز نخستین پرنده ی جهان فکر
 می کنم
 به راستی
 چه کسی طنینش را شنیده ست؟
چه کسی مرگش را دیده ست؟

وقتی که تنها یک سار در آسمانها پر
 می زد
 انسان زبان برگها را می دانست
و بهشت سنگریزه ای ته رودخانه بود

 حالا هیچ آتشی بر مشعل نیست
غار، دیواری ست که دیگر رویش سایه
ای نمی افتد
و هیچ زبان تازه ای با چند حروف
 مبتدی آغاز نمی شود
 من افلاطون نیستم
و چراغ هایِ نفتیِ عالَم مُثُل
 انزوایم را کمتر نمی کند
زبانه ای در کار نیست-
 پیش از رسیدن عصر یخبندان
باید قرارگاه امنی در مرز منظومه ی
 شیری یافت

 شاید اگر آفریدگار این رنج هم به
زمین رانده گشته بود
 تبعیدی سازگارتری نمی شد.

 در شهر تاریکی ها نشسته ام
 و به آواز نخستین پرنده ی جهان گوش
 می دهم،
 اینجا باستان شناسی دلداده ام
 که هر شب بر استخوانهای کوچک حوّا
 به خواب می روم


بازگشت