داستانی از کاروان عمر کاکه سور ترجمه ی توران خندانی

نویسنده : توران خندانی
تاریخ ارسال : پانزدهم اسفند ماه ١٣٩۴


اتوپیا

(آنها که قبل از مرگشان

زندگینامه خود را می نویسند،آدمهایی خوشبخت اند).

 

نویسنده : کاروان عمر کاکه سور

ترجمه به فارسی: توران خندانی

ویرایش و مقدمه: بابک صحرانورد

 

- آشنایی با نویسنده :

کاروان عمر کاکه سور ،از نویسندگان مطرح کردستان عراق، سال1964در اربیل عراق متولد شده است. تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم درآنجابه اتمام رسانده و سپس درسال 1985 در رشته تاریخ به تحصیل ادامه داده است. اما پس از دو سال،تحصیل را رها کرده و سرانجام در سال 1991 تحصیلاتش را به اتمام می رساند. در سال 1992 برای همیشه کردستان را ترک کرده،نخست به آلمان رفته و سپس در دانمارک ساکن می شود. کاکه سور از سال 1985 شروع به نوشتن کرده،اما بعد از انقلاب کردستان عراق آثارش را منتشر کرده است. ازاین نویسنده نام آور تاکنون چند رمان ، مجموعه داستان ، داستان و شعر برای کودکان،مجموعه نقد،مقاله، خودزندگینامه و مصاحبه به چاپ رسیده است.

آثارچاپ شده ی او بیش ازبیست جلدکتاب را در بر می گیرند که اکثراً در کردستان عراق منتشرشده است. داستان «ارابه جنگجوی بزدل» اولین داستان کوتاه  از این نویسنده  است که پیشتر توسط بابک صحرانورد به فارسی ترجمه شده است و به زودی هم ترجمه رمان( مامزر) از همین نویسنده از سوی بابک صحرانورد در ایران منتشر خواهد شد.

 

در آن هنگام که زنان نقابدار پیکر خون آلودم را از روی زمین برداشته و داخل کامیون گذاشتند، نفهمیدم چه كسي  بود که با صدای عجیبی چند کلمه را در گوشم زمزمه کرد ...آخر در آن موقع هیچ چیزی را به وضوح نمی دیدم ... حتی نمی توانستم جای گلوله هایی را که کل بدنم را سوراخ سوراخ کرده بودند، پیدا کنم. برای همین می خواستم از طریق حواس دیگرم جای آنها را پیدا کنم ... بعدها فهمیدم که این چه کار بیخودی است. اینکهداخل ماشین شهرداری پرت شده و دم غروب،به همراه ده ها زن دیگر چون خودم در حاشیه ی شهر، به شکل دسته جمعی دفن شویم، چه سودی برایم دارد که بفهمم جای زخمهایم کجاست و فاصله ی بین آنها چقدر است ... چگونه اند وچقدر خون از آنها رفته است ... اما آن صدا، صدایی مردانه بود ... واین را هم می دانستم که در آنجا، چهره ی هیچ مردی را نمی توانستی ببینی ... کسانیکه این کار را انجام می دادند، همگی زن بودند... راننده ی کامیون، آنها که با اسلحه مرا نشانه گرفتند و  همه ی آنهایی که مرا اینجا پرت کرده اند، همه،کلاً، همجنس خودم بودند ...

نمی دانند که من هنوز زنده ام ... اگر چه نه برای من و نه برای آنها هیچ فرقی نمی کرد که جانی در بدن بی مصرفم مانده باشد یا نه ... اما آن سه جمله ای که نفهمیدم از دهان چه کسی در گوشم زمزمه شد، پایان زیبایی برای زندگی ای است که تمام لحظات عمرم را برای فهمیدن و درک کردنش تلف کردم و هنوزم هم نتوانستم آن را درک کنم. چه کسی می تواند بگوید که من نخواسته ام زندگینامه ی خودم را بنویسم ... اما آن همه شک و تردیدی که نسبت به اطرافم دارم، همیشه سد راهم بوده است ... و همین قضیه هم، من را به مانند یک داستاننویس خیالباف به چشم خواننده آورد ...

" شیلان نازم " نوشته است: می توانم روایت را در داستانهای( رازا و مروا ) این چنین توصیف کنم: مردی به دلیل شرایط سخت زندگی دچار ناراحتی روحی شده و تا مرز جنون پیش میرود ... در مراسمی جنجالی داستان زندگی اش را برای شخصی تعریف می کند که روی صندلی، در کنارش نشسته و چون داستانش خیلی بی مزه است، مرد فوراً او را تنها می گذارد و می رود، ولی او متوجه رفتن مرد نمی شود ... دومی می آید و موضوع همچنان ادامه دارد ... او هم می رود و سومی می آید ... داستان به آخر رسیده و مدام اشخاص شنونده جا عوض کرده اند ... اما ما اگر بخواهیم تا بفهمیم او چه گفته است، می باید تمامی آن اشخاص را پیدا کنیم ... و پر واضح است که این کار، کاری ست بس مشکل ... بر فرض که این کار را هم کردیم، هنوز هم از اینکه کل قسمتهای این داستان را جمع و جور کنیم، عاجزیم. چون در فاصله ی جابجایی اشخاص، لحظاتی وجود دارند که داستان در آنها تعریف شده، ولی شنیده نشده اند ... همچنین تعدادی از شنونده ها هم کر و لال بوده اند.

دنیایی که آنها حتی نمیتوانستند آنرا برای خود تجسم کنند، من در حقیقت در آن زندگی می کردم ... آنها نمی دانستند خانه ی ما که در وسط شهر است، آن همه راز و رمز را در دل خود نگه داشته است ... خانه ی(مروان شاعر ) ... با آوازه و شهرت بسیار، و کسی هم او را ندیده ... من دخترش هستم !! و او در اتاق روبروی ام زندگی می کرد !!  در حالیکه  برای یک بار هم حتی او را دیده ام و نه حتی صدایش را شنیده ام.

ــ نزدیک این اتاق نشوی، نزدیک در هم نروی ... به پنجره نگاه نکن وگرنه چشمانت کور می شوند و تا زنده ای در تاریکی زندگی خواهی کرد.

اینها واژه هایی هستند که مادرم خیلی پیشتر از این  در گوشم خوانده است ... اوایل سرم را بلند نمی کردم ... ترس عجیبی نسبت به چشمانم پیدا کرده بودم ... فکر می کردم که با دیدن او،نور چشمانم خاموش می شود ... به خودم می گفتم:" لحظه ای که من کور می شوم، او بیرون می آید و خیلی ساده و معمولی در باغ و پشت بام و حیاط زندگی می کند "... آه که چقدر از این می ترسیدم ...!! مثل اینکه آرزوی دیدن پدر، فریبم می داد ... تصویرش را در خیال تصور می کردم و دوست داشتم به همان شکل او را تجسمکنم، اما زود کمرنگ می شد ... یا به دهها شکل دیگر تغییر کرده  و از هم می پاشید. همه چیز در خواب هم این گونه تغییر می کند ... اتاقت پر از سوسک شده و جارویی به دست می گیری و آنها را بیرون می کنی ... یک دفعه، به دسته ای غاز بدلمی شوند و به سمت آسمان پر می کشند ... یا مورچه های زیر پاهایت یکباره به گله ای گاو و اسب تبدیل شده و زیر پا له ات می کنند ... شکم عروسک پارچه ای را با چاقو پاره می کنی و زمانی به خودت می آيی که مادرت را کشته ای ... فکر کردن به "پدر" !! و تصویرش را پیش چشم آوردن،  کار آسانی نبود ... کم کم ترسم می ریخت و از دور به آن در و پنجره خیره می شدم، ولی چیزی دستگیرم نمی شد ... نمی دانم چه صدایی بود که از غیب به من می گفت پدرت داخل عروسکهاست ... شکم دهها میمون پشمالو و خرس چشم زرد را با چاقو دریدم، ولی پیدایش نکردم ... آن روز ظهر از مدرسه بر می گشتم و در پیاده روبه آرامی قدم می زدم ... اسبی که ارابه اش را به دنبالش می کشید، از کنارم رد شد ... صدای نعل های اسب بر روی آسفالت سفت، مثل ترق و تروق تایپیست به گوشم می آمد ... منظورم همان چیزی است که پیش "آقا  نغده " دیدم و به آن خیره شدم ... حروف همانند نوزادی هستند که از شکم مادرشان بیرون می آیند ... هر چه اسب دورتر می شد، صدایش را غیر عادی تر می شنیدم ... همه اینها با داستان آدم و حوا قاطی می شدند، داستانی که " آقا ایمان " چهل دقیقه ی قبل برایمان تعریف کرد. احساس می کردم که بزرگ شده ام و درک و شعورم بیشتر شده ... اگر چه باور نمی کنم که " پدر " !! در دل عروسکها باشد، ولی بدون شک خودش را در درون مادرم پنهان کرده، به همین دلیل است که مادرم اینچنین قد بلند وتنومند است. کمتر کسی را دیده ام که قدش تا چانه ی مادرم رسیده باشد ... در همان لحظه، ترسی به درونم نفوذ کرد ... فکر می کردم وقتی که بزرگ شدم، شکم مادرم را مثل شکم میمونها و خرسها می درم ... دلم برایش می سوخت و به خاطرش گریه می کردم ... و نمی توانستم به او بفهمانم که دچار چه حالت عجیبی شده ام ... به دهها حقه و فریب پناه می برم تا بتوانم این فکر را از سرم بیرون کنم ... مدتی چنین به مغزم خطور می کرد که " پدر"!! شبها بعد از اینکه ما می خوابیم، بیرون می رود و شاید هم در خیابانها پرسه می زند ... آهسته آهسته قدم میزند و زیر لب زمزمه می کند ... بعید نیست که روی یکی از صندلیهای کافه ی روبرو، زیر لامپ کم نوری نشسته و در حال نوشیدن چای و قهوه نباشد و روزنامه هم نخواند. برای همین تا دم صبح پشت پنجره ی اتاقم به انتظارش می نشستم، ولی هرگز ندیدم که در باز شود و او بیرون برود ... مگر اینکه وقتی خواب و خستگی، مرا از پا در می آورد و پیشانیم را روی تاقچه ی پنجره می گذاشتم ...

"پدر"!! اگر واقعاً وجود داشته باشد، واقعاً مرد عجیبی ست ... فقط برای مرده ها شعر می نوشت و من روی سنگ قبرهای گورستان محله مان آنها را می خواندم ... و صاحبان مرده ها به واسطه ی "عمو یاور کر و لال " ، که او را به همراه خود می آوردند، از آن پنجره ی کوچک یک وعده غذا و یک دسته گل داخل اتاقش می گذاشتند و سپس یک چهارم مزدشان را می گرفتند ... مردم، بیرون،طوری از"پدر"!! اسم می بردند که انگارکل زندگیشان را با او به سر برده اند ... نویسنده و منتقدان او را بزرگترین شاعر می دانند ... کمتر مجله و روزنامه ای هست که شعری از پدرم در آنها منتشر نشده باشد ...درحالیکه در این چند سال اخیر من امیدوار بودم که می توانم او را ببینم ...حتی به اینکه مادرم هم می تواند او را ببیند، شک کردم ... برای من روز به روز اثاث خانه با افسانه ها و حکایات قاطی می شد و ظاهرشان تغییر می کرد. کلامم را به هم می ریخت ...هر چه را که می نوشتم، مردم آن را چرت و پرت می پنداشتند ... تا جایی که در مقابل هیچ اتفاقی آنچنان که لازم می بود، تعجب نمی کردم ... مادرم دو سال پیش به من گفت:

برادرت "هه لو" دلش ازت خونه،حواست باشه ... تو با نوشته هات اسرار خانه را فاش می کنی.

تا آن لحظه نمی دانستم که برادری هم دارم ... سرم را بلند کردم و جلو اتاق "پدر"!!م او را دیدم ... با چشمان درشت و سیاه اش به من خیره شده بود و سکوت کرده بود ... اگرچه قد بلندش او را بزرگتر جلوه می داد ولی هنوز می توانستم بفهمم که او از من کوچکتر است ... پس چرا مادر او را برادر بزرگترم خطاب می کرد و می خواست که او را به همین شکل صدا بزنم ...؟! خواستم جلوتر بروم و به او بگویم که من آزادم هر چیزی را که می خواهم، بنویسم، ولی نمی دانم چرا از گفتن آن پشیمان شدم. بعدها فهمیدم که او هرگز حرف نمی زند و فقط با تغییر دادن حالت چهره اش منظورش را بیان می کند و کسی جز مادرم منظورش را نمی فهمید ... برادرم "هه لو" اینهمه از من متنفر بود، در حالیکه خواهر های کورم را بسیار دوست می داشت ... دستشان را می گرفت و آنها را به این طرف و آن طرف می برد ... آنها را حمام می کرد و موهایشان را شانه می زد ...  سر سفره به آنها غذا می داد ... آنها هم قبل از  برادرم " هه لو" ، در حالیکه بزرگتر از او بودند، به دنیا آمده اند یا  بهتر است بگویم که من تا مدتها نمی دانستم که من خواهرانی هم دارم و روزی این چنین آنها را نگاه می کنم . .. خواهر بزرگترم "سازان" را قبل از "ها ژه" و "تارا " دیدم... آن وقت ها من چهارم ابتدایی بودم ... یک روز عصر آنقدر به اتاق "پدر" !! نزدیک شدم،که تار موهایم به شیشه ی پنجره اش چسبیدند... تمام بدنم می لرزید و اطرافم را طور دیگری می دیدم ... تا اینکه مادرم به تندی مرا عقب کشید و سرم داد زد:

ــ  مگه نگفتم به اینجا نزدیک نشی ...؟! می خوای مثل خواهرت سازان کور شی؟!

سرم را بلند کردم و برای اولین بار دیدم اش ...عصایش را این سو و آن سو می زد و یواش یواش به سمت در حیاط می رفت ... برای اینکه صورتش را خوب ببینم، از او جلو زدم... دست چپ اش را چند بار در هوا چرخاند و سرانجام روی شانه ام گذاشت ... دستش را به طرف موهایم کشید و انگشتانش را به موهایم زد ... آهی کشید و گفت:

ـ تویی "رازاو" کوچولو ... ؟ ! "رازاو"، روح و جانم ...؟!

وقتی من نتوانستم جوابش را بدهم، گفت:

ـ اگر می توانستم هر چیزی را مثل تو حس کنم، هرگز خودم را کور نمی دانستم. با صدایی متفاوت تر ادامه داد:

ـ کاش می توانستم رنگ گلها را ببینم، تا اینکه بتوانم در مغازه ی گل فروشی کار کنم ... این تنها آرزوی من است "رازاو" عزیزم. آنقدر بهت زده شده بودم، نمی توانستم دهانم را باز کنم ... پس از آن  دیگر نه حرفی زد و نه جواب، هیچ یک از سوالهاتم را جواب داد ... می دانستم او شبها در اتاق "پدر"!! می خوابد، ولی نمی فهمیدم کی و چگونه به آنجا می رود و یا  کی از آنجا بیرون می آید ... و او بود که دسته گلهای صاحبان اموات را می آورد و روی پشت بام خشک می کرد ... از این کار چه منظوری داشت ؟! نمی دانم...  تمام تلاشم را کردم که چیزی دستگیرم شود، ولی هرگز موفق نشدم ... آن روز غروب گوشه ی پیراهن اش را گرفتم  و خیلی ارام گام بر می داشتم،تا بتوانم همراه او به اتاق بروم ... جلو در، متوجه حضورم شد و یک دفعه از من فاصله گرفت ... عصایش را چنان با شتاب می چرخاند که صدای عجیبی از چرخش آن در هوا به گوش می رسید ... گلدان سفالی که در آن نزدیکی بود، افتاد و گلدان شیشه ای هم که روی میز ایوان بود، به همین منوال پایین افتاد و شکست ... مادر از آشپزخانه بیرون آمد و یقه ام را محکم چسبید ... مدام سرم داد می کشید:

ـ فتنه گر ... !! دوست داری به درد خواهرات (هاژه و تارا) گرفتار شی ... ؟! از اون وقتی که به دنیا آمده ای، شدی مایه ی عذابم ... از اون وقتی که به دنیا آمده ای ... !! از وقتی به دنیا آمده ای ... !!

برای اولین بار، همزمان هردوشان را با هم دیدم. روی چمن به طرفم می آمدند و عصاهایشان را این سو و آن سو می انداختند ... دقیقاً نمی دانم تا همان لحظه ای که به من رسیدند و دست به یقه ام بردند، چندبار پایشان لیز می خورد و خود را به در و دیوار تکیه می دادند. فکر می کردم خیلی چیزها را برایم روشن می کنند، ولی هیچ حرفی از دهانشان بیرون نیامد ... حتی چشمانشان، که خیلی شبیه هم بود و محال بود کسی بتواند اختلاف کوچکی ما بین آنها بیابد؛و این چشم ها به من می فهماندند که آنها هم دو طلسم دیگر در این خانه هستند ... لحظه ای فکر کردم که آن چشمها کور نیستند، بلکه تنها، چیزهایی که دور می باشند را می بینند و نزدیکرا نمی بینند ... دو نفری بیرون می رفتند ... همزمان و روی یک ریتم عصا می انداختند و آرام و بی صدا در خیابانهای شهر و اطراف آن قدمهای یکسان بر می داشتند...

دو پیک بودند که "پدر"!! را از همه چیز بیرون از خانه مطلع می کردند ... اما چه وقتنزد او می رفتند و کی بر می گشتند ؟! این را نمی دانم ... همزمان با آمدن آنها ، همه چیزخانه عوض می شد ... قبل از هر چیز، چهره و رفتار مادرم ... یک هفته ما را تنها می گذاشت و نمی دانمکجا می رفت...  تمام چیزی که فهمیدم این بود که خسته است و روز به روز ضعیف و ناتوانتر به نظر می رسید ... اوایل با طرز نگاه کردن و خیره شدن اش به من حالی می کرد که باعث و بانیهمه ی این مشکلات فقط منم ... بعدها به همراه با آه کشیدنش می گفت:

ـ  نمی رسم ...!! به هیچ چی نمی رسم !!

با این گلایه ها می فهمیدم که او مسئولیت بزرگی به عهده دارد ... نمی دانم چرا جرات نمی کردم از او بپرسم که مشغول چه کاری است و کارهایی که او نمی تواند به آنها برسد، چه چیزی هستند ...؟! به خوبی می دانستم که او جواب هیچ یک از سوالاتم را نمی دهد. برای همین هر بار به نوعی او را تجسم می کردم که کجا رفته و مشغول چه چیزی است ... همه ی این چیزها را به موضوع داستانهایم تبدیل می کردم و برای مجله و روزنامه ها می فرستادم ... برخی از نویسنده ها می گفتند: این چیزهای چقدر غیر واقعی اند... !! اتفاقات و رویدادها خواننده را قانع نمی کنند ... زبان نویسنده ها عوض شده، شاید هم اراجیفی بیش نیستند، چنین جایی کی وجود دارد ... ؟!  واقعاً امکان دارد این چیزها  هم در جامعه ی ما وجود داشته باشند؟

آخر این چه کاری است که اون مشغولش است ...؟! با آمدن برادرم "هه لو" ، مادر به وضع سابق خود باز می گشت و خانه را دیگر ترک نمی کرد ... آدمهایی عجیب و غریب به خانه ی ما رفت و آمد داشتند ...  من قبلاً هیچ جایی آنها را ندیده بودم ... و چون دهانشان را باز نمی کردند، نمی فهمیدم اهل کجایند و با چه لهجه ای صحبت می کنند ... همه سوراخ سنبه های خانه را می گشتند و با دقت به همه چیز نگاه می کردند، جز به من و به اتاق "پدر"!! ... درست مثل اینکه اصلاً ما را ندیده باشند، یا نمی خواهند بدانند که ما هم وجود داریم... از همه عجیبتر، کسانی که قبلاً با یک وعده غذا و یک دسته گل نزد "پدر"!! می آمدند تا برای مرده هایشان شعر بنویسد، همه منصرف شدند و حتی یک نفر را هم ندیدم که به این قصد به خانه ی ما بیاید ... مادر هم در این وضعیت جدید به کلی دهانش را می بست و جواب هیچ یک از سوالهاتم را نمی داد ... حتی مثل سابق اظهار نارضایتی هم نمی کرد ... آخرین حرفش این بود که به من گفت:  برادرم (هه لو) ازمدلش خونه، چون با نوشته هایم اسرار خانه را بیرون می برم ... اما برای من همه جا آنقدر تغییر کرده بود که نمی دانستم داخل خانه به چه چیزی ختم می شود و بیرون از کجا شروع می شود ... این همان تکنیکی است که من در داستانهایم به کار می بردم . به همین دلیل زندگی من با شخصیت های داستانم بیشتر آمیخته می شد ... بعدها  فهمیدم که چرا خواننده، نوشته هایم را نمی فهمد ... مثل الان که خودم هم هیچ سر در نمی آورم ... مدتی چنین به ذهنم می رسید که دنیا به آخر رسیده و من تنها  بازمانده در جهانم ... همه ی آنهایی که می بینمشان، چیزی جز اشباح  نیستند ... یا فکر می کردم که بعد از دهها قرن با شنیدن صدایی از قبر بیرون پریده ام که می گوید:

ـ ببخشید رازاو خان عزیز، شما نمی دانی مرده های دور و برت کجا رفته اند ...؟!

این صدا ازغاری که درون کوه خیلی دوری ست، بیرون می آمد و داخل قبر من صداهای دیگری را خلق می کرد ... پس از اینکه بیرون می آمدم و روبروی اش می ایستادم، هنوز هم آنجا، درون قبر تاریکم، به شکل چند آوای دیگر صدا می داد ... گورستان بزرگ و ماتم زده ای را می دیدم و نشانه ی ترسیهولناک را در اطرافم حس می کردم ... اول به سنگ قبرم تکیه می دادم و به هر چهار طرف خودنگاه می کردم، اما نه صدای هیچ جانداری را می شنیدم و نه چیزی می دیدم که نشانه ای از حیات در آن باشد ... زمینی مرده و آسمانی بی صدا و بی حرکت ... منی که دلم پر از شک و هراس شده بود و هرگز تصور نمی کردم از پهلویم مردی آفریده شود و این جهان سوت و کور را به همراه من آباد کند، باید در برابرعظیم ترین تنهایی مقاومت می کردم ...  خیالاتم با آن ترس همیشگی مدارا نمی کردند و مرا به طرف خانه باز می گرداندند... مجبورم می کردند که خودرا فریب دهم و یک بار دیگر به این باور برسم که هنوز زنده ام ...داخل حیاط بزرگ خانه،  قدمهای ناموزون و ناهماهنگ بر می دارم و سیمای تمام اشیای خانه جلو چشمانم عوض می شوند ...

 به آن زنهای عجیب خیره می شدم که ردیف ردیف روی چمن بچه هایشان را می خوابانند و برایشان سوگواری می کردند ... شاخ و برگ درختان را که به دور کفش و سطل و کاسه و هر چیز دیگر می پیچیدند، مثل بالش، زیر سر آنها می گذاشتند ... نمی خواستم نه از خودم نه از آنها و نه از مادرم بپرسم که اینها کی هستند و چرا و از کجا آمده اند ... در این گونه مواقع هر جوابی بشنوی، از خود سوال مهیب تر است ... فقط کافی است به این باور برسی که تو زنده ای و همه ی آنهایی هم که دور و بر تو مانده اند، زنده اند ... هر چند آنها طلسم باشند و چهره ی انسان واقعی را به خود نگرفته باشند ... در این مواقع بهتر است چشم به قدمهایت بدوزی تا آنهمه ترس و اضطراب را از یاد ببری و به سمت اتاقت برگردی ... تو یک بار یکی از داستانهای خودت را با صدای بلند می خواندی و ما پشت در گوش ایساده بودیم ...

پاراگراف آخری را فراموش نمی کنیم: بهترین راه برای فهمیدن راز و رمز خانه، ترک کردن آنجاست، برای اینکه تمام امیدت را از دست بدهی و فراموش کنی که جایی برای استراحت و آسوده زندگی کردن هم داری ... ولی خودت، حتی برای یک روز هم نتوانستی از آنجا دور شوی. تازه آن چند ساعتی را هم که به منظور کار خیلی واجبیبه بیرون خانه می رفتی، با عجله بر می گشتی ... بیشتر اوقات خودت را در اتاق حبس می کردی و در خیالاتت غرق می شدی ... ولی تو به سختی می توانی کمترین چیز را از این خانه و از افراد آن و اسباب و اثاثیه اش بفهمی، چون اگر چه تو برخلاف ما چشمانت سالم اند، ولی صداها را مبهم می شنوی ... می توانیم بگوییم "سازان" هم همان مشکل تو را دارد ... او صداها را خوب می شنود و نابیناست ... ما چون دوقلوی همسان هستیم و همیشه با همیم، توانایی شنیدن هرگونه صدای ریز و ضعیفی را داریم و همزمان می توانیم از طریق صداها، اشیاء و حتی آن سوی آنها را مثل خودشان ببینیم ... برای همین است که ما بیشتر به اطراف خودمان آگاهیم ...

حتی از یک راز خانه هم باخبر شده ایم ... قبلاً هر اتفاقی را برای مادرم تعریف می کردیم، او همیشه به ما می گفت:

ـ دهنتونو ببندید دیوونه ها ... همه ی حرفاتون پرت و پلاست ... مغزمو خوردید.دیگه حوصله ی شما رو ندارم.

و دیگر حرفی نمی زدیم ... تو هم همراه یک بچه ی دیگر از مادر زاییده شده ای ... ولی هنوز هم کسی نفهمید چه بر سر آن بچه ی دیگرآمد ...

در یک صبح مه آلود پاییزی با صداهای مبهم و عجیبی از خواب پریدیم ... نفهمیدیم آن عده از کجا آمدند و اینچنین ناگهانی به حیاط خانه ی ما ریختند ... تعدادی از آنها از سر بی جایی و مکانی روی دیوارها رفتند ... بچه ها زود روی لانه ی مرغها جا گرفتند ... کوچه و پشت بام هم پر از جمعیت بود ... با پا و لباس پاره و خاک آلودخ ... گویی که آنها از ماورای هستی آمده اند و زمان نتوانسته آنها را زیر سلطه ی خود بگیرد و اسمی روی آنها بگذارد که به آسانی آنها را دوباره شناسایی کند ... نه، خیلی سخت است که ما بتوانیم این چیزها را وصف کنیم، یا تصویر آنها را نقاشی کنیم ... پیرمرد ی خودش را تا دم پنجره ی اتاق "پدر!! " رساند و گفت:

ـ ای مروان شاعر، ما را از آنجا هم بیرون کردند ... همه ی چیزهایی که توانسته ایم از آن همه ثروت و سامان نجات دهیم، همین هایی اند که با خود آورده ایم ... ای مروان شاعر، آمده ایم تا از تو بپرسیم آیا به کوهها برویم و برای "پدر جوانرو"  مسلحانه بجنگیم یا اینکه در خرابه ی شهرها به کمین بنشینیم ... ای مروان شاعر، فقط تو می توانی آینده ی ما را  پیشبینی کنی و ما را از سرنوشت خودمطلع سازی ... بار پیش به حرفهایت گوش نکردیم و گول حرفهای (سوره ورگن) را خوردیم ... عاقبت مثل دفعه های قبل با ناامیدی به طرف شهر برگشتیم ... کوچک و بزرگ، با هم شب را به روز رساندیم و عرق ریختیم، تا اینکه توانستیم کمی از دارایی خودمان را دوباره بدست بیاوریم ... این بار هر تصمیمی که بگیری، ما همان را اجرا می کنیم.

 منتظر شنیدن پاسخ بودند، ولی هیچ صدایی از آن سوی شیشه نیامد ... یکی دو نفر از آنها که در کوچه بودند گفتند:

ـ کسی به نام مروان شاعر وجود ندارد ... ما فریب خورده ایم ... بیایید آن اتاق را خراب کنیم.

آن عده فوراً تیرباران شدند و خونشان روی خاک کوچه ریخته شد ... پس از آن سر چند زن در کوچه بریده شد. ما آن موقع بود که فهمیدیم "قربانی"، تلاشی  برای آشکار کردن رازها است، یا برای نزدیک شدن به قدرتی بزرگ و بالفعل، ولی هرگز نفهمیدیم که چرا آنها فقط زنها را انتخاب کردند ... در آن لحظات، آه و ناله ی مادر از داخل اتاق بلند شد ... پیرزنی با صدای گرفته ای گفت:

ـ درد  زایمانشه ...الان بچه اش به دنیا میاد ... آه از این بد بیاری ... !!

گوشمان را محکم گرفتیم ... پس از مدت زیادی صدای مادر را شنیدیم:

ـ اون یکی کجاست ...؟! بردنش ... بردنش ... کجا بردنش ...؟!

و تو الان تصور می کنی آنچه را ما برایت تعریف می کنیم، داستان "مروان" قصه نویس است و تو پیشتر آن را خوانده ای، اما مطمئن باش که او این اتفاقات را از "عمو هاوار"پدرش شنیده و با کمی تغییر آنه را بازنویسی کرده ... و برای فریب دادن همه، اسم شخصیتها و زمان و مکان داستان را تغییر داده است ... بله، "عمو هاوار" هر روز صبح می آمد و ساعتها جلو آن پنجره می ایستاد ... هیچ تکان نمی خورد و طوری وانمود می کرد (بعید هم نیست همینطور هم بوده باشد) که او تنها کسی است که صدای "پدر"را می شنود ... او شعرهای " پدر!!"را می نوشت و برای مجلات و روزنامه ها می فرستاد ...تا اینکه به بهترین شکل ممکن آنها را به چاپ می رساند ... آن روز هم آنجا ایستاده بود و به آن آدمهای عجیب و غریب خیره شده بود ... به حرفهایشان گوش می داد و اصلاً چیزی نمی گفت ...

وقتی در مورد "عمو هاوار" صحبت می کنیم، امکان ندارد آن روز را به یاد نیاوریم که مادر از پشت، دستانش را به دور گردنش حلقه کرده و او را به اتاق خودش برد ... "دیدن، برای ما به واسطه ی چشمانمان نیست، تا آنها را محکم بگیریم و دیگر چنین صحنه ی تلخی را نمی دیدیم، بلکه از طریق حسی استکه حتی برای یک لحظه هم نمی توان در برابرش ایستاد تا شاهد چنین تراژدی نباشیمکه از هیچ سویی حد و مرزهایش مشخص نیستند... "

عمو هاوار هیچ گونه شکایتی از خود بروز نداد و با رضایت کامل همه ی خواسته های مادر را برآورده کرد ... پس از آن مادر خانه را ترک کرد و تو را که یک نوزاد بودی با خود برد ... بعد از دو سال به همراه عده ای از افراد مسلح ضعیف و رنگ پریده برگشت ... نفهمیدیم بچه ای که در آغوشش بود کي بود... منظورمان این است نفهمیدیم تو همانی هستی که از روز تولدش ناپدید شد، یا همانی هستی که مادر قبل از دو سالگی با خودش برد ... افراد مسلح اسلحه هایشان خیلی عجیب بود ، با هیچ کلمه ای نمی توان آنها را توصف کرد ... تازه اگر همه ی آنها دسته جمعی نمی گفتند: قسم به این سلاحمان در این خانه هیچ عملخلاف شانی انجام نمی دهیم و با گفتن این جمله اسلحه هایشان  را بالا نمی بردند، نمی فهمیدیم که این چیزهای عجیب و غریب اسلحه اند و برای جنگ از آنها استفاده می کنند ... یکی از آنها به پنجره ی اتاق "پدر!! نزدیک شد و گفت:

ـ ای مروان شاعر ما الان توانسته ایم کاملاً آنجا را به زیرسلطه ی خود درآوریم و پدر جوانرو در همان غار قبلی است ... منتظر دستور تو است که به او بگویی جاس را تغییر دهد.

"عمو هاوار" مثل همیشه آنجا بود و با چشمان سیاه و درشتش به آنها خیره شده بود ... از همین جا بود که ناپیدا شد و هنوز هم نفهمیدیم چه به سرش آمد ... حتما می خواست کاملاًاز رازهای این خانه سر درآورد و روزی آنها را برای پسرش بازگو کند ... اسم پسرش را "مروان" گذاشته بود، به امید اینکه روزی او هم مثل "پدر"!!  شاعر نامداری شود ، ولی در تمام عمرش حتی نتوانست یک تک شعر هم بنویسد ... موضوع داستانهایش را هم همانطور که گفتیم همان چیزهایی بود که در خانه ی ما اتفاق می افتاد و پدرش آنها را برایش بازگو کرده بود ... من برای اولین بار اسم "مروان" را بر روی صفحه ی مجله ای دیدم، ترس مرموزیدر جانم ول می خورد ... مدتزیادی را در خیالاتم غرق شدم ... نمی دانستم با او در افتم  یا برای این مسئله شعری بنویسم ... همانقدر می دانستم که بایستی از این دو راه  یکی را برگزینم ... در هر دو صورت هم، هدفم این بود که به او نزدیک شوم ... حسی پنهان در درونم به من می گفت که من عاشق او هستم ... عاشق ...؟! بله، عاشق ... از این بیشتر نمی توانم نام دیگری روی اش بگذارم ... او هم مثل اینکه در انتظار چنین چیزی بوده باشد و فهمیده که من دیر یا زود با او روبرو می شوم، برای همین هم در اولین داستان اش از زبان یکی از شخصیتهای داستانمی گوید:

عشق، لازم نیست همیشه راه درست را در پیش بگیرد ... ولی نه، من هنوز هم نمی دانم چرا "مروان"داستان نویس را دوست داشتم، در حالیکه آنهمه از او می ترسیدم ... آیا این ترس به خاطر این بود که در دنیای او زن به اندازه ی خارهای زرد پاییزی هم از زندگی سهم نمی برد و همیشه قربانی می شود ...؟! نمی دانم، فقط این را می دانستم که  می ترسیدم ... با همان ترس هم به دنبالش می گشتم و پیداش نکردم ... پیداکردنش هم آغاز یک تراژدی دیگر بود ...  بله و آشکارا در جلوی چشمانم نقش می بست ... او که روزی از روزها در بازار و کافه تریا و در جمع دیده نمی شد و تنها بواسطه ی داستان در برخی از مجله و روزنامه های سری دیده می شد، پیداکردنش کار آسانی نبود ... از روی طرز بیانی که داشت و شخصیتهای داستانش که آنها هم به همان شیوه صحبت می کردند، می توانستم از روی آن بفهمم، که او در مکانی عجیب، خیلی عجیب،  به دور از محل زندگی ما زندگی می کند ...

بیشتر دقت می کردم و به این باور می رسیدم که در رده ی رزمندگان است ... منظورم کسانی هستند که بدون دستور "پدر"!!  هیچ کاری نمی کردند ... پارسال دیگر هیچ شک نداشتم که پس من این را درست فهمیده ام ... از اینکه تصور می کردمکه من در مقابل دروازه ی دنیای اسرار او ایستاده ام و به کمک خواهرانم  "هاژه و تارا " از آن عبور می کنم، ولی در آن زمان آنها از هم جدا شده بودند ... حتی برای یک لحظه هم آنها را با هم نمی دیدم ... هر یک جداگانه در مورد گذشته ی خود و مادر و "پدر!!" و خانه و چیزهای دیگر با من حرف می زدند و برایم همه چیز را تعریف می کردند، بدون اینکه در مورد چیزهایی حرف بزنند که روزگاری در گوشم می خواندند و به درست بودن آنها یقین داشتند ... ولی بر خلاف آن روزها، الان هیچ لذتی از حرفهایشان نمی برم و کنجکاوم نمی کنند، در واقع اصلاً نمی خواستم به حرف آنها گوش دهم ... زمانی که تغییرات درون خانه و اطرافم  سرعت حیرت انگیزی داشتند و فرصت نداشتم که در مورد آنها چیزی بفهمم ... روز به روز آدمهای عجیب و غریب تری به خانه ی ما می آمدند... همین آدمها کم کم به محله ها می ریختند و دریکی یکی خانه ها نفوذ می کردند ... خانه ی خود را روی خانه های کهنه و قدیمی علم می کردند و کوچه ها را تاریک می کردند ... عده ای از آنها در مکان های سوت و کور خانه درست می کردند و تعدادی دیگر هم در اطراف شهر چادر می زدند ... تنها جایی که عوض نمی کردند یا نمی خواستند از آنجا بروند، خانه ی ما بود ... تا می توانستند چیزهای عجیب و غریب را در بازار پخش می کردند، به کلی شکل تمامی مغازه ها و گاری ها تغییر می کرد ... مشکل بود که بفهمم آن چیزها به چه کار می آیند و به چه منظوری از آنها استفاده می شود ... می خواستم چشهایم را از جا در بیاورم ودیگر به اطرافم ننگرم، چون به دو عضو بی مصرف تبدیل شده اند و نمی توانستند هیچ چیزی را بشناسند ... در این میان تنها چیزی که نقش بارزی داشت، گوش هایم بودند ... آخر اگر آن ها نام چیزهارا به من نمی گفتند، من هرگز نمی دانستم چه هستند ... برای نمو نه بچه های دستفروش دروازه ی بازار، اگر هر روز صبح پیشم نیایند و به من نگویند: "خواهرجون، اینا کیسه های نایلونی عالیند و هرگز پاره نمی شوند"، محال است بدانم که اینها کیسه ی نایلونی اند و می توانم به آنها دست بزنم ... برای همین وقتی به خانه برمی گردم، یک دنیا وسایل را به همراه خودم آورده ام، بدون اینکه بفهمم آنها چه هستند و باید برای چه کاری از آنها استفاده کنم ... خواهران کورم مثل من نیستند ... آنها می توانند بدون هیچ مشکلی به بازار بروند و تنها با دست زدن به اشیاء، آنها را شناسایی کرده و به درستی اسم آنها را بگویند...

دختران کور همسایه مانکه نمی دانم از چه زمانی به محله ی ما آمده اند و این چنین خوبمرا می شناسند، عصرها بدون اینکه به آنها اجازه داده باشم، پیش من می آیند و هر جور که دلشان بخواهد وسایلم را انگولک می کنند... وسایلی که من هرگز نمی دانم چه هستند و به چه دردی می خورند، فقط شاگردهای بی شرم مغازه های جدیدی که باز شده اند، مسرانه، اینها را به من قالب کرده اند؛  و آنها، همان دختران کوری که هرگز نمی توانم  آنها را خواهر یا آشنا فرض کنم، یک به یک این وسایل  را می شناسند و در موردشان جر و بحث می کنند:

ــ وای رازاو جان، این رژلب چقدر قشنگه ...!! به لبهام نگاه کن ... خیلی به صورتم می یاد، نه ... این طور نیست ...؟! چی می گی اگه اونو برا خودم وردارم ...؟!  نترس جونم، واسش بیشتر از قیمتش بهت پول می دم.

ــ دروغ نمی گم رازاو جان  تو عجب سلیقه ای داری ... ناقلا،  آخه این کفش های شیک را چطور پیدا کرده ای ...؟! الان ده روزه که همه ی بازار را گشته ام و همچین چیزی پیدا نکرده ام ... !!

ــ بدت نیاد ها، این گوشواره ها اصلاً به شکل صورت و مو و بلندی گردنت نمی آد ... چرا با مال من عوضش نمی کنی ...؟!  آخه چی رو قسم بخورم که با اینا یه دنیا خوشگل می شی.

دلم میخواهد سرشان داد بزنم و بگویم که چرا شما این چیزهای عجیب و غریب را، رژ لب و گوشواره و کفش و نمی دانم همه چیزهای دیگر  را رویش اسم می گذارید، اما وقتی که می بینم بهتر است بگویم وقتی حس می کنم که این دخترها در حالیکه کور هستند، نسبت به من که دو چشم سالم دارم، بهتر چیزها را تشخیص می دهند، پس ناچاراً سکوت اختیار می کنم و از درون، خود خوری می کنم ... هر طوری که باشد آنها شکل و قالبیهمسان دارند و عوض نمی شوند، ولی بیرون، مخصوصاً در بازار و محله های جدید، مرتباً چهره آدمها در حال تغییر کردن است ... تغییری سریع، آنگونه که هیچ چیزی، هیچ شباهتی نسبت به چند لحظه ی قبل تر از خود ندارد ... آن همه آهنهای زنگزده ی زرد که به خود آویزان می کنند، چه هستند ...؟! و آن همه پارچه های میتال عجیب و غریب که به خود می پوشانند، چه هستند...؟! چیزهایی که در کارگاه هاساخته می شوند، چه هستند ...؟!  آن چیزهایی که مغازه دارها می فروشند، چه هستند ...؟!

نمی توانم بپذیرم چیزهای عجیبی که به اندام و هیکل این مردم آویزانند، عینک و گوشواره والنگو و دستکش و نمی دانم چه و چه باشند ... من در میان آن همه ازدحام، در آن بازار مکاره، لحظه به لحظه بیشتر سردرگم می شوم و قدرت تشخیص هیچ چیزی را ندارم ... قبلاً من شخصیت های بوفاریانه را برای خودم خلق می کردم، تا به این شکل از واقعیت فرار کنم و در فکر و خیال، مکانی ایده آل را بیابم، ولی الان می خواهم از دست این خیال ابدی و ترسناک فرار کنم و به سمت واقعیت بازگردم ... نه، من در آن اتوپیا حیران و سراسیمه باقی می مانم و مجالی برای برگشتن ندارم  ... برگشتن ، همان فن و تکنیکی بود که در داستان هایم به کار می بردم و به اندازه ی  یک دنیا از آن لذت می بردم ... می خواستم شخصیت داستانم مانند موش ثوراندایک سراسیمه و ابلق در میان کوره راه ها در رفت و آمد باشد و به هیچ جایی نرسد ... ولی امروز زندگی در این اطراف، بر روی شیوه ی روایت  داستانهای " مروان هاوار"  جریان دارد و سپری می شود و کاملاً با من و حس من بیگانه است ... زبان شخصیتهای او است که به زبان همه مردم بدل شده است ... بعدها به این باور رسیدم که مشکل من با این دنیا فقط دیدن نیست، بلکه زبان هم هست ... من همه چیز را به شیوه ای جدا از آنچه مردم می بینند، می بینم، اسمهایی جداگانه هم روی آنها می گذارم ... پر واضح است که صداها را هم مبهم می شنوم ... برای همین است که دیگر به گوشها و چشمانم  اعتماد ندارم و دیگر هیچ حرفی نخواهم زد،  و تنها به خیالاتم اعتماد می کنم ...

همین  مرا وا می دارد هر بار تصور کنم در جایی دیگر، جز اینجا هستم و پیوسته وقایع مرا می هراسانند ...  و الان فکر می کنم که پیکر خون آلودم به همراه لاشه ی ده ها زن دیگر چون خودم پشت این کامیون شهرداری پرت شده و لحظاتی دیگر در حاشیه ی شهر دسته جمعی دفن خواهیم شد، ولی نمی دانم وقتی که این تصور به آخر می رسد، بار دیگر از کجا دوباره شروع می کنم ... چیزی که خیلی عجیب است و کمی نسبت به چیزهای قبل متفاوت است، همان صدای مردانه ای استکه نمی دانم از دهان چه کسی بیرون آمد و در کدام گوشم نجوا کرد:

(آنها که قبل از مرگشان زندگینامه خود را می نویسند،آدمهایی خوشبخت اند).

 

 


بازگشت