داستانی از هکتور اچ مونرو (ساکی) ترجمه مریم صداقت‌نیا

نویسنده : هکتور اچ مونرو (ساکی)
تاریخ ارسال : بیست و چهارم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


پنجره باز
هکتور اچ مونرو (ساکی)
ترجمه مریم صداقت‌نیا

بانوی جوان پانزده ساله ای با متانت گفت: " آقای ناتل! خاله ام  تا چند لحظه دیگر به حضورتون می رسند. در این مدت شما باید سعی کنید مرا تحمل کنید."
فرامتون ناتل سعی کرد بدون اسائه ادب به خاله ای که در حال آمدن بود، چنانکه شایسته است چیز صحیحی در تملق خواهرزاده بگوید. شخصاً بیش از هر زمانی شک داشت که این ملاقاتهای رسمی پی درپی با افرادی کاملاً غریبه کمکی به بهبود بیماری عصبی اش که تحت درمان بود، خواهد کرد.
زمانیکه آماده عزیمت به این استراحتگاه روستایی می شد خواهرش به او گفته بود: " میدونم چطور خواهد بود. تو خودت را اونجا دفن خواهی کرد  و با هیچ جنبنده ای صحبت نخواهی کرد، اعصابت بخاطر افسردگی بدتر خواهد شد. من فقط باید تو را به تمام کسانی که  اونجا می شناسم معرفی کنم. تا آنجا که یادم می آید بعضی از آنها افراد خیلی خوبی بودند."
فرامتون کنجکاو بود بداند که خانم ساپلیتون بانویی که یکی از معرفی-نامه ها را به او تقدیم می کرد چرا به چنین بخش آرامی آمده بود.
خواهرزاده زمانیکه احساس کرد بین شان به اندازه کافی سکوت برقرار بوده پرسید:" آیا شما افراد زیادی در این حوالی می شناسید؟"
فرامتون گفت:" دریغ از یک روح. خواهرم اینجا اقامت داشته ، در خانه کشیشی، تقریباًچهار سال پیش، او نامه های معرفی به برخی ساکنین اینجا را به من داده است."
آخرین گفته اش را با لحن تأسف‌بار آشکاری بیان کرد.
بانوی جوان با خونسردی ادامه داد:"پس شما عملاً درمورد خاله ام چیزی نمیدانید؟"
میزبان اقرار کرد:" فقط نام و آدرسشان را." او می خواست بداند که آیا خانم ساپلیتون متأهلند یا بیوه. چیزی غیرقابل تعریف در اتاق وجود داشت که مردصفتی را در خانه القا می کرد.
دخترک گفت:" تراژدی بزرگ خاله ام درست سه سال پیش اتفاق افتاد. باید در زمان اقامت خواهر شما بوده باشد."
فرامتون پرسید:" تراژدی؟"؛ به هرحال در این مکان آرام ییلاقی تراژدی دور از ذهن به نظر می رسید.
خواهرزاده گفت:" ممکن است شما تعجب کنید که چرا در یک بعداز ظهر اکتبر، آن پنجره عریض باز است." و به پنجره بزرگ فرانسوی که به سمت علفزار باز بود اشاره کرد.
فرامتون گفت:" برای این وقت از سال کاملاً گرم است. اما آن پنجره با تراژدی ارتباطی دارد؟"
" سه سال پیش روزی، بیرون از آن پنجره، شوهر و دو برادر جوانش را در روز تیراندازی بدرقه کرد، اونها هرگز برنگشتند. در عبور از شکارگاه به زمین تیراندازی مورد علاقه شان هرسه نفر در یک زمین باتلاقی ناامن فرو رفتند. میدانید؟ تابستان مرطوب مخوفی بود، زمین هایی که سالهای قبل امن بودند بدون هیچ نشانه ای ناگهان نشست می کردند. جسدهایشان هرگز پیدا نشد، بخش ترسناک قضیه همین بود." صدای دخترک آهنگ متانتش را از دست داد و چاپلوسانه گفت:" طفلکی خاله، همیشه فکر میکنه اونها روزی برمیگردند، اونها و سگ کوچولوی اسپانیل قهوه ای که همراهشون گم شده بود، و همانطور مثل سابق در قاب آن پنجره در علفزار راه خواهند رفت. دلیل اینکه پنجره هرروز بعدازظهر تا تاریکی کامل هوا باز نگه داشته میشود همین است. طفلکی خاله عزیزم، گاهی اوقات برایم تعریف میکنه که اونها چطور بیرون رفتند، شوهرش با یک کت ضدآب روی دستش و رونی برادر کوچکترش در حال خواندن ترانه "برتی! چرا از جات پریدی؟" ؛ که مثل همیشه برای سربه سر گذاشتن خاله ام میخوانده،چون خاله گفته بوده این ترانه روی اعصابش هست. گاهی اوقات هنوز هم، در بعدازظهرهای آرامی مثل این، تقریبا با وحشت احساس میکنم که اونها در علفزار بیرون از پنجره راه میروند."
او حرفهایش را با کمی لرزش قطع کرد.
سروصدای خاله زمانیکه باحرکتی سریع وارد اتاق شد و بخاطر دیرکردنش پوزش خواست مایه آرامش خاطر  فرامتون شد.
او گفت:" امیدوارم ورا شما را سرگرم کرده باشد؟"
فرامتون پاسخ داد:" ایشون خیلی سرگرم کننده بودند."
خانم ساپلیتون سریعاً گفت:" امیدوارم پنجره باز اذیتتون نکرده باشد؛ شوهرم و برادرهایم مستقیماً از تیراندازی به خانه برمی گردند، و همیشه از این
راه می آیند. اونها امروز برای تیراندازی به باتلاق رفته اند، بنابراین فرش های بیچاره مرا حسابی کثیف خواهند کرد. درست مثل همه شما مردها، اینطور
نیست؟"
او با سرخوشی درمورد تیراندازی، کمیابی پرندگان و انتظار برای مرغابی-های بیشتر در زمستان وراجی کرد. از نظر فرامتون تمام اینها وحشتناک بود. او در تلاشی تااندازه ای موفقیت آمیز توانست صحبت را به موضوعی نه-چندان هولناک برگرداند، و آگاه بود که میزبانش فقط کمی از توجهش را به او می دادو چشمانش پیوسته به پشت سر او به پنجره باز و علفزار بیرون منحرف می شد.مطمئناً این تصادفی ناخوشایند بود که او مجبور بود در سالگرد چنین تراژدی ای ملاقاتش را بجا آورد.
فرامتون که تحت تأثیر این خودفریبی متداول بود که غریبه ها و آشنایان خواهان حداقل، کمی اطلاعات درمورد ناخوشی ها و ضعف هایش و علل و درمان آنها می باشند، اعلان کرد:" پزشکان متفق القول به من دستور استراحت کامل داده اند، بدون وجود هیجانات روحی و پرهیز از هر تمرین بدنی خشنی در طبیعت." و ادامه داد:" اما درمورد رژیم غذایی چندان با یکدیگر موافق نیستند."
خانم ساپلیتون با صدایی که فقط در لحظه آخر جای خود را به یک دهن دره می داد گفت:" نه؟" و ناگهان سرجایش صاف نشست اما نه بخاطر آنچه که فرامتون می گفت.
او فریاد زد:" بالاخره اومدند. درست زمان صرف چای، و به نظر چندان گلی نمی آیند."
فرامتون کمی لرزید و با نگاهی معنادار به طرف خواهرزاده رو کرد. دخترک با چشمانی مملوء از سردرگمی و وحشت به پنجره باز خیره می نگریست. فرامتون با شوک سردی از ترسی بی نام روی صندلی اش جنبید و در همان جهت نگاه کرد.
در عمق گرگ ومیش سه هیکل درطول علفزار به سمت پنجره می آمدند، همه آنها باخود اسلحه حمل می کردند، و یکی از آنها کتی سفید روی دوشش حمل می-کرد. یک اسپانیل قهوه ای خسته نزدیکشان راه می رفت. بی سروصدا به خانه نزدیک می شدند، سپس صدای خشن جوانی که در تاریکی بلند می خواند:" گفتم، برتی، چرا از جات پریدی؟" به گوش رسید.
فرامتون وحشیانه به کلاه و عصایش چنگ انداخت؛ سرسرا، اتومبیل گرد و دروازه ورودی شاهد صحنه فرار سراسیمه او بودند. دوچرخه سواری که درطول جاده پیش می آمد برای جلوگیری از تصادفی قریب الوقوع مجبور به برخورد با پرچین شد.
صاحب مکینتاش سفید درحالیکه به پنجره نزدیک می شد گفت:" عزیزم ما اومدیم. نسبتاً گل آلود، اما بیشتر خشک. اون مردی که وقتی ما اومدیم در رفت کی بود؟"
خانم ساپلیتون گفت:" عجیب ترین مردی که تابحال دیدم، آقای ناتل." و ادامه داد:" فقط می تونست درمورد بیماری اش صحبت کند، و بدون خداحافظی یا یک کلمه عذرخواهی، موقع رسیدن شما فرار کرد. مثل اینکه روح دیده باشد."
خواهرزاده به آرامی گفت:" گمان می کنم بخاطر اسپانیل بود. به من گفته-بود که از سگها وحشت دارد. او یکبار در یک قبرستان جایی در سواحل گنگ توسط دسته ای از سگهای پاریا گیرافتاده بوده و مجبور شده شب را در یک گور تازه حفر شده با جانورانی که بالای سرش خرخر می کردندو دهانشان کف می کرده سپری کند. همین برای عصبی کردن هرکسی کافیست."
طرح داستانهای خیالی آنی تخصص او بود.


بازگشت