ابهام؛ نجات دهنده‎ی تکرارزدگی اشعار رضا زاهد یادداشتی کوتاه بر "منظره ها" امیر حسین بریمانی

نویسنده : امیر حسین بریمانی
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


ابهام؛ نجات دهندهی تکرارزدگی اشعار رضا زاهد

یادداشتی کوتاه بر "منظره ها"

  - امیر حسین بریمانی :

این مجموعه شعر به طرز زیاده آشکاری، جستاری شاعرانه‎ای در باب زمان است. در تمام اشعار به تقابل گذشته با آینده پرداخته شده است و تفاوت میان اشعار، صرفا در تصویرسازی هاست.حال این امر را باید تکرارزدگی تلقی کنیم یا روش مندی و نوعی سیاست اشعار برای معناسازی و شرح وضعیتی واحد به طرق مختلف؟

  ابتدا زمان را موتیف (بنمایه) تکرارشونده متنیت این مجموعه شعر فرض میکنیم تا در گام بعدی ببینیم این موتیف در اشعار به امری زیباشناختی مبدل شده یا خیر. در پاسخ به این که چه زمانی موتیف باعث دلزدگی می گردد و چه هنگام تکرارزدگیِ مولف را متبادر نمی کند، باید اینطور پاسخ گفت که کارکرد موتیف در روبنای متن، تکرار یک دال واحد است و اگر آن مدلولِ آن دال، در زیربنا یا هستهی مرکزی متن تعریف نشده باشد، موتف صرفا حکایت از ناتوانی مولف در بداعت خواهد کرد. حال در این کتاب، زمان توسط هستهی مرکزی شعر مفهوم پردازی شده استفاده بیرویه رضا زاهد  از کلماتی چون "گذشته"و "آینده"، از سر ناچاری نبوده است چراکه همواره از جایی درون خود تقویت میشود و به کارگیری چندباره را مشروع جلوه میدهد. با این حال، اگر اشعار کتاب را پشت هم بخوانید، در نیمههای کتاب از خلق فضای تازه دست میشویید و در عین حال دلزده نمی شوید! اشکال کار کجاست؟ این اشکالی که همزمان و در عین ناباوری، مولفهای مثبت نیز تلقی میشود را در اینجا باید جستجو کرد: دسترس ناپذیری شعریت. شعریت همواره در پشت ایماژهای دشوار مخفی شده و زبان نیز در آن را چند قفله کردهست. با اینکه در اشعار، مدام ابژه ها و مضمونهای یکسان میبینیم، اما دلسرد نمیشویم. وضعیت هر شعر از سوژه یکسان و همچنین ابژههایی ثابت تشکیل شده است و کل اشعار این مجموعه، جایگشتهایی از ستاره، باد، زمان، شب و تاریکی هستند اما رخدادی نهانی همواره در اشعار موجود است که تا مادامی که از چنگ میگریزد، شعر را زنده نگاه میدارد. دراینجاست که اهمیت ابهام در خلق تجربه زیباشناختی شعر هویدا میگردد.

 

برگی به یاد جوانی:

 

با تو هستم بهمن!

شبی که مهمانِ لی بو

در برجِ غربی بودم

و انگشت های سردم از نسیم باغهای خاقانی

می سوخت

به یاد مهمانیی تو افتادم

 

من آن شبِ سهمناک بهاری را

غارت کردم

با کلماتی که آیندهام را به حراج گذاشت

 

تو میشنیدی و با سکوت

آرام گذشتی از درِ کوتاهی

که برای ابعادِ من آنهمه کوچک بود

پس همان شب آن حروفِ مخوف را

برای زمانهای زشتی که هنوز

فرا نرسیده بود

فرستادم و آن روزگارِ بعید

فرا رسید

 

من آیندهی خود را غارت کردم

با کلماتی که شبهای سهمناک بهاری را

شعله ور کرده بود

و آیندهی تو را نیز

مثل چراغی که در بستر جنگاوری سیاه، خفه شد

خاموش کردم

 

خدا به من رحم کند

 

(صفحه 42 و 43)


بازگشت