شعرهایی از فخرالدین سعیدی

نویسنده : فخرالدین سعیدی
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


1

گیرم که با انبر مرگ هم
دندان مرا کشیده باشند
برای شما چه فرقی دارد
کسی هی
از لابلای برگ های نارس این کتاب
عشق را به بازی می برد
آه
که با واژه های نم کشیده نمی شود شلیک کرد
خواهش می کنم روی پس زمینه شعرم بساط بیندازید
حال می دهد به جان شما
می خواهم کنار خیابان بهشتی شوم
مواضب باشید آقایان!
حواستان را جارو نکنند
این بازی یک نفره نیست!

 

از مجموعه " پسوند فامیلی ام بوی آدم فروشی می دهد "

 

2

جناب قاضي!

به حضور اقايي كه شما باشيدعارضم

من فخرالدين سعيدي فرزند اول خانواده

اعتراف ميكنم پدرم همينطور پدر شما با گاوي معاصر است

واينكه از ده ونيم سپتامبر به بعد

هميشه دلواپس گريه هاي رستمي بودم به نام تهمينه

حالا شما وظيفه داريد روي رفتار من سنگ بچينيد

اما به گمانم تاوان كمي نيست

براي كسي كه تنها نام دختر يزدگرد را شنيده است

منظره اي هستم كه حال خوشي ندارد

دو نقطه بعداز سيب

چاقويي توي چشمم وول مي خورد

جناب گاو!

رنگ رياضتي كه مي خوري سبز است

مي ايي با هم برادري كنيم

 

از مجموعه " پسوند فامیلی ام بوی آدم فروشی می دهد "

 

3

از تو خداحافظي ميكنم

چشمهايت را مي گذارم كنار پياله ي پاشنه دار شراب

ومي روم تاكوچهرابرسانمبهمسجداباالفضل

وچنار قديمي ي خانه ي منير

سلام بيست و چند سالگي!

خداحافظ سيگاري ي حشيش!

می ایی شب ازمن بالا مي رود

مي خندي تاريكي مرا مي بلعد

مي گريي كوچه قد مي كشد ،زيباميشود

ولباس زمستاني اقاي رئيس جمهور

هسته ي خرما

كوهان شتر

استخوان شكسته ي گاو

وخريد شب جمعه ي زن صيغه اي

مرا به خيابان جمهوري مي برد

هرزگي سلام مي كند

وچشمهايش مثل شعله هاي زلال خوشه ي گندم مي درخشند

شقاوت مست مي كند،كباده مي كشد

وخلط مي اندازد به سنگفرش كوچه ها

حسي سوخته قلبم را به لجن مي كشد

ودنده هاي مرا مي شكند

بايد لهجه ام را عوض كنم

تا صدايم برسد به صدايت

دراين محيط نا مساعد

دراين هواي گرم اشباع نشده گي

من دلم بستني ي تازه مي خواهد

مي فهمي!

بستني ي تازه وسپيدييبالايناف

اه 

چه مي چسبد

 

 

از مجموعه " اینجا آدم های کوچک سنگ قبرهایی بزرگ دارند "

 

4

خودم را کنار گذاشته ام برای روز مبادا

استخوان هایم را جمع می کنم

و آتش می زنم 

تا خون بدود درون آوندهای تو

آه ای بلوط پیر!

آه ای بلوط بلند و پیر !

ما سرفراز می داشتیم 

اگر نقش دست هامان می ماند بر ....

اگر رد پاهامان می رسید تا ....

اگر رخنه می کرد حرف هامان در ....

اگر می تپید قلب هامان با ....

اگر می شنید گوش هامان از .....

آه ای بلوط پیر !

کاش

ای کاش زردکوه تکیه نمی داد به شانه های تو

 

از مجموعه ی " چشم که بچرخانی غاز های وحشی خوشبخت می شوند "

 

5

من شناسنامه ی سگی هستم

که ذهن اش همچنان یورتمه می رود

با اسب پادشاه

مرا ببخش

که دست هایم فاحشگی می کنند

و از تو می نویسند

ای الاغ بی پالان !

ای اسب بی یال !

اسب بی دم !

آزادی ! 

 

از مجموعه ی " چشم که بچرخانی غاز های وحشی خوشبخت می شوند "

 

مجموعه های این شاعر در نمایشگاه کتاب 1395 :

 

  


بازگشت