شعرهایی از هرمز شریفی

نویسنده : هرمز شریفی
تاریخ ارسال : نهم تیر ماه ١٣٩۵


بیماری تشنگی (استسقاء)


امشب هم
باید اعتراف کنم به تاﻭﻝهای تشنگی، روی پوست امید
و به تردید طلوع مرغ آمین
که در پستوی تاریک ﺑﺎﻡها، گم شده است.

"ﻳﺎﻝهای خیسِ ابرها را، در آسمان برﻳﺪﻩاند"
این صدای مادرانِ دﺳﺖکشیده از دعاست
و صدای آﺩﻡهای ﻋﺮﻕکرﺩﻩای
که روی تنم دعا ﻣﻲخوانند،
در شروع مبهم خورشید.

امشب هم باید اعتراف کنم
در کابوس پیگیرِ خواﺏهایم
شاﺧﻪهای ﺗﻚدرختی وارونه،
میاﻧﻪی میدانی بزرگ
در ﺗﺮﻙهای خاک فروﺭﻓﺘﻪ،
ماری ﻧﻘﺮﻩای،
روی رﻳﺸﻪهایش ﻣﻲلغزد
و نوعروسانی زمخت
با کاﺳﻪهایی پر از آفتاب،
دور درخت یائسه ﻣﻲرقصند.

ما
ﺗﺸﻨﻪتر ﻣﻲشویم.
کسی به ما قولی نداده است.
نوازﻧﺪﻩها هم گفته بودند،
- با استخوان خشک اﻧﮕﺸﺖهاشان-
که فواﺭﻩها
در ازدحام مرﺩﻩهای شاد،
از سیاهﺭﮒهای شهر آب ﻣﻲکشند وُ
 ﺗﻜﻪی آفتاب،
روی تن ما ﻣﻲلغزد.



سختی نفس کشیدن هات
"برای شهریار بهروز"


ساﺩﻩتر بگو.
حتی اگر درست فهمیده باشم،
من هرگز بادها را باور نخواهم کرد
اگرکه به ذهن سیاه ﻧﻔﺲهای برﻳﺪﻩات
ابرهای سفید را نبارند.
من برای تمام ﺳﻼﻡهای بعدازظهر تو،
نقاﺷﻲهای رنگی ﻛﺸﻴﺪﻩام
و هیچ ازدحامی
مرا از صدایت باز ﻧﻤﻲدارد.
هیچ ازدحامی،
وقتی صدایت،
وقتی کلماتت
ماﻫﻲهای طلایی را
در ﺳﻔﺮﻩهای خالی از خزه،
سبز نقاشی ﻣﻲکنند.

ساﺩﻩتر بگو.
حتی اگر درست فهمیده باشم،
من از سطرهایت
رام کردن اﺳﺐهای تیره،
خندیدن ﭼﺸﻢهای اریب وُ
ﻃﺮﻩی موهای افسرده را
شاید کمی دیر،
اما
به سرخوشیِ خاطراتم سپرﺩﻩام



ﮔﺮﮒهای آزاد


بالای تپه ﻧﺸﺴﺘﻪام
و به صدای سکوتی بم
گوش ﻣﻲکنم.
به صدایی که ﻣﻲگوید:
"در سرنوشت برف
چاﻟﻪهایِ ﮔﻞآلودِ علفزار وُ
ﮔﺮﮒهای آزاد
مرﺩﻩاند"

گوش ﻣﻲکنم
و داﻧﻪهای برف کنار ﻣﻲروند.

پشت داﻧﻪهای برف
رد پای ﻗﻮﭺها
از تپه پایین آمده.
بخار تاﺯﻩی خون،
ﮔﻮﻥها سوﺧﺘﻪاند
و رﻣﻪهای آرامِ اشباح
در میان بخار سرد رودخانه
قدم ﻣﻲزنند.

"ﺑﻲدلیل شاید
دشت ﺑﻲدلیل زیباست"
گوش ﻣﻲکنم.

صاﻋﻘﻪای در کف جلگه برق ﻣﻲزند.
رودخانه برق ﻣﻲزند.
و من
دﺳﺖهایم را
پر ﻣﻲکنم از ﭘﻨﺠﻪهای سرد برف،
از زیباﻳﻲهای ﺑﻲدلیل
و رهاشان ﻣﻲکنم.
رهاشان ﻣﻲکنم در بخار تاﺯﻩی خون،
بخار سرد رودخانه
و به صدای سکوتِ  بم
گوش ﻣﻲکنم.



چه کسی نگاه ﻣﻲکند؟


حواسش نیست.
در ﺗﻪمانده زﻣﻴﻦهای بایرِ شهر
مارها،
لاﺑﻪلای ﺑﺮﮒهای زرد ﻣﻲخزند
و هراسی سرد
از اشتهای زهرآلودشان،
در نبضِ جوجه ﮔﻨﺠﺸﻚها
تند ﻣﻲزند.

حواسش نیست.
صدا پرطنین و ﻏﻢانگیز است وُ مرگ
تصویرش،
ﺟﺪﻱتر از زندگی است.

چه کسی در گوی ﺷﻴﺸﻪای نگاه ﻣﻲکند؟

حواسش نیست.
حواسش نیست که بادها در خواب شاﺧﻪهای سرد ﻣﻲوزند وُ
در میانِ تابوتِ ﻧﻴﻤﻪبازِ دهان مار،
نبض کوچکی خاموش ﻣﻲشود.
حواسم نیست.

حواسم نیست.
ﭘﻨﺠﺮﻩی خاﻧﻪام باز مانده است وُ خیاﺑﺎﻥها،
لاﺑﻪلای درﺧﺖهای زرد
آرام ﻣﻲخزند.


بازگشت