شعری از رسول رضایی

نویسنده : رسول رضایی
تاریخ ارسال : نهم تیر ماه ١٣٩۵


تکه تکه کردیم
روز را
هی خواستیم بچپانیمش
توی کمد
توی خانه
توی شهر
نشد!
چپاندیمش توی گور
کلمات از گور بیرون افتادند
از دهانم!
هر کلمه یک"دوستت دارم"بود
به زنم
در 80 سالگی!
که از فقراتش ممنونم

در 50 سالگی به این فکر می کردم
در ابر ها بشویم
بدنم را
تکه ای ابر بردارم
و پرتاب کنم
توی کمد
توی خانه
توی شهر
نشد!
و این غبار لعنتی هیچگاه کوچ نکرد

در 30 سالگی
خودش را حبس کرد
مادرم
درون لباس های مشکی
درون ظرف های تلنبار
و صداهای توی گوشش
نتوانستم سایلنت کنم
به دیوار کوبیدم
سرم را
و کلمات از آن سوی دیوار بیرون افتادند

در 19 سالگی سه شنبه بود
سه شنبه "من"بودم
سه شنبه "زن"بود
زن سه شنبه هارا نفس کشیدم
زن سه شنبه ها را گریستم

در کودکیدنم!
در7 سالگی
جلوی نور می گیرم
دست هایم را
و نور
چکه
چکه
از دست هایم می بارد

متولد شدم
تکه تکه شد
شب
و راه خودش را پیدا کرد
توی کمد
توی خانه
توی شهر


بازگشت