داستانی از کیت شوپن ترجمه سعید یعقوبی

نویسنده : کیت شوپن
تاریخ ارسال : بیست و چهارم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


داستان یک ساعت

کیت شوپن

ترجمه : سعید یعقوبی


همه می دانستند که خانم مالارد ناراحتی قلبی دارد ، برای همین خیلی سعی کردند که خبر مرگ شوهرش را آرام آرام به او برسانند.
خواهرش ژوزفین قضیه را به او گفت، در جمله های کوتاه و با لکنت زبان ؛ در لفافه و مبهم . دوست شوهرش ریچارد هم آنجا کنار خانم مالارد بود . ریچارد موقعی که آگهی حادثه راه آهن دریافت میشد در دفتر روزنامه حضور داشت ؛ همان لیست اسامی که نام برندلی مالارد هم در ستون کشته شده های آن بود .  ریچارد باورش نمی شد ، تا اینکه تلگراف دوم را دریافت کرد و سعی کرد اول خودش موضوع را باور کند و بعد از آن راهی پیدا کند تا دوستان صمیمی برندلی که این خبر ناگوار را می شنوند را آرام کند .
خانم مالارد خبر را به روشی که معمولا همسران شوهر مرده می شنوند دریافت نکرده بود ، یعنی توام با یک حالت رخوت و یا بی حالی  شدید که ناگواری چنین خبری باعث آن می شود .  وقتی ژوزفین به او خبر داد ناگهان شروع به اشک ریختن کرد و  بی درنگ در آغوش خواهرش از حال رفت . بعد از مدتی که از طوفان دقایق ابتدایی عبور کرد به اتاقش رفت و در را بست و کسی هم مزاحم تنهاییش نشد .
روبروی پنجره باز اتاقش در صندلی راحتی فرو رفت. با یک حالت فرسودگی و خستگی عمیق در بدن که آرام آرام به روحش سرایت می کرد.
از پنجره میدان بزرگ روبروی خانه را می دید . می توانست دور میدان ، نوک درختها را ببیند که برگهای بهاری تازه روی آنها سبز شده بودند. بوی دلپذیر باران در هوا بود . در پیاده روی زیر پایش ، یک دستفروش برای فروش اجناس خودش جار میزد. از دوردست صدای زمزمه مانند آواز کسی می آمد که گویی برای او عزاداری می کرد ، و گنجشکهای بیشمار روی لبه ی بام ، انگار مثل دسته همسرایان با او همنوا شده بودند.
سمت چپ نمای پنجره ، ابرها را می دید که روی هم انباشته بودند و از بین آنها آسمان آبی را می دید که اینجا و آنجا مثل وصله های پاره بین ابرها خودنمایی می کرد.
روی صندلی نشسته بود و سرش را تکیه داده بود به کوسن راحتی. کاملا ساکت و بی حرکت بود ، فقط وقتی دیگر نمی توانست بغضش را فرو ببرد ، مثل کودکی میشد که آرام آرام گریه می کند تا خوابش ببرد و بغضهای خودش را در رویاهایش دنبال کند.
جوان بود ، صورت بی نقصی داشت ، خطوط ناپیدای صورتش حالت آرامی به چهره اش بخشیده بود. اما اکنون زل زل نگاهی راکد در چشمانش پیدا بود ، خیره به دوردستها ، به یکی از همان وصله های آسمان آبی.  این برق یک نگاه نبود ، درخشش یک فکر هوشمندانه بود.
چیزی وجود داشت که به سمت او میامد و او با ترس منتظرش بود .آن چیز چه بود ؟ او نمی دانست ؛ هوشمندانه تر و فرّارتر از آن بود که بتواند نامی برآن بگذارد. اما حسش می کرد ، چیزی ازبیرون ، از آسمان به سمت او میامد . از میان صداها و صحنه ها عبور می کرد و پخش میشد ، مثل رنگی که هوا را پر کرده باشد.
حالا پوست سینه اش سرخ و دلش آشوب شد . او در آغاز تشخیص این چیزها بود که نزدیک می شدند و او را در بر می گرفتند . تقلا می کرد که با اراده اش که حالا ضعیفتر از همیشه بود ، با همین دو دست سفید بلند و باریکش آنها را شکست دهد. زمانی که خودش را حبس کرد کلمه ای کوچک آرام آرام زیر لبش زمزمه میشد. او آن کلمه را بارها و بارها در میان نفسهایش تکرار کرد :
 " رها، رها، رها ! " نگاه  تهی و خیرگی مرگباری که در چشمانش بود ناپدید شد. روشنی و برق زندگی به چشمانش بازگشت. نبضش سریع تر شد ، و جریان تند و گرم خون به همه جای بدنش دوید و آرامش پیدا کرد.
هرگز از جستجو دست برنداشته بود ، جستجوی لذت بزرگی که او را در بر می گرفت. نوعی ادراک شفاف و عالی که به او این توانایی را میداد که شک و تردید و هر چیز بی ارزش در ذهن خود را از بین ببرد. او می دانست که دوباره وقتی با مهربانی مواجه شود خواهد گریست ، هنگام دست رد زدن به سینه ی مرگ خواهد گریست ، دست رد زدن به چهره زندگی عاشقانه ای که هرگز پیش از این نداشت ، زندگی سابقش با چهره ای بی احساس ، کرخت و خاکستری در ذهنش مرور شد . اما فراسوی آن لحظه ی تلخ ، سالهای طولانی آینده را می دید که کاملا متعلق به خودش بود ، و او با آغوش باز از آن استقبال می کرد.
در سالهای آینده لازم نبود برای کس دیگری زندگی کند ؛ میخواست برای خودش زندگی کند. می دانست دیگر هیچ قدرتی وجود نخواهد داشت تا با اصرار کورکورانه کمرش را خم کند. مثل رفتار مردان و زنانی که تحمیل خواسته شخصی خودشان بر همنوع را حق مسلّم برای خود می دانند. نوعی اندیشه یا فکر ظالمانه که در عمل مجرمانه به نظر نمی رسید و حالا که دقیق تر می شد این حقیقت را بوضوح می دید.
علی رغم اینکه بیشتر وقتها احساسی در مورد برندلی نداشت ، اما هنوز ، گاهی او را دوست داشت . چقدر این اهمیت داشت؟! اینکه چه چیزی را واقعا دوست داشت ، معمایی بود که حل نشده باقی ماند. اما حالا دیگر فکر کردن به این قضیه برایش نوعی دارایی محسوب میشد. نوعی مایملک شخصی که او به ناگهان آن را به عنوان قوی ترین انگیزه زندگی اش بازیافته بود !
همچنان در درون خودش نجوا می کرد : " رها ! جسم و جان رها ! "
ژوزفین پشت درب بسته دو زانو نشسته بود و صورتش را به سوراخ کلید چسبانده بود ، التماس می کرد که داخل اتاق شود.
- لوییس ، درو باز کن! خواهش می کنم درو باز کن . سر خودت بلا میاری . داری چیکار می کنی لوییس؟ به خاطر خدا درو باز کن.
- از اینجا برو . من به خودم آسیب نمی زنم .
نه ؛ او یک عصاره زندگی بخش یافته بود که از میان پنجره باز اتاقش آنرا می نوشید.
در سرش غوغا بود و روزهای آینده را در خیالش مرور می کرد. روزهای بهاری و روزهای تابستانی و همه روزهای دیگری که میخواست مال خودش باشد. در دل خودش دعا کرد که عمر طولانی داشته باشد .  همین دیروز بود که به این صرافت افتاده بود که زندگی اش می تواند طولانی تر باشد.
بالاخره بلند شد و در اثر اصرارهای زیاد خواهرش درب را باز کرد . برق پیروزی در چشمانش بود . ناخودآگاه خواهرش را در آغوش گرفت ، مثل ایزدبانویی که پیروزی خودش را جشن می گیرد. دستش را دور کمر خواهرش حلقه کرد و باهم به طبقه پایین رفتند. ریچارد آنجا منتظر ایستاده بود.
یک نفر درب ورودی خانه را با کلید باز کرد. برندلی مالارد وارد شد ، خسته به نظر می رسید ،  چمدان سفر و چترش همراهش بود. او از صحنه تصادف خیلی دور بود ، و از اتفاقی که افتاده بود اصلا خبر نداشت. متعجب ایستاد و گریستن سوزناک ژوزفین را نگاه کرد و بیشتر تعجب کرد وقتی حرکت سریع ریچارد را دید که او را از دید همسرش پنهان می کرد.
وقتی دکترها آمدند گفتند که خانم مالارد از حمله قلبی ناشی از یک شادی کشنده مرده است .



________________________________________
The Story of An Hour was featured as The Short Story of the Day on Tue, May 27, 2014

 


بازگشت