«نشانه ها ونمادها» / ولادیمیر ناباکوف ترجمه: نیلوفر نوری

نویسنده : ولادیمیر ناباکوف
تاریخ ارسال : بیست و چهارم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


«نشانه ها ونمادها»
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف
ترجمه: نیلوفر نوری

در طول این سال ها چهارمین باری بود که با این مشکل مواجه می شدند که چه هدیه ی تولدی برای پسری که به طور علاج‌ناپذیری روان پریش بود،بخرند. خودش هیچ خواسته ای نداشت. اشیای ساخت دست بشر به چشم او یا لانه ی نیروهای شوم و پرتکاپوی اهریمنی بودند که تنها او قادر به درکشان بود و یا لوازم تسلی‌ بخش زبر و زمختی که در دنیای انتزاعی او هیچ نقشی نداشتند. بعد از حذف چند وسیله از فهرست که ممکن بود باعث ناراحتی یا ترس او شوند (هر وسیله ای می توانست قدغن باشد)، پدر و مادرش دسر خوش طعم و بی ضرری را انتخاب کردند: یک سبد حاوی ده شیشه ژله ی میوه ای در ده طعم متفاوت.

هنگام تولد پسرشان مدت زیادی از ازدواج آن ها می گذشت و حالا با سپری شدن سال ها کاملاً پیر شده بودند. پیرزن موهای سفید و شلخته اش را با بی حوصلگی بالای سر خود می بست و لباس های مشکی ارزان قیمت می پوشید. برخلاف زنان هم سن و سالش (مانند خانم سول، همسایه شان که صورتش همیشه بزک کرده بود و کلاهش به یک دسته گل شباهت داشت)، صورت او زیر آفتاب عیب جوی بهاری رنگ پریده به نظر می رسید. شوهرش که در کشور خودشان تاجر نسبتاً موفقی بود، حالا در نیویورک کاملاً به برادرش ایزاک، یک آمریکایی تمام عیار حدوداً چهل ساله، وابسته بود. آن ها به ندرت ایزاک را می دیدند و به او لقب «ارباب»داده بودند.

آن جمعه، روز تولد پسرشان، هیچ چیز بر وفق مراد پیش نرفت. قطار مترو بین دو ایستگاه خراب شد و تا چهل و پنج دقیقه صدایی جز صدای ناگزیر ضربان قلبشان و خش خش روزنامه نمی شنیدند. اتوبوسی که بعد از آن باید سوار می شدند با تأخیر رسید و مدت زیادی آن ها را کنار خیابان معطل کرد؛ وقتی هم که رسید پر از بچه دبیرستانی های وراجبود. هنگامی که وارد مسیر خاکی آسایشگاه شدند باران شدیدی می بارید. آن جا دوباره معطل شدند و به جای پسرشان که معمولاً با کشیدن پاهایش روی زمین وارد اتاق می شد (باآنصورت رنجور، پرجوش، اصلاح نشده، عبوس و آشفته)، بالاخره پرستاری که می شناختند اما به او اهمیتی نمی دادند به اتاق آمد. پرستار به روشنی برایشان توضیح داد که پسرشان بار دیگر دست به خودکشی زده است. گفت حالش خوب است، اماملاقات آن ها ممکن است او را پریشان کند. آسایشگاه کارکنان بسیار اندکی داشت ووسایل به راحتی گم می شد یا به هم می ریخت. بنابراین از سپردن هدیه به دفتر آن جا منصرف شدند و تصمیم گرفتند دفعه ی بعد آن را برای پسرشان بیاورند.

بیرون آسایشگاه، پیرزن منتظر ماند تا شوهرش چترش را باز کند و بعد زیر بازویش را گرفت. پیرمرد دائماً گلویش را با صدای بلند صاف می کرد، همیشه وقتی ناراحت بود این کار را می کرد. به سقف ایستگاه اتوبوس در آن طرف خیابان رسیدند که پیرمرد چتر را بست. کمی دورتر زیر درختی که قطره های باران از برگ های لرزانش می چکید، پرنده ی کوچک و نیمه جانی که هنوز قادر به پرواز نبود، در یک چاله ی پرآب با درماندگی تقلا می کرد حرکت کند.

طی مسیر طولانی ایستگاه مترو، پیرزن و شوهرش کلمه ای با هم صحبت نکردند. هرگاه پیرزن به دست های پیر او (با رگ های متورم و لکه های قهوه ای روی پوستش) که دور دسته ی چتر محکم قلاب شده بود نگاه می کرد، احساس می کرد بغض راه گلویش را بسته است. وقتی به اطراف نگاه کرد تا حواس خود را به چیز دیگری معطوف کند، صحنه ای را دید کهقلبش راتکان داد ووجودش را از حسی آمیخته با دلسوزی و حیرتپر کرد. یکی از مسافران، دختری با موهای مشکی و ناخن پای قرمز و کثیف، سرش را بر شانه ی زن مسنی گذاشته بود و گریه می کرد. آن زن شبیه چه کسی بود؟ شبیه ربکا بوریسونابود که دخترش سال ها پیش در مینسک با یکی از سولووی چیک ها ازدواج کرده بود.

به گفته ی دکتر آخرین باری که پسرشان دست به این کار زد، روشی به کار برد که شاهکار خلاقیت محسوب می شد؛ اگر بیمار دیگری که گمان می کرد او یاد گرفته پرواز کند از سر حسادت جلویش را نگرفته بود، همه چیز تمام شده بود. در حقیقت کاری که می خواست انجام دهد این بود که سوراخی در دنیای خود ایجاد کند و از طریق آن فرار کند.

چند و چونهذیان های اودر یک ماهنامه ی علمی به طور دقیق بررسی شده بود و دکتر آسایشگاه ماهنامه را به آن ها داده بود تا بخوانند،اما زن و شوهر خودشان مدت ها قبل معما را حل کرده بودند. هرمان برینکدر مقاله از آن به عنوان "جنون انتساب" یاد کرده بود. در این موارد بسیار نادر، بیمار تصور می کند هر اتفاقی که در اطرافش رخ می دهد اشاره ای پنهانی به شخصیت و هستی او دارد. آدم های واقعی را به دنیای پردسیسه ی خود راه نمی دهد، زیرا خودش را بسیار باهوش تر از دیگران می پندارد. طبیعت شگفت انگیز مثل سایههمه جا به دنبالش است. ابرهای آسمانکه به او خیرهشده اند، اطلاعات بسیار دقیقی را در مورد او به وسیله ی نشانه هایی به یکدیگر منتقل می کنند.شب هنگام، درختان با حرکاترعب آور و با زبان اشارهدرباره ی درونی ترین افکار او گفتگو می کنند. سنگریزه ها، چرک ها و لکه های گیاهی الگوهایی را ایجاد می کنند که پیام های ناخوشایندی دارند و او می بایست آن ها را تفسیر کند. هر چیزی یک رمز است و مضمون همه چیز خود اوست. جاسوسان احاطه اش کرده اند. بعضی از آن ها ناظرانی دورافتاده هستند، مانند سطوح شیشه ای و آب راکد استخرها؛ بقیه مانند پالتوهای پشت ویترین فروشگاه ها شاهدان متعصبی هستند که از اتهام و مجازات او لذت می برند. بعضی های دیگر (مانند آب جاری و طوفان) تا مرز جنون دچار افسارگسیختگی هستند، نسبت به او دید منحرفی دارند و به طرز مضحکی رفتارهایشرا بد تعبیر می کنند. او همیشه باید محتاط باشد و هر لحظه ی زندگی اش را وقف رمزگشایی از زیر و بم اشیا کند. حتی هوایی که نفس می کشدفهرست بندی و ثبت و ضبط شده است. کاش چیزهایی که ذهنش را تحریک می کرد به اشیای پیرامونش محدود می شد، اما افسوس که چنین نیست! با بیشتر شدن فاصله، سیلاب رام نشدنی رسوایی ها با شدت به سمت او هجوم می آورد. سایه های گلبول های خونش که یک میلیون برابر بزرگنمایی شده اند، در دشت های وسیع به این سو و آن سو حرکت می کنند؛ باز هم دورتر، کوه های عظیم با استحکام و ارتفاع طاقت فرسایشان حقیقت نهایی وجودش را با ارجاع به سنگ خارا و درختانگله مند صنوبر به طور خلاصه بیان می کنند.

وقتی از رعد و برق و هوای متعفن داخل مترو نجات پیدا کردند، آخرین پس مانده های روز با روشنایی خیابان در هم آمیخته بود. پیرزن می خواست برای شام ماهی بخرد، بنابراین سبد شیشه های ژله را به دست پیرمرد داد و به او گفت که به خانه برود. پیرمرد به پاگرد سوم رسید که یادش آمد صبح آن روز کلیدش را به پیرزن داده بود.

در سکوت روی پله ها نشست و حدود ده دقیقه ی بعد که پیرزن از راه رسید در سکوت از جایش برخاست. پیرزنبه زحمت از پله ها بالا آمد و با لبخند کمرنگی سرش را به نشانه ی پشیمانی از حماقت خود تکان داد. وارد آپارتمان دو خوابه شان شدند و پیرمرد یکسره به طرف آینه رفت. در حالی که دهانش را با دو انگشت شستش و با حالت زشت و دلقک واریباز می کرد، دندان مصنوعی جدید و بسیار آزاردهنده اش را درآورد و بزاق درازی را که به آن چسبیده بود جدا کرد. هنگامی که پیرزن میز را می چید او مشغول خواندن روزنامه ی روسی اش بود. همان طور در حال خواندن غذای نرم و آبکی می خورد که نیازی به دندان نداشت. پیرزن با خلقیات او آشنا بود و سکوت کرده بود.

وقتی پیرمرد به رختخواب رفت، پیرزن در اتاق نشیمن با یک دست ورق بازی خاک خورده و آلبوم های قدیمی اش تنها ماند. در میان حیاط تنگ و باریک، آن جا که طنین صدای باران روی سطل های زباله ی فرسودهدر تاریکی شب پیچیده بود، نور کدری از پنجره ها پیدا بود. در یکی از پنجره ها مردی دیده می شد که شلوار مشکی به پا داشت وبا دست های باز وعریان روی رختخواب نامرتبشبه پشت دراز کشیده بود. پیرزن پرده را کشید و سرگرم بررسی عکس ها شد. پسرش در کودکی ظاهر متعجب تری نسبت بهبچه های دیگر داشت. عکسی از پیشخدمت آلمانی شان در لایپزیگ و نامزد فربه اش از لای یکی از صفحات آلبوم افتاد. آلبوم را ورق زد: مینسک، انقلاب، لایپزیگ، برلین، لایپزیگ و نمایشیب دار خانه که بسیار تار افتاده بود. پسر چهار ساله اش در پارک:ترشرو، خجالتی و با اخم های در هم کشیده کهاز یک سنجاب روی برگردانده بود، همان طور که از هر غریبه ای روی برمی گرداند. عمه رزا، پیرزنی لاغر، ایرادگیر و ساده لوح کهزندگی در دنیای هراسناکی مملو از اخبار ناگوار، ورشکستگی ها، تصادف قطار و شیوع سرطان را تجربه کرده بود تا این که آلمانی ها او را به همراه تمام کسانی که نگرانشان بود، به کام مرگ فرستادند. پسرش درشش سالگی: زمانی که پرندگان حیرت انگیزی را با دست و پای انسان نقاشی می کرد و مانند بزرگسالان از بی خوابی رنج می برد.پسرعمه اش، که حالا شطرنج باز معروفی بود. باز هم پسرش در حول و حوش هشت سالگی: از همان زمان درک او مشکل شده بود. از عکس های روی دیوار معابر و برخی تصاویر داخل کتاب ها می ترسید با این که جز مناظر زیبای روستایی با صخره های دامنه ی کوه و چرخ کهنه ی یک گاریکه از شاخه ی درخت بی برگی آویزان بود، چیز دیگری نبودند. ده سالگی: سالی که اروپا را ترک کردند. سال سرافکندگی، ترحم و سختی های خفت بار و بچه های کریه و شرور و کودنی که پسرش در مدرسه ی استثنائی با آن ها به سر می برد. سپس در زندگی اش زمانی فرا رسید که مصادف بود با یک دوره ی نقاهت طولانی بعد از ابتلایش به ذات الریه. زمانی که ترس های او شدت یافتند؛ ترس هایی که پدر و مادرش سرسختانه آن را ویژگی غیرعادی بچه های فوق العاده با استعداد تلقی می کردند. بعدها آن ترس ها به توده ی انبوهی از اوهام تبدیل شدند. اوهامی که به گونه ای منطقی با هم در تعامل بودند و به همین خاطر برای ذهن های عادی کاملاً غیر قابل درک بودند.

پیرزن همه ی این ها وفراتراز آن را نیز پذیرفته بود؛ چرا که در هر حال معنای زندگی پذیرفتن از دست دادن شادی ها یکی پس از دیگری بود و در زندگی او نه تنها شادی بلکه امکان بهبود شرایط هم از بین رفته بود. به موج بی پایان رنج ها و دردهایی فکر کرد که او و شوهرش بنا به هر دلیلی مجبور به تحمل آن بودند؛ به هیولاهای نامرئی که به طرز غیر قابل تصوری به پسرش آسیب می رساندند. به حجم غیر قابل شمارش محبتی که دنیا را در بر گرفته است؛ به سرنوشت این محبت که یا زیر پا له می شود و به هدر می رود و یا به دیوانگی تبدیل می گردد؛ به بچه های طرد شده ای که در گوشه ای کثیف و متروک با خودشان زمزمه می کنند؛ به علف های هرز زیبایی کهنمی توانند از چشم کشاورز پنهان بمانند و به ناچار مجبورند سایه ی قوز میمون‌مانند او را نظاره کنند که با نزدیک شدن دیو تاریکی از گل های له شدهرد می شود.

از نیمه شب گذشته بود که پیرزن صدای ناله ی شوهرش را از اتاق نشیمن شنید و خیلی زود پیرمرد تلوتلو خوران به اتاق آمد. روی لباس خواب خود پالتوی قدیمیآستاراخانیاش را پوشیده بود که آن را به لباسراحتی آبی و زیبایش ترجیح می داد.
ناله کنان گفت: «خوابم نمی بره!»
پیرزن پرسید: «چرا؟ چرا خوابت نمی بره؟ تو که خسته بودی.»
پیرمرد گفت: «خوابم نمی بره چون دارم می میرم.» و روی کاناپه دراز کشید.
پیرزن گفت: «شکمت درد می کنه؟ می خوای به دکتر سولو زنگ بزنم؟»
پیرمرد با غرولند گفت: «دکتر بی دکتر، دکتر بی دکتر، گور پدر هر چی دکتر! باید زودتر از اون جا بیاریمش بیرون. وگرنه مقصریم. مقصر!»حرف خود را تکرار کرد و به تندی از جایش بلند شد و نشست. هر دو پایش روی زمین بود و مشت گره خورده اش را به پیشانی اش می کوبید.
پیرزن آرام گفت: «باشه، فردا صبح میاریمش خونه.»
پیرمرد گفت: «دلم چایی می خواد.» و به سمت دستشویی رفت.

پیرزن به سختی خم شد و چند ورق بازی و یکی دو عکس را که از مبل روی زمین افتاده بود،برداشت:سرباز دل، نُه پیک، تک‌خال پیکو السای پیشخدمتو نامزددرشت هیکلش. پیرمرد با روحیه ای بالا برگشت و با صدای بلند گفت:
«چاره‌اش رو پیدا کردم. اتاق خواب رو می دیم به اون. هرکدوممون نصفی از شبو پیشش می‌مونیم و نصف دیگه ‌اش رو روی همین کاناپه می‌خوابیم. نوبتی. حداقل هفته‌ای دو بار دکتر میاریم بالا سرش. مهم نیست ارباب چی بگه. حرفی هم نمی‌تونه بزنه چون این‌جوری ارزون‌ترتموم میشه.»

تلفن زنگ زد. معمولاً این ساعت از شب تلفنشان زنگ نمی زد. پیرمرد در تاریکی با نوک پای خود به دنبال دمپایی پای چپش می گشت که همان لحظهبا دهان باز و بدون دندان و با حالتی کودکانهوسط اتاق ایستاد و به همسرشزل زد. از آن‌جا که پیرزن بیشتر از او انگلیسی بلد بود، معمولاً تلفن‌ ها را خودش جواب می داد.
دختری با صدای آهسته و گرفته پرسید: «می تونم با چارلی صحبت کنم؟»
«چه شماره‌ ای رو گرفتین؟نه. شماره‌تون اشتباهه.»
پیرزن به آرامی گوشی تلفن را گذاشت، دستش را به سمت قلب پیر و خسته اش برد و گفت: «ترسیدم.»
پیرمرد لبخندی زد و بلافاصله سخنرانی‌ پرشورش را از سر گرفت. به محض این که روز شد او را به خانه برمی ‌گردانند. تمام چاقوها را در کشو می‌گذارند و آن را قفل می‌کنند. در بدترین حالت هم نمی تواند خطری برای دیگران داشته باشد.

تلفن برای بار دوم زنگ زد. همان صدای گنگ و دلواپس قبلی سراغ چارلی را می گرفت.
«شماره‌ ی شما اشتباهه. بهتون می‌گم اشتباهتون چیه. به جای عدد صفر حرف Oرو می گیرین.»

سر میز نشستند و دربزم غیرمنتظره ی نیمه شبشان چای نوشیدند. پیرمرد چای را جرعه جرعه هورت می‌کشید. چهره اشگلگون شده بود. هرازچند گاهی استکانش را دایره وار تکان می داد تا شکر در آن کاملاً حل شود. رگ‌ های روی سر طاسش، جایی که یک خال مادرزادی بزرگ بود، بیرون زده بودند. با این که صبح اصلاح کرده بود، موهای سفید روی چانه‌اش دیده می‌شدند.هدیه ی تولد روی میز بود. وقتی پیرزن برای او یک لیوانچای دیگر می‌ریخت، پیرمرد عینکش را به چشم زد و با لذت مشغول وارسی شیشه های رنگارنگ ژله شد. زرد، سبز، قرمز. نوشته ی روی برچسب آن ها را زیر لب های زمخت و نمناکش زمزمه کرد: زردآلو، انگور، آلوی جنگلی، به. به سیب ترش رسیده بود که تلفن دوباره زنگ زد.



Sol
New Yorkایالتی در آمریکا
Isaac
Rebecca Borisovna
Soloveichik
Minsk پایتخت کشور بلاروس
Herman Brink
Leipzig شهری در آلمان
Berlin پایتخت کشور آلمان
Rosa
Astrakhan شهری در روسیه
Solov
Elsa
Charlie


بازگشت