داستانی از محمد داودزاده

نویسنده : محمد داودزاده
تاریخ ارسال : بیست و نهم خرداد ماه ١٣٩۴


انگار نه انگار!!!

محمد داودزاده

"چرا این قدر، همه چیز سیاه است!؟ چون شبی تاریک و بی صدا، که امیدی به صبح نیست! نکند خورشید را، سیاهچاله ای بلعیده است!" می شنوم! همهمه گنگ و مبهمی از دور دست، ناله و شیون زنی را که کمک می طلبد، صدایش چه قدرآشناست! مردی می گوید:

_"برید کنار، دست بهش نزنید!"

تنها گوشهایم، واسطه من با جهانم است. سنگینم، نمی توانم بر خیزم. همان صدای آشنای زنی که جیغ می زند:

_"تورو خدا پاشو! حالا چه خاکی به سرم بریزم! الهی بمیرم!"

 از خودم می پرسم:

_"این زن کیست؟ چه قدر مهربان است!"

 آها! حالا فهمیدم  او زنم ( فرشته ) است. من که به او گفتم: "غصه نخور! خیلی زود یه کار دیگه پیدا می کنم، من که نمردم "

 به خودم نهیب می زنم:

_" هی مرد! حالا چه وقت خوابیدن است! یک هفته بیشتر به عید نمانده! پاشو یه کاری بکن!"

بگذار ببینم! آها حالا یادم  آمد!

 

در را که باز کرد، به چشمهایم زل زد. جواب سلامم را با لحنی حمایتگرانه داد. فهمید، با دستهای خالی آمده ام. با شرم ساری پرسیدم:

_" چه کار می کنی؟"

گفت:

_" پرده ها رو باز کردم. دارم گرد گیری می کنم."

گفتم:

_" کمک می خوای؟" 

هر دو سعی  کردیم، با حرف تو حرف، مسئله ای را که حل نشده کنار بگذاریم. گفت.:

_" نه، مرسی، دستاتو بشور یه چایی برات بریزم بخور، تازه دم کردم!" 

به آشپزخانه رفت. چیزی راه نفسم را بند آورده بود. دلم را به دریا زدم. با صدای بلند گفتم:

_" امروز رفتم دفتر مهندس، شاید یه چیزی از طلبمون رو بگیرم."

مثل کسی که خبری کهنه و دست چندم را می شنود، استکان چای را جلویم گذاشت. گفت:

_" می خواستم برم خونه ی مامانم اینا. اگه کاری باهام نداری یه تک پا می رم، زود میام!"

به شیشه های پنجره نگاه کردم، گفتم:

_" نه ! برو. منم چایی رو که بخورم،یه دستی به شیشه ها می کشم، تا تو بیایی."

او رفت، در حالی که هیچ یک از ما راضی نبودیم! و هر دو از این که تن دادیم به اتفاق آن چه که پدرش روزی آرزو می کرد. وگفته بود:

_" اگه با این پسره ی آسمون جل رفتی! دور من و مامانتو خط می کشی، فهمیدی!؟ ولی یادت باشه! یه روز با پای خودت بر می گردی، اما اون روز دیگه دیره، فهمیدی!؟"

وقتی که می آمد، جواب داده بود:

_" آره من می رم، هر وقت هم دلم بخواد، میام!"

پدرش، خونش به جوش آمده، لنگه کفشی را حواله کرده، گفته بود:

_"قلم پاتو می شکونم! دختره چش سفید پر رو!"

او آمد، بی هیچ، بامن، مردی که هیچ ندارد. و ماند، تا آنجا که دیدیم، راهی را که آمده، بن بست است. پیش از این نیز بارها گفته بود:

_" می خواستم برم خونه ی مامانم اینا. اگه کاری باهام نداری یه تک پا می رم، زود میام!"

و رفته بود، اما وقتی بر می گشت، می پرسیدم:

_" چی شد، رفتی؟!"

سرسری جواب می داد:

_" نه نشد!"

ده سال گذشت! نه پدر و مادرش سراغی از او گرفتند، نه او. جز خواستن های گاه و بی گاه و گذرا که فقط حرف بود، عمل نداشت. مادر هم نشد! عیب از من بود، اما اصرار داشت، خودش را نازا جلوه دهد. تا جایی که همه باورشان شده بود، عیب از اوست. اما این بار که گفت، می خواهد برود؛ "زود می آیم" راجور دیگری ادا کرد که با همیشه فرق داشت. حس کردم، می خواهد برای همیشه ترکم کند. حق داشت! کارد به استخوانش رسیده بود.

چایی را نصفه نیمه نوشیدم. در قندان خالی را که باز کرده بودم، بستم. آماده شدم. با یکی دو شماره ی روزنامه باطله، زیر پوش نخی تنم، که دیگر پوشیدنی نبود، پای پنجره رو به حیاط، کنار چهار پایه چوبی ایستادم. تردید داشتم. از خودم پرسیدم:

_" اگر بر نگشت چی!؟"

از مدتها پیش، از وقتی که دکتر با اطمینان از نتایج آزمایشات، امیدواری را بی فایده دانست، تصمیم خودم را گرفتم؛ آزادش کردم. حق طلاق را به او دادم، بی آن که چیزی بگویم. هنوز هم نمی داند. چون در انتظار نشانه ای بودم، حاکی از پشیمانی و خستگی از راهی که بامن آمده است! اما ذره ای بی میلی از همراهی در او ندیدم. با خودم عهد بسته بودم! با اولین نشانه، سند حق طلاق را به دستش خواهم داد. تا راهش را جدا کند.

شاید! امروز آن نشانه تردید آمیز را در بیان متفاوت " زود می آیم" او، دیده ام! که این چنین، دست و دلم به کار شیشه پاک کردن نمی آید! دیده بودم زوج هایی را که آستانه تحملشان به دو ماه نکشیده یکدیگر را ترک می کنند، اما پای بندی او از جنس دیگری است. به خودم گفتم:

_" دست بردار مرد! هنوز که مطمئن نیستی! انصاف داشته باش!"

احساس گناه آزار دهنده ای، وادارم کرد، سرم را به شیشه پاک کردن گرم کنم.

خوب شد. افکار در هم و برهم، دست از سرم بر داشتند. سرگرمی و کار چه قدر حال آدم را خوب می کند. دیگر یادم رفته بود!  ترانه ای را زمزمه و شیشه پاک می کردم. نمی دانم! کی! صدایم را بالا برده بودم که، مادر بزرگ همسایه طبقه پائینی سرش را از پنجره بیرون کرد، گفت:

_" آقا امید، یه چیزه شاد بخون! این چی یه می خونی؟ دلمون گرفت!"

نیم تنه چپم را از پنجره بیرون داده بودم. خودم را داخل کشیدم. ساکت شدم. یکی دو جام دیگر از شیشه ها مانده بود. از پنجره فاصله گرفته، منتظر بودم، مادر بزرگ سرش به کار خودش گرم شود، تا آواز خوانی مرا فراموش کند. کنار چهار پایه ایستادم تا آبها که از آسیاب افتاد دو باره کارم را شروع کنم. ساعت دیواری، دو ساعت از رفتنش را نشان می داد. آرام و بی صدا خودم را روی لبه پنجره کشیدم، تا پیش از آمدنش شیشه ها را پاک کنم. شیشه ی بالایی پنجره، از خاک و غبار ده ساله مات شده و دسترسی به آن سخت بود. دلم نمی خواست کارم را ناتمام رها کنم. باید نشان می دادم انحامش برایم آسان است. آن قدر ها بی عرضه نیستم! دستم را لبه ی بر آمده پنجره قلاب کردم. تمام هیکلم را بیرون، روی پنجه پا بالا کشیدم. چه خوب! برایم آسان بود! ترسم ریخت. با جرات بیشتری شیشه را برق انداختم. خدا،خدا می کردم، فرشته زودتر از راه برسد و مرا که مثل یک بند باز ماهر شیشه ها را برق می انداختم ببیند. شیشه را وارسی می کردم  که سایه اش را پشت پنجره ایستاده دیدم. فکر کردم، جیغ می زند و مرا از کار خطرناکی که می کنم باز می دارد! اما فقط نگاهم می کرد. با تقلید ناشیانه ای از سیرک بازان، روی پنجه های پا، لبه پنجره نشستم، گفتم:

_"سلام، چه قدر دیر اومدی!؟"

چهره اش آشفته، چشمهایش سرخ شده و گریسته بود. هاج واج پرسیدم:

_" چی شده؟!"

برگه ای کپی شده را،که دست خط خودم پشتش بود، به طرفم گرفت و نالید:

_" این چیه؟!"

خوب می دانستم، چیست؟! کپی سند حق طلاق، که پشتش نوشته بودم:

 

" سلام آقاجون. بی مقدمه می رم سر اصل مطلب. به خاطر فرشته، فقط به خاطر او، این کار را کردم. حق طلاق دادم، دلم نمی خواد هیچ چیزی حق انتخابو از او بگیره. فرشته از این موضوع اطلاعی نداره. از شما هم خواهش می کنم، قسم تون می دم به هرچی که اعتقاد دارین؛ نمی دونم چی براتون مهمه! از این موضوع فعلن چیزی به فرشته نگین! لااقل تا وقتی که خودش بخواد راهشو از من جدا کنه. من این کارو کردم، اما جرات شو ندارم به فرشته بگم! نمی دونم چه عکس العملی داره، اما می ترسم. شاید روزی بیاد پیشتون، بگه پشیمونم. حق داره! من نتونستم خوشبختش کنم. اعتراف می کنم، حق با شما بود. توی این رقابت نابرابر نفس گیر کم آوردم. دلم نمی خواد! فرشته به پای من بسوزه..."

 

یک چیزهایی، این جوری و توی این مایه ها برای پدرش نوشتم و  پست کردم. منتظر بودم، عکس العملی از پدرش سر بزند، اما انگار نه انگار.

دو باره پرسید:

_"می گم این چیه؟!"

 زیر لب گفتم:

_" می دونستم! دووم نمیاری! حق داری!"

گفت:

_" چی داری با خودت می گی؟!"

برگه ی کپی را ریز ریز کرد و ریخت توی صورتم و گفت:

_" این چیزا نمی تونه ما رو از هم جدا کنه! فقط مرگ! فهمیدی؟!"

 

چشمهایم را بستم. تعادلم بهم خورد. خودم را رها کردم. سه طبقه، فاصله به اندازه و مناسبی، که کارم را یکسره می کرد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که از خودم  پرسیدم:

_"چرا این قدر همه چیز سیاه است!؟"

چشمهایم را که باز می کنم، همه صداها قطع می شوند. سر هایی که خم شده اند، نگاهم می کنند، دور سرم می چرخند. فرشته به سرو صورتش می زند. هیچ صدایی بگوش نمی رسد. پلک هایم سنگینی می کنند. نفسم بند می آید، پلک هایم باز...


بازگشت